یکشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1391
توسط: سپند

مترونوشت شماره دویست و چهل و هفت

مرد کت قهوه‌ای رنگ کتانی پوشیده بود.

ریش مشکی نامرتب و موهای چرب داشت.

جاروی دسته بلندی دستش بود.

سوار مترو که شد، بعضی‌ها از او فاصله گرفتند.

به چشمان دختری نگاه کرد و خندید.

عرق سردی بر پیشانی دختر نشست؛ این را دختر چند ساعت بعد به پلیس گفته بود.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد شریعتی

مرد، به جارو تکیه کرده بود که رفت به طرف دکمه قرمز ارتباط با راهبر.

دکمه را که فشار داد، صدای مهربانی گفت: بفرمایید

مرد جارویش را جابجا کرد و نیشش باز شد: اگر لطف کنید موسیقی پخش کنید

این را با صدای کشدار گفت.

صدای آن سوی بلندگو خندید: برادر من، توی مترو که موسیقی پخش نمی‌کنند.

مرد دستش را لای مو‌هایش برد و کمی بلند‌تر از قبل گفت: حالا همین یک بار

راهبر مترو خنده‌اش گرفت: حالا ببینم چه می‌شود کرد.

پیرمرد وسط بازجویی به پلیس گفته بود: ما که چیزی نشنیدیم.

هر چند نوه‌اش می‌گفت: پدربزرگ سمعکش را گم کرده است.

دختر جوانی هم گفته بود: من خودم هدفون توی گوشم بود و داشتم موسیقی گوش می‌دادم.

مرد آمد وسط مترو و شروع کرد به جارو کردن.

البته فقط ادای جارو کردن را در آورد.

بعد حرکاتش موزون شد و به رقص درآمد.

مترو ترمز که گرفت مرد به عقب قوس برداشت و دوباره راست شد.

رقصِ جارو، دختر بچه‌ای را به خنده انداخته بود.

پسر جوانی که عصای سفیدی دستش بود، گفت: من که نابینا هستم و چیزی ندیدم.

بلندگوی مترو، ایستگاه مصلی را اعلام کرده بود که برق‌ها قطع شد.

مترو قبل از ایستگاه متوقف شده بود.

نور فیروزه‌ای رنگی لحظه‌ای روشن شد.

صدای دختری آمد: تا زمانی که خواب بودی شانه‌ام را تکان ندادم.

وقتی مترو دوباره راه افتاد، دیگر خبری از رقصنده با جارو نبود.