شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1391
توسط: سپند

مترونوشت شماره دویست و چهل و هشت

مرد وقتی سوار شد بدنش خیس بود.

عرق از سر و رویش می‌بارید.

انگار دویده بود تا به مترو برسد.

مترو شلوغ بود و جایی برای نشستن پیدا نمی‌شد.

موهای روی پیشانی‌اش را کنار زد و با صدای بلند گفت: توی مترو بمب کار گذاشتند همه پیاده شوید.

مسافر‌ها به همدیگر نگاه کردند.

مرد داد زد: چرا نگاه می‌کنید، زود اینجا را ترک کنید.

درهای مترو بوق کشید که بسته شود.

مرد پایش را لای در گذاشت که جلوی بسته شدن را بگیرد.

التماس کرد: خواهش می‌کنم پیاده شوید.

صدای جیغ بلند شد.

یک نفر دیگر فریاد زد: بمب... بمب... فرار کنید.

پای مرد لای در بود که مترو دوباره بوق کشید و در‌ها باز شد.

دختری مو‌هایش را یک طرف صورتش ریخته بود به طرف مرد آمد و گفت: می‌شناسمت، مطمئنم که تو را می‌شناسم اما یادم نمی‌آید.

مرد لبخند روی صورتش نشست: خاطرات را فراموش کن دختر. پیاده شو. کارمان تمام است.

دستفروش آمد و فال فروخت.

دختر گفت: بخرم؟

مرد نگاهش کرد: اعتقادی به فال ندارم.

یک نفر داد زد: این مسخره بازی چیست، یک روز مترو را آب می‌گیرد، امروز هم بمب.

مرد این بار نعره کشید: پیاده شوید، چند دقیقه دیگر منفجر می‌شود.

مسافرهای زیادی هجوم آوردند.

دختر گفت: حالا یادم آمد. نگاهت آلوده بود، همه وجودم را آن زمان قارچ گرفته بود.

چند مسافر موقع فرار زیر دست و پا تلف شدند.

بعضی از مسافر‌ها ماندند و خندیدند.

صندلی‌های زیادی خالی شد.

مرد آرام رفت و نشست.

در‌ها بسته شد.

جوانی با دندانهای زرد خندید و گفت: آقا دستت درد نکند یک ملت را سر کار گذاشتی و صندلی‌ها خالی شد که بنشینی.

در‌ها بسته شده بود.

دختر روی سکو دندان‌هایش را روی هم فشار داد.

مرد لبخند زد.

مترو حرکت کرد و وارد تونل شد.