X
تبلیغات
زولا
شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1391
توسط: سپند

مترونوشت شماره دویست و پنجاه

شیشه‌های مترو شکسته بود.

نصف شب بود و مترو داشت تند تند می‌رفت که به خانه‌اش برسد.

مترو از خیال چند مسافر گذشته بود.

چند مسافر که موقع خداحافظی گریه نکرده بودند و آغوش‌هایی که نصفه و نیمه‌‌ رها شدند.

مرد با شانه‌های استخوانی حالا در خواب بود.

دختر کنارش دراز کشید و شانه‌اش بالش مرد شد.

مترو در خیال مرد تکان خورد که سرش را جابجا کرد و نفس از بینی‌اش بیرون نیامد.

دختر تکان نخورد که خواب مرد آشفته نشود.

مرد آشفته بود و نفس بالا نمی‌آمد.

دست فروش دارو می‌فروخت.

سوراخ‌های بینی تان را با هزار تومان باز کنید.

سراغ مرد رفت و گفت: حساسیت است آقا جان، حساسیت فصلی، این دارو را سه بار در روز توی سوراخ بینی ­تان اسپری کنید.

مرد خندید: حساسیت فصلی؟ پس به ۴ فصل سال حساسیت دارم.

شیشه‌های مترو شکسته بود و داشت تند تند می‌رفت و باد موهای دختر را آشفته‌تر کرد.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد؟

مسافر‌ها با هم فریاد زدند: یالقوز آباد

بلندگو دوباره پرسید: ایستگاه بعد؟

فریاد بلند‌تر شد: یالقوز آباد

بعد همگی خندیده بودند و مترو تکان خورده بود.

دختر دستش را به طرف گردنش برد.

دنبال چیزی می‌گشت.