یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391
توسط: سپند

مترونوشت شماره دویست و پنجاه و سه

 

ایستگاه آزادی مسافرهای زیادی سوار شدند.

دست هر یک از مسافر‌ها یک قفس بود.

توی قفس‌ها پرنده‌های رنگارنگ نشسته بودند.

بعضی‌ها مرغ عشق داشتند.

بعضی طوطی.

حتی یک نفر گنجشک هم داشت.

بلندگو آمد بگوید ایستگاه بعد دانشگاه شریف که نگفت فقط صدای جیک جیک آمد.

مردی لاغر اندام، کیسهٔ مشکی دستش بود، گفت: از فردا می‌روم شیراز برای گچکاری.

کناری‌اش گفت: پس دانشگاه چه می‌شود؟

مرد خندید: ما کارگرزاده‌ایم رفیق.

دختری که مو‌هایش را یک طرف صورتش ریخته بود آمد به طرف پسری با شانه‌های افتاد؛ آرام گفت: من نیز به اندازه سال‌ها شکسته‌ام.

دست فروش سرش را پایین انداخته بود و با خجالت می‌گفت: کاندوم‌های خارجی فقط هزار تومان.

پرنده‌ها خنده‌شان گرفت.

یکی از پرنده‌ها به گنجشک روبرویش گفت: عجیب نیست که توی مترو کاندوم می‌فروشند؟

گنجشک جواب داد: عجیب است، ولی عجیب‌تر این است که ما داریم حرف می‌زنیم.