X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1391
توسط: سپند

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و یک مشت دلار

مترو به ایستگاه فردوسی که رسید مسافر‌ها هجوم آوردند که پیاده شوند.

بلندگو اعلام کرد: مسافرین محترم عجله نکنید صرافی‌ها امروز تعطیل هستند.

بعد صدای خنده جوانی آمد که دوستش تقلید صدای بلندگو را کرده بود.

مرد کت و شلواری رفته بود انتهای واگن و داشت با پسر دعوا می‌کرد: بچه جان مگر اینجا هم جای شوخی است؟

زنی گفت: جوانهای این دوره همه چیز را به مسخره می‌گیرند.

مسافری که داشت با موبایلش صحبت می‌کرد، گفت: گوشی.. گوشی بعد به طرف مسافر‌ها ادامه داد: آقایان و خانم‌ها، ۲۰۰ تومان ارزان شد.

یک نفر انگار قلبش گرفت.

وقتی افتاد، دختری سراغش رفته بود و نبضش را گرفت و گفت: تمام کرد.

مسافری که داشت با موبایلش صحبت می‌کرد، دوباره فریاد زد: الان کنفرانس خبری تمام شد، ۳۰۰ تومان رفت بالا.

همان مسافری که قلبش گرفته بود و مرده بود، از جایش بلند شد، دختر را بوسید.

مرد میانسالی سرش را گرفته بود میان دست‌هایش، داشت ناله می‌کرد: ۱۴ میلیون ضرر کردم.

کناری‌اش گفت: نباید دیروز می‌فروختی... البته ۴ میلیون که سود کرده بودی.

مردی که با موبایلش حرف می‌زد، هوار کشید: باز هم گران شد.

دستفروش آمد: دلار... دلار.. دلار سه لار سه لار... چارلار چارلار

بعد زد زیر خنده و گفت: زیر قیمت بازار

یک نفر از کوره در رفت و دستفروش را زیر مشت و لگد گرفت.

دختر این بار رفت سراغ دستفروش و نجاتش داد.

بعد نبض دستفروش را گرفت و گفت: تمام کرد.

از انتهای واگن باز یک نفر ادای بلندگو را در آورد: مسافرین محترم دلار و سکه تمام شد.

صدای خنده چند نفر بلند شد و بعد باز مشت و لگد بود که فرود می‌آمد.