X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391
توسط: سپند

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و چهار

مترو شلوغ بود و نفس‌ها در هم گره می‌خورد. چند نفر انگار دستشان اشتباهی توی جیب کناری رفته بود و پول و موبایل برداشته بودند. یکی از مسافر‌ها گفت: ببخشید آقا این جیب من است.

مردی با صدای خش‌دار عذرخواهی کرد که فکر کرده جیب خودش است.

چند لحظه بعد یکی دیگر از مسافر‌ها صدایش بلند شد: ببخشید آقا این یکی هم جیب من است. همان صدای خش‌دار بلند‌تر از قبل عذرخواهی کرد.

هنوز عذرخواهی‌اش تمام نشده بود که مسافر دیگری فریاد زد: آقای محترم این یکی هم جیب من است. مرد با‌‌ همان صدای خش‌دار، شاکی شد: ‌ای بابا، پس جیب من کجاست؟

پیرمردی که وسط جمعیت داشت له می‌شد، گفت: اینقدر مترو شلوغ است که معلوم نیست دست‌ها توی جیب کی می‌رود.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد دروازه دولت. مترو تکان خورد و وسط تونل ترمز گرفت. مسافر‌ها به هم فشرده شدند.

این بار، مرد با صدای خش‌دار گفت: دوست عزیز این جیب من است. پیرمرد که قدش کوتاه‌تر بود و سرش دیده نمی‌شد، خندید: آقا جان شما که اصلا جیب نداری.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه دروازه دولت! در‌ها بوق کشید و باز نشد.

مسافرهای داخل مترو تکان خوردند که پیاده شوند. روی سکوی ایستگاه پر از مسافر بود و آن‌ها هم منتظر بودند که در‌ها باز شود.

مسافرهای روی سکو، جلوی در‌ها تجمع کرده بودند. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد: مسافرین محترم لطفا از خط قرمز لبه سکو فاصله بگیرید. مسافر‌ها همه از خط قرمز عبور کرده بودند.

داخل مترو هم مسافر‌ها کلافه شدند. صدایی از بین جمعیت گفت: آقای محترم رعایت کن. بعد صدای خش‌داری جواب داد: پس جیب من کجاست؟

پیرمرد داشت می‌خندید: قرار است سن بازنشستگی را افزایش دهند، فعلا همین جا هستیم.

سر و صدای مسافرها بلند شده بود که بلندگو اعلام کرد: به علت نقص فنی در این ایستگاه توقف نداریم.

دختری به کناری‌اش گفت: حالا که توقف کردند...

درها دوباره بوق کشید و باز نشد.