X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1391
توسط: سپند

مترونوشت شماره دویست و نود و شش

در‌ها که باز شد، سیل جمعیت بود. همه این اتفاقات در ایستگاه اول می‌افتاد. ایستگاهی که تقاطع آن با خط متروی کرج، مسافرهای زیادی را روی سکوی ایستگاه جمع می‌کرد. در‌ها از فشار جمعیت به زور باز شده بود. چند ثانیه بیشتر لازم نبود تا واگن‌های خالی، به کنسروهای آدم بدل شود. پیرمردی داشت داد و بیداد می‌کرد. کناری‌اش به او گفته بود: «حاج‌آقا حق شما نبود که بنشینید، این همه آدم زود‌تر از شما سوار شدند.» پیرمرد نعره می‌کشید. بعد هم با فحش و بد و بیراه پیاده شد. چند نفر گفتند: «آقا بیایید بالا. جای ما برای شما.» اما پیرمرد دیگر گوشش بدهکار نبود. در‌ها که بسته شد. چند نفر به مسافر کنار پیرمرد گفتند: «زورت به یک پیرمرد رسید؟» مرد با بینی عقابی‌اش گفت: «آخر اگر حق همدیگر را رعایت نکنیم که نمی‌شود.» مردی با سبیل اتوکشیده و اورکت خاکی خیلی جدی شروع کرد به حرف زدن: «اصلا مترویی که صف ندارد، عاقبتش همین است؛ علتش هم، تعداد درهای زیاد مترو است؛ هر کس از هر جا دلش می‌خواهد سرش را مثل  گاو می‌اندازد پایین و بعدش همین دعوا‌ها راه می‌افتد.» دو نفر خنده‌شان گرفت: «آقا جان می‌خواهید فقط یکی از درهای مترو را باز کنند و همه از‌‌ همان جا سوار شوند؟ مگر اتوبوس است؟» مرد دستی به سبیلش کشید و گفت: «اصلا همیشه با درهای زیاد مشکل داشتم، دیگر حساب کتابی در کار نیست.» مرد با بینی عقابی‌اش، خندید: «آقا شما حالتان خوش نیست، حداقل دو هزار نفر سوار یک مترو می‌شوند» مسافرِ سبیل‌دار، نگاه تندی کرد و جواب داد: «شما خفه! اگر آدم بودید آن پیرمرد را بلند نمی‌کردید.» مرد میانسالی داد زد: «آقا صلوات بفرست، ول کنید.» مرد با بینیِ عقابی‌اش گفت: «همه چیز که با صلوات درست نمی‌شود، این آقا بی‌ادب است.» مردِ سبیل‌دار ادامه داد: «ادب؟ تو اگر یک ذره ادب داشتی که پیرمرد بیچاره را مجبور نمی‌کردی پیاده شود»؛ مردِ بینی‌عقابی دستی به مو‌هایش کشید: «بحث را احساسی نکن آقا! من در مورد رفتار شهروندی حرف زدم.» مترو سرفه کرد و مسافرهای زیادی روی هم افتادند. مرد با اورکت خاکی‌اش محکم خودش را گرفته بود. پرسید: «رفتار شهروندی؟» بعد شروع کرد به خندیدن. مسافرهای دیگر هم تکرار کردند: «رفتار شهروندی!» بعد همگی زدند زیر خنده.