X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1391
توسط: سپند

مترونوشت شماره دویست و نود و هفت

مرد با فلوت وارد مترو شد. راه می­رفت و می­نواخت. مترو زیاد شلوغ نبود اما آنطور هم نبود که مرد راحت بتواند راه برود. طوری راه می­رفت که انگار دارد وسط علفزار قدم می­زند. پاهایش را آرام برمی­داشت. بلندگو که گفت ایستگاه آزادی مرد چشمانش خیس شد. ظاهرش آنطور نبود که فکر کنی برای گدایی آمده باشد. خودش هم از کسی پول نخواست. کسی هم دستی در جیب نکرد که پولی بدهد. عده­ای مات و مبهوت مانده بودند که این مرد از کجا آمده است. کسی به نواختن او اعتراضی نکرد. مسافری با کت کهنه­ و موهای ژولیده وقتی دید فضای مترو غیر طبیعی شده است، سیگاری درآورد و گوشه لبش گذاشت. بعد به کناری­اش گفت: "فندک داری؟" کناری­اش مردی چاق بود، جواب داد: "توی مترو سیگار ممنوع است آقا"، مرد دستی به موهای ژولیده­اش کشید: "من هم اینجا سیگار نمی­کشم برای بیرون مترو می­خواستم". مرد چاق گفت: "همان­جا از یک نفر فندک بگیر" مرد ژولیده خندید: "اصلا فندک را برای سیگار نمی­خواستم، برای کار دیگری بود... بی­خیال" کناری­اش دیگر چیزی نگفت. مسافری که فلوت می­زد، فقط فلوت نمی­زد، حرف هم می­زد: "دیگر برای کسی آهنگ نساختم. برای خیلی از فیلم­ها آهنگسازی کرده بودم" دختری با روسری آبی، موهایش را کنار زد و پرسید: "چرا دیگر آهنگ نساختید؟" مرد فلوتش را پایین آورد و گفت: "سراغ هر کدام­شان که رفتم و گفتم برای این آهنگِ من، فیلم­سازی کنید، خندیدند؛ مگر وقتی من برای فیلم­هایشان، آهنگسازی کردم، خندیده بودم؟" بعد دوباره فلوتش را سمت دهانش برد. ایستگاه نواب صفوی مترو شلوغ شد. مرد که نواخت، گوشه چشمی خیس شد. مسافرها با فشار سوار شده بودند. چند نفر از ایستگاه نواب صفوی خودشان را به مرد رسانده بودند و صدای فلوت قطع شد. مرد فریاد زد: "امروز فقط فلوت من را نشکستید، قلبم نیز همراه آن شکست." مردی که سیگار خاموش گوشه لبش بود، خندید: "آقا فیلم هندی شد!" بعد دوباره زد زیر خنده. کناری­اش گفت: "زهر مار" بلندگو اعلام کرد: "ایستگاه میدان حر" مرد با موهای ژولیده­اش بلند شد، به مرد چاق گفت: "می­خواهم پیاده شوم، فندکت را لطفا بده." فندک را گرفت و پیاده شد. درها که بسته شد، قلبش به تپش افتاد: "این آهنگ آشنا بود؛ مترو را نگه دارید..."