دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392
توسط: سپند

مترونوشت شماره سیصد و دو

مترو زیاد شلوغ نبود. ایستگاه آزادی چند نفر سوار شدند.

بلندگو اعلام کرد ایستگاه بعد شهید نواب صفوی

دو مسافر از باران بیرون خیس شده بودند لکه‌های آب را با خود به داخل مترو آوردند.

پسربچه کنار مادرش نشسته بود و داشت غر می‌زد که شیر کاکائو می‌خواهد...

بچه گویا ۵ یا ۶ سالش بود.

مادرش اخم کرد و تهدید؛ گفت: ساکت باش.

بچه تهدید کرد: آبروریزی می‌کنم.

چند نفر این را شنیدند و به روی خودشان نیاوردند.

زن به دور و برش نگاهی انداخت، گره روسری‌اش را سفت کرد و با پشت دست کوبید توی دهان بچه.

این کار را احتمالا برای آن کرد که بچه بفهمد نباید تهدید کند.

پسربچه شروع کرد به گریه و فریاد.

واقعا هم تهدیدش را عملی کرد؛ به مادرش گفت: گُه خوردی که من را زدی؛ هیچ گُهی نمی‌توانی بخوری.

زن رنگش سرخ شد.

مردی با کت و شلوار خاکستری، شکلاتی از جیبش در آورد و گفت: عمو؟ چرا گریه می‌کنی؟ کسی که با مامانش اینطوری صحبت نمی‌کند.

بچه آب بینی‌اش را با پشت دست تمیز کرد و به مرد گفت: به تو چه مربوط؟ گُه خوردی که دخالت می‌کنی.

زن سرخ‌تر شد؛ ضربه دوم را این بار با روی دست کوبید توی دهان بچه.

پسر شروع کرد به عر زدن: گُه می‌خوری که من را می‌زنی؛ هیچ گُهی نمی‌توانی بخوری.

مردی با شانه‌های استخوانی جلو آمد.

بچه را بغل کرد.

پسر داشت گریه می‌کرد: گُه خوردی که من را بغل کردی.. چرا گردنت بوی وایتکس می‌دهد؟

مرد گفت: همه‌اش به خاطر یک شیر کاکائو؟ این همه گریه برای همین؟

بعد از جیبش آدامس موزی در آورد. بچه آدامس را پرت کرد به طرف مادرش.

مرد از جیبش ماشین پلاستیکی در آورد.

بچه گفت توی جیبت مگر چقدر چیزی داری؟

مرد خندید: حالا دیگر همه چیز دارم؛ تا مدتی همه چیز دارم.

بعد یک شاخه گل مریم بیرون کشید.

یک بسته موی بافته.... چند دسته خار...

پسر گفت: شیرکاکائو هم داری؟

مرد یک لیوان شیر به بچه داد.

پسربچه دیگر آرام شده بود؛ رفت کنار مادرش نشست.

مادرش آمد چیزی بگوید که بچه سرش را بالا گرفت: گُه می‌خوری حرف بزنی.

زن دوباره با پشت دست کوبید توی دهان بچه؛ شیر ریخت روی لباسش.

بچه به دور و برش نگاه کرد؛ مرد رفته بود.

بوی وایتکس توی مترو پیچید.