X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
دوشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1392
توسط: سپند

مترونوشت شماره سیصد و شش

مترو که آمد کسی سوار نشد. مامور ایستگاه گفت چرا سوار نمیشوید؟ که پسر جوانی جواب داد شلوغ است منتظر بعدی هستیم.

متروی بعدی آمد و باز هم کسی سوار نشد.

مامور که آمد حرف بزند، مردی با شانههای استخوانی گفت به تو ربطی ندارد.

مامور با اشاره به راهبر مترو گفت که حرکت نکند؛ بعد با مرکز کنترل تماس گرفت، دو مامور دیگر آمدند و مرد را با شانههای استخوانیاش پرت کردند توی واگن.

لازم نبود با بقیه هم این کار را بکنند، خودشان رفتند و سوار شدند.

درها بسته شد و مترو راه افتاد.

مرد توی مترو تلو تلو میخورد.

به طرف دختری رفت که موهایش را یک طرف صورتش ریخته بود: تقصیر تو بود

دختر گفت: من؟ اشتباه گرفتی آقا جان، من از اول سوار بودم.

مرد سرش را بالا گرفت و به دور و برش نگاه کرد.

بعد به طرف پیرمردی رفت که لباس سفید تنش بود و داشت توی گوشش را تمیز میکرد.

یقه پیرمرد را گرفت: تو این کار را کردی؟

پیرمرد دستش را از توی گوشش در آورد و خندید: اشتباه گرفتی پسرم.

زنی گره روسریاش را سفت کرد و گفت: ولش کن آقا، این پیرمرد جای پدر شماست.

مرد شانههای استخوانیاش را بالا انداخت و با صورت عرقکرده گفت: من هم جای پسرش هستم، نباید این کار را با من میکرد.

مرد فریاد زد: همه شما خیانتکار هستید، نباید سوار میشدید.

چند نفر خندهشان گرفت: ما که از اول سوار بودیم آقا.

مرد دستش را بالا برد که یک نفر را بزند؛ دستش به میله خورد و صدای خرد شدن آمد.

یک نفر رفت جلو و هدفونش را توی گوش مرد گذاشت: به این آهنگ گوش کن

مرد گوش کرد. ساکت شد.

ایستگاه بعد، مسافرهایی روی سکو بودند که سوار نمیشدند.

مرد با شانههای استخوانیاش پیاده شد و رفت روی سکو ایستاد.

مامور ایستگاه جلو آمد: چرا سوار نمیشوید؟

مرد زیر چشمانش گود افتاده بود؛ سرش را بالا گرفت: به تو ربطی ندارد.