X
تبلیغات
رایتل
شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1392
توسط: سپند

مترونوشت شماره سیصد و هشت

مترو از ایستگاه دروازه دولت که حرکت کرد، یک نفر چماقی در آورد و شروع کرد به شکستن شیشه‌ها.

مرد با دست‌ها و بازوهای ورزشکاری‌اش آنچنان می‌کوبید که شیشه‌ها در لحظه‌ای خرد می‌شد.

مسافر‌ها مات و مبهوت مانده بودند که این مرد از کجا پیدایش شد.

کسی هم جرأت نمی‌کرد حرفی بزند.

مرد حواسش بود که به کسی صدمه نزند: آقا سرت را پایین بگیر

مسافر که سرش پایین می‌رفت لحظه‌ای بعد شیشه پشت سرش خرد شده بود.

- خانم مراقب باش

زن سرش را که می‌دزدید شیشه با ضربه چماق پایین ریخته بود.

کم‌کم مسافر‌ها دیدند که مرد تا اندازه زیادی به ادب پایبند است: جناب، عذرخواهی می‌کنم، لطفا کمی آن طرف بروید.

مسافر که گفت خواهش می‌کنم و کمی جابجا شد، مرد شیشه را خرد کرده بود.

مرد همچنان پیش‌رَوی می‌کرد و شیشه‌ای پشت شیشه دیگر پایین می‌آمد: عزیزم، مراقب دستت باش.

دختر بچه به مرد لبخند زد و دستش را برداشت و مرد هم شیشه را خرد کرد.

دستفروشی داشت لواشک می‌فروخت، مرد چماقش را پایین گرفت و یک بسته لواشک خرید و داد به دختر بچه.

بعد کارش را از سر گرفت.

مسافری با کت و شلوار خاکستری، ادب مرد را که دید، جرأت کرد و جلو رفت: آقا چرا این کار را می‌کنی؟

مرد برگشت و به مسافر لبخند زد و بعد با چماقش کوبید توی سر او.

مسافر با کت و شلوار خاکستری و مغزی متلاشی‌شده، افتاد.

یک نفر جیغ کشید.

مرد به طرف شیشه بعدی رفت: قربان لطفا یک لحظه.

لازم به این حرف نبود، جوانی که مخاطب قرار گرفت، سریع کنار رفته بود و مرد شیشه دیگر را هم خرد کرد.

مترو به ایستگاه که رسید مرد چماقش را گوشه‌ای پنهان کرد و نشست روی صندلی.

مسافرهای توی ایستگاه، از دیدن مترویی با شیشه‌های شکسته تعجب کرده بودند.

مامور ایستگاه هم کمی به شیشه‌ها و مسافرهای توی مترو نگاه کرد.

کسی حرفی نزد.

درهای مترو بوق کشید و بسته شد.

مترو حرکت کرد و رفت.