X
تبلیغات
زولا
جمعه 21 تیر‌ماه سال 1392
توسط: سپند

مترونوشت شماره سیصد و چهارده

مترو مثل هر روز راه نمی‌رفت.

تلوتلو می‌خورد که انگار مست بود و افسار ریل از دستش در رفته بود.

مسافر‌ها گرمشان بود و رگه‌های عرق از شقیقه‌ها جاری می‌شد.

هنوز ساعتی به افطار مانده بود و دیگر ربنایی هم در کار نبود.

بطری آبی که دست به دست می‌چرخید و هر کس جرعه‌ای می‌خورد.

هر که روزه داشت نمی‌خورد و بطری را به کناری‌اش می‌داد.

مردی شانه‌های استخوانی‌اش را آورده بود توی مترو و گوشه‌ای چمباتمه زده بود.

بطری آب را به او دادند: ممنون نمی‌خورم.

کناری‌اش گفت: خدا قبول کند.

مرد با‌‌ همان شانه‌های استخوانی‌اش ادامه داد: روزه نیستم.

کناری‌اش با کتابی خودش را باد می‌زد: بی‌انصاف‌ها کولر را خاموش کردند.

بعد که دید مرد اهمیتی نمی‌دهد، گفت: می‌دانی آقا، بعضی غم‌ها، غم لوکس و شیک است؛ مثل غم غربت، غم عشق یا حتی چیزی مثل نوستالژی...

مرد هم شانه‌های استخوانی‌اش را بالا انداخت و حرف کناری‌اش را ادامه داد: اما بعضی غم‌ها فرق دارد، مثل غم نان، مثل فقر، مثل نداشتن...

کناری‌اش انگار تایید کرد و گفت: این غم‌ها، غم خشک است و غم‌های اولی غم نرم.

مرد با شانه‌های استخوانی‌اش نگاهی به مسافر کناری انداخت و تکرار کرد: غم نرم! غم خشک!

کناری‌اش کمی مکث کرد و بعد ادامه داد: می‌دانی آقا، غم‌های خشک آدم را خشن و تندخو می‌کند و غم‌های نرم انسان را افسرده و آرام.

مترو ایستاد.

برق‌ها قطع شد.

همه جا تاریکی بود و سکوت.

بعد تهویه مترو شروع به کار کرد، اما نه آنگونه که خنک باشد، باد بی‌جانی آرام از دریچه‌ها وارد می‌شد.

صدایی آرام گفت: به این می‌گویند مهندسی رضایت.

در آن تاریکی دستفروشی آمده بود و بادبزن‌های دستی می‌فروخت.

تاریکی انگار داشت چشم‌ها از حدقه در می‌آورد.

مسافری پای یک نفر را لگد کرده بود که صدایی بلند شد: آخ، مادرت را ..ییدم.

بعد‌‌ همان صدا با ناله ادامه داد: تازه گچ پایم را باز کرده بودم.

برق‌ دوباره وصل شد و مترو تلوتلوخوران به سمت ایستگاه بعد راه افتاد.