X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1392
توسط: سپند

مترونوشت شماره سیصد و شانزده

-علی! درد می‌کنم

-کجایت درد می‌کند؟

-خودم هم نمی‌دانم، شاید همهٔ من درد می‌کند.

-بس کن عاطفه، تا کی می‌خواهی ادامه بدهی؟

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه ناکجاآباد

یکی از مسافر‌ها با کت قهوه‌ای رو کرد به مردی که اسمش علی بود: آقا، بلندگو چی گفت؟ گفت ناکجاآباد؟ درست شنیدم؟

علی حواسش نبود و داشت به حرف‌های زن گوش می‌داد: علی! سالهاست که درد می‌کنم.

-بعد از این همه سال، هنوز هم؟

زن موهای روی شقیقه‌اش را کنار زد: می‌دانی وقتی که بعضی از رفقا زندان بودند، امید به آزادی بود، وقتی که نادر بیمار بود و سرطان داشت، امید به بهبودی بود؛ وقتی آن چند نفر از ایران رفتند و پناهنده شدند، امید به بازگشت‌شان بود؛ اما وقتی کسی می‌میرد دیگر امیدی به هیچ چیزی نیست.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه رودهن

مسافری که کت قهوه‌ای داشت این بار از کناری‌اش پرسید: بلندگو چی گفت؟ ایستگاه رودهن؟ درست شنیدم؟

کناری‌اش خندید.

زن دوباره موهای روی شقیقه‌اش را کنار زد: علی! هنوز برخی آهنگ‌ها توی گوشم هست، یادت می‌آید؟

علی دست زن را گرفت: Eldorado؟

زن دستش را از دست علی بیرون کشید: مگر می‌شود فراموش کرد.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد مازندران

مرد با کت قهوه‌ای نگران شد: انگار راستی‌راستی مترو دارد به سمت شمال می‌رود، لابد ایستگاه بعد هم ایستگاهی ساحلی است.

بعد کتش را در آورد و از پسر جوانی پرسید: شما هم شنیدید؟ گفت مازندران؟

پسر که گردنبند طلا داشت، رویش را برگرداند: بعضی‌ها دیوانه‌اند، خدا شفایت بدهد.

بعد خیره شد به گوشه‌ای از یقهٔ بازِ زن.

زن هنوز داشت از مرگ می‌گفت که چشمش به نگاه خیرهٔ پسر افتاد: هی آقا، چشم‌هایت را درویش کن.

پسر پوزخند زد: هه، خدا شفایت بدهد، با این سن و سال چرا باید به تو نگاه کنم، خدا شفایت بدهد.

زن موهای روی شقیقه‌اش را کنار زد: خدا، خودت را شفا بدهد؛ یائسگی بیماری نیست آقا، شهوت جنون‌آورِ امثال تو اسمش بیماری است.