پنج‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1392
توسط: سپند

مترونوشت شماره سیصد و بیست و دو

مرد در آستانه ایستاده بود.

در آستانهٔ دری که می‌خواست بسته شود.

مرد پیش از آن، در آستانهٔ فروپاشی بود.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد آزادی

در‌ها بوق کشیده بود و تقلای بسته شدن داشت.

مرد بود که در را گرفته بود و نمی‌گذاشت بسته شود.

-آقا ول کن! ملت عجله دارند

در‌ها دوباره بوق کشید و تا مغز استخوان مرد را به درد آورد: درد می‌کند، اینجا، همین زیر قلب، انگار گلوله کاموا اینجا کاشته باشند.

با این حال داشت از دردش می‌گفت که باز هم پایش را لای در گذاشت تا بسته نشود.

بلندگوی ایستگاه هم صدایش در آمد: آقای محترم برو داخل، مترو آماده حرکت است.

صدای توی بلندگوی ایستگاه طوری بود که انگار وسط ترافیک خیابان، ماموری از ماشین پلیس، توی بلندگو داد بزند: پراید قرمز بزن کنار.

مرد لباس قرمز پوشیده بود و در آستانهٔ در، داشت مقاومت می‌کرد.

زنی با شوهری سبیل‌دار گفت: بعضی‌ها مریض هستند.

مرد با لباس قرمز و شانه‌های استخوانی، حرف او را نشنیده گرفت.

بلندگوی مترو بی‌خبر از همه جا دوباره با آرامش اعلام کرد: ایستگاه بعد، آزادی

اما حساب بلندگوی ایستگاه جدا بود، برای خودش همه چیز را رصد می‌کرد: آقا برو داخل، برو داخل، با شما هستم.

مرد هم انگار نه انگار که می‌شنود، راست ایستاده بود مرز میان واگن و سکوی ایستگاه.

مسافری با یقهٔ باز و زنجیر طلایی توی گردنش به سمت مرد رفت و او را هل داد.

تا به خودش آمد، مرد با‌‌ همان شانه‌های استخوانی‌اش دست او را گرفته بود و پرتش کرد روی سکو.

بلندگوی ایستگاه صبرش تمام شد: ماموران ویژه نیروی انتظامی هر چه سریع‌تر به سکوی شمالی ایستگاه، پرسنل محترم «شرکت برخورد نوینِ تهران» هر چه سریع‌تر به سکوی شمالی ایستگاه...

چند نفر هم از توی مترو کلافه شدند، با هم فریاد زدند: آقا گمشو بیرون، ما را هم از کار و زندگی انداختی.

درهای مترو هم برای خودش هی بوق می‌کشید و تلاش می‌کرد بسته شود.

مامور‌ها آمدند و دست مرد را کشیدند، اما از جایش تکان نمی‌خورد.

یکی از ماموران پلیس به مسافر‌ها اشاره کرد.

حالا همه مسافر‌ها از توی مترو پشت مرد بودند و داشتند او را هل می‌دادند، روی سکو هم مامور‌ها بودند که می‌کشیدند. اما مرد با‌‌ همان شانه‌های استخوانی‌اش در آستانهٔ در ایستاده بود و تکان نمی‌خورد.

لحظه‌ای دست و پایش شل شد، سرش را برگرداند و پرسید: بوی وایتکس؟ شما هم حس می‌کنید؟

کسی جوابش را نداد.

مرد عرق بر پیشانی‌اش نشست و همچنان در آستانهٔ در ایستاده بود.