X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
شنبه 11 آبان‌ماه سال 1392
توسط: سپند

مترونوشت شماره سیصد و سی

دیگر راه گریزی نبود.

انگشت‌ها به سمت او نشانه رفته بود.

مرد شانه‌های استخوانی‌اش را بالا انداخته و گوشه‌ای از واگن ایستاده بود.

مگر می‌شد خشمگین نباشد. پیرمردی این را گفت و رویش را برگرداند.

مترو تکان می‌خورد و لباس‌ها و بارانی‌های خیس در هم تنیده بود و بوی نمناکی موج می‌زد.

دست‌ها‌‌ رها شده بود و کسی میله را نمی‌گرفت.

نگاه‌ها به سمت مرد با شانه‌های استخوانی می‌چرخید و بعد انزجار و نفرت موج می‌زد.

مرد حرفی برای گفتن نداشت.

باید سکوت می‌کرد.

مسافری به طرفش رفت و مشت بر دهانش کوبید: مرتیکه بی‌شرف مظلوم نمایی نکن.

مرد گفت که مظلوم نمایی نمی‌کند.

این را که گفت چند نفر دیگر مشت و لگد نثارش کردند.

زنی از آن سوی واگن فریاد زد: کثیف‌ترین آدم روی زمین هستی.

بلندگو ایستگاه انقلاب را رد کرده بود که مرد با‌‌ همان شانه‌های استخوانی‌اش گفت: شما تاریخ را گسسته‌اید، دست بر آنچه می‌خواستید گذاشتید و بقیه را به فراموشی سپردید.

پیرزنی روی صورت مرد تف انداخت: بس کن، انسان کثیف.

دستفروش دستمال می‌فروخت. مرد اسکناس را به او داد و دستمال خواست، پسرک دستفروش پولش را پرت کرد روی زمین: برای تو دستمال ندارم.

مرد با‌‌ همان شانه‌ای استخوانی‌اش با پشت دست، آبِ دهان پیرزن را تمیز کرد.

مترو شلوغ بود و مسافر‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و مرد با شانه‌های استخوانی‌اش کم کم فراموش شد.

زنی داشت به بچه‌اش شیر می‌داد و پسرک دستفروش از گوشه چشم او را می‌پایید.

دختری لبهای پسری را بوسید.

مردی دستش پشت زن نشست و به روی خودش نیاورد.

پیرمردی دستش را توی بینی‌اش کرد و بعد گوشه صندلی مالید.

دختری با تلفن حرف می‌زد و قرار سفر می‌گذاشت.

در‌ها باز شد و مسافرهای تازه‌ای آمدند و بلندگو ایستگاه بعد را اعلام کرد.