X
تبلیغات
رایتل
شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392
توسط: سپند

مترونوشت شماره سیصد و سی و یک

آن‌ها ما را در بند کرده بودند. یادمان رفته بود که رفقایمان سالهاست آن سوی واگن‌ها، جایی که دیگر خبری از آن‌ها نیست، روزهای سختی را می‌گذرانند.

ما تنها به ایستگاه‌ها فکر می‌کردیم. به دستفروش فکر می‌کردیم که چه می‌فروشد. به دختری فکر می‌کردیم که شاید کمی روسری‌اش عقب رفته باشد.

به پیرمردی که شاید جایی برای نشستن بخواهد.

به زنی که زانو‌هایش درد می‌کند از پوکی استخوانی که چند بار زایمان به او هدیه کرده بود.

ما به مردی فکر می‌کردیم که سبیل‌هایش بی‌هیچ نقصی شبیه یکی از اسطوره‌هایمان بود.

ما به کارگری فکر می‌کردیم که کلاه بر سرش نبود.

از بلندگوی ایستگاه هم دیگر کاری برنمی آمد ما به همه چیز فکر می‌کردیم.

آن‌ها ما را و دوستانمان را به بند کشیده بودند، اما به دوستانمان فکر نمی‌کردیم.

مترو تکان می‌خورد به همین تکان‌هایش حتی فکر می‌کردیم.

به ایستگاهی که مترو توقف نمی‌کرد فکر می‌کردیم.

دکمه قرمز را فشار می‌دادیم و می‌گفتیم تهویه کار نمی‌کند.

مترو شلوغ که می‌شد به فشار‌ها هم فکر می‌کردیم، اما به رفقایمان فکر نمی‌کردیم که خیلی راحت از آزادی محروم بودند.

وقتی توریستی را وسط مترو می‌دیدیم که با موهای بور و دندانهای ردیف می‌گفت Excuse me، به رفقای پناهنده‌مان هم فکر می‌کردیم اما به خونهای کف خیابان فکر نمی‌کردیم؛ به آنهایی که می‌توانستند حالا باشند ولی تنها خاطره‌ای از خونشان بر کف خیابان باقی است.

ما حتی به مازراتی هم فکر می‌کردیم.

کسی لای در گیر کرده بود و ما به او هم فکر می‌کردیم.

رفقایمان وسط زندان داشتند به ما فکر می‌کردند و به روزهایی که می‌توانستند همین جا لای در مترو گیر کرده باشند.

اصلا می‌شد سوار این مترو هیچ انسانی نباشد.

می‌شد گربه‌ها و موش‌ها نشسته باشند و ایستگاه به ایستگاه سوار و پیاده شوند.

می‌شد چند گلدان کاکتوس به جای این مسافر‌ها روی صندلی‌ها باشد و گاهی خاری بر تن هم فرو کنند.