X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1392
توسط: سپند

مترونوشت شماره سیصد و یک

مرد ایستگاه انقلاب سوار شد.

شانه‌های استخوانی داشت. با ریش نا‌مرتب و موهای آشفته آمد و نشست روی ردیف صندلی‌هایی که خالی بود.

آخر شب بود و هیچ مسافر دیگری هم توی مترو نبود.

مرد پا‌هایش را دراز کرد و لبخندی از رضایت زد که انگار صاحب مترو است.

چراغ‌های مترو خاموش شد اما مترو همچنان داشت به رفتن ادامه می‌داد.

مرد سرش را به شیشه تکیه داد و گفت: آی مترو، مترو!

مترو جواب داد: بله مسافر؟

مرد پا‌هایش را جمع کرد و به دور و برش نگاه کرد؛ کسی نبود. بعد با خودش گفت: هنوز نپریده است.

مترو گفت: بگو مسافر، تعجب نکن، بگو.

مسافر ترسیده بود و زمزمه کرد: نمی‌توانم، من گفتن نمی‌دانم.

مترو دوباره تکرار کرد: بگو مسافر، بگو

بعد چراغ‌های مترو روشن شد و نور همه جا را گرفت.

مرد شانه‌های استخوانی‌اش را تکان داد و انگار از فشار چیزی‌‌ رها شده باشد، گفت: از این همه تنهایی خسته نشدی؟

مترو پرسید: تنهایی؟

مرد دوباره به دور و برش نگاه کرد: این همه مترو از کنارت رد شد، تا به حال هیچ کدامشان را لمس کرده‌ای؟ تا به حال دست یکی از آن‌ها را گرفته‌ای؟

مترو با صدای آرام و دلنشین گفت: باید دستش را می‌گرفتم؟

اینکه می‌گویم صدای دلنشین، مرد خودش بعد‌ها گفته بود که صدای دلنشینی داشت.

مترو ادامه داد: گاهی از کنارشان که رد می‌شوم، چشمکی، بوقی یا نیم‌نگاهی برای هم داریم.

مرد پرسید: همین؟

مترو کمی مکث کرد و جواب داد: مگر این چیز کمی است؟

ایستگاه دروازه شمیران مرد باید پیاده می‌شد، قبل از پیاده شدن با خودش گفت: آه ‌ای متروی مغموم تو را آن به که دست بر هیچ مترویی نساییده باشی.