کرج به تهران ساعت ده شب همیشه حال و هوای غریبی دارد.
مترو خلوت است و خالی و سرد...
مردی با صدای بلند کتاب میخواند:
اگر کسی دردمند باشد دیگری حتی اگر عاشق بیقرارش باشد به خاطر درد معشوق، درد نمیکشد. و این است که موجب تنهایی زندگی است.
مرد فرو رفته بود توی صندلی مترو. از ایستگاه اتمسفر که گذشت دیگر به حالت خلسه فرو رفت. گفت: حاجی هل نده نمیخوام برم بهشت.
پیرمرد روبرویش گفت: توی این مملکت یا باید بمونی و به اجبار بفرستنت بهشت یا مجبورت میکنند از این مملکت بری به بهشت دنیوی. مرد با چشمان بسته گفت: هیچ چیز مرموزتر از هیچ نیست.
دختر کناری گفت: تفاوتش توی همین سیگار کشیدن و مشروب خوردن است. مرد بیدار شد و گفت: هیچ جا هیچ خبری نیست.
پیرمرد گفت: کاش توی مترو هم مثل ماشین میشد جلوی راه رو ببینیم که به کجا داریم میریم....
مرد حدود سی سال سن داشت عینک فلزی و ریش بزی.
گفت: یعنی محروم از تحصیل شدی، دیگه هیچ وقت نمیذارن فوق لیسانس بخونی؟
گفتم: خب آره دیگه...
لبخند مسخرهای زد و گفت: برای شما بد هم که نشد حکومت که عوض بشه شما محرومین از تحصیل، وزیری چیزی میشین. بعد هم باز خندید.
...گفتم به شرفم سوگند که وزارت بر شما مردم از آب بینی بزی، کم ارزشتر است.
بعد دوباره چشمم به ریش بزیاش افتاد.
پسر جوان با شور و حال زیادی در حال خواندن کتاب آموزش زبان فرانسه بود.
مرد روبرویش نشسته بود.
ایستگاه چیتگر که رسیدند جسارت به خرج داد و پرسید چرا فرانسه میخوانی؟
پسر جوان پاسخ داد: به زودی از ایران خواهم رفت کانادا...
...مرد گفت: عاقبت جز ما پیرمردها کسی اینجا باقی نخواهد ماند.
پسر جوان گفت شما که بیست و پنج شش سال بیشتر ندارید.
مرد خندید...