مرد لباس گشادی تنش بود. ایستگاه فردوسی سوار شد. دستانش را کمی باز کرده بود که انگار زیر هر بغلش یک هنداونه دارد. خودش گفت که دارد.
وقتی چند نفر به او خیره شدند این را گفت که به اندازه یک هندوانه زیر بغلش چیزی دارد.
مترو که تکان خورد و کناریاش ضربهای به او زد، ناله کرد انگار.
گفت یا التماس کرد که مراقب باشید.
«ایستگاه دروازه دولت، مسافرین محترمی که قصد عزیزمت......«
بلندگو که داشت نام ایستگاه را اعلام میکرد مرد دلهرهاش بیشتر شد.
اینجا مسافر زیاد سوار میشود؟ مرد این را پرسید که جوانی با موهای چتری جواب داد: بله آقا اینجا خیلیها از خط ۱ میآیند.
مرد داستانش را تعریف کرد، داستان که نبود، درد زیربغلش را گفت.
زخمهای زیادی زیر بغل دارم؛ نمیتوانم نشانتان بدهم، آنقدر عفونت کردهاند که حالتان به هم میخورد.
دختری روسریاش را جلوی بینیاش گرفته بود که مرد به او گفت: بله خانم، این بوی زخمهای من است؛ حق دارید.
مرد ۵۰ سالهای نشسته بود؛ با گردن تنومند و موهای جوگندمی.
او هم داستانش را تعریف کرد: این گردن دیگر گردن نمیشد، باور کنید خواب راحت نداشتم.
پسر جوانی روزنامه زیر بغل گرفته بود؛ داشت به حرفهای مرد گوش میداد اما همین که مرد به او نگاه کرد، رویش را برگرداند که یعنی فضولی نمیکند.
مرد گفت: شما هم گوش کن، آقا، ایرادی ندارد؛ بله داشتم میگفتم این درد تمام نمیشد، عید امسال رفته بودیم مشهد؛ توی حرم بودم و چند قدمی بیشتر تا ضریح نمانده بود، جمعیت از همه طرف فشار میآورد و هر لحظه میترسیدم که گردنم بشکند.
دختری که روسریاش را جلوی بینی گرفته بود، کمی جابجا شد تا داستان مرد را بشنود.
مرد ادامه داد: وسط جمعیت بودم که دستی سمت چپ و دست دیگر طرف راست گردنم نشست و از پشت فشار داد. نفهمیدم چه کسی بود. اما از همان موقع دیگر درد گردنم خوب شد؛ البته گاهی کمی درد میکند اما دیگر خوب شدم.
بعد به مسافرها نگاه کرد و با لبخند گفت: آقا رضا کار خودش را میکند.
پیرمردی چشمانش را بست و زمزمه کرد: یا ثامن الحجج.
مردی که زیر بغلش عفونت داشت، خندهاش گرفت.
پیرمرد نگاهش کرد: شک نکن مرد، خیلیها حاجت گرفتند.
مرد انگار زیر بغلش دوباره درد گرفت، خندهاش خشک شد: میدانید درد من این است که مدتها کسی را بغل نکردهام؛ دلم میخواهد کسی را در آغوش بگیرم اما نمیتوانم.
دختر موهایش را یک طرف صورتش ریخته بود.
دست پسر را گرفته بود انگار، چون بعضیها داشتند نگاهشان میکردند.
دختر به یکی از مسافرها گفت: آقا؟ روی سرتان چیزی هست.
مسافر ترسید، اما به روی خودش نیاورد، لبخند زد و دانههای عرق روی پیشانیاش نشست.
«ایستگاه شهید نواب صفوی»
بلندگو که این را گفت مرد همچنان بیحرکت بود.
دختر خندهاش گرفت: نگران نباشید آقا.
پسر دست دختر را رها کرد: اجازه بدهید من از روی سرتان بردارم.
دستش را روی موهای مرد برد و برگ کوچکی را برداشت: فقط یک برگ ساده بود آقا، نگرانی نداشت.
مرد دوباره لبخند زد: نگران نبودم، اصلا برایم اهمیتی نداشت.
دختر دوباره خندهاش گرفت: یعنی اگر یک عقرب هم روی سرتان بود، نمیترسیدید؟
مرد دستی به پیشانیاش کشید و عرق را پاک کرد: نه، معلوم است که نمیترسیدم، کار ما از این حرفها گذشته است.
دختر خندهاش خشکید: آقا؟ عقرب.. روی سرتان یک عقرب است.
مرد دوباره عرق کرد: شوخی بیمزهای بود خانم.
مترو تکان خورد. یکی از مسافرها فریاد زد: زلزله... زلزله
دختر خندهاش گرفت: زلزله؟ این تکانها توی مترو همیشگی است.
چراغها خاموش شد.
دختر ادامه داد: و این قطع برق هم، چیز تازهای نیست.
ضربهای به مترو وارد شد و دختر هنوز داشت میگفت: و این ضربهها هم دیگر عادی است.
بوی گندی بلند شد و دختر موهایش را کنار زد: و این بوی تعفن همیشه هست.
کسی فریاد زد که «سوختم، کار خودش را کرد... نیش زد...«
دختر گفت: و این فریادها و سوختنها و نیشها تکراری است.
مترو تکان خورد و مسافری گریهاش گرفت که دختر تکرار کرد: همه چیز طبیعی است.
مسافری انگار مرده بود که دختر گفت این مرگها چیز عجیبی نیست.
بلندگو اعلام کرد: ایستگاه آزادی
دختر گفت: متروی شلوغ، هیچ نیست؛ متروی خلوت، همه چیز است.
مترو زیاد شلوغ نبود. ایستگاه آزادی چند نفر سوار شدند.
بلندگو اعلام کرد ایستگاه بعد شهید نواب صفوی
دو مسافر از باران بیرون خیس شده بودند لکههای آب را با خود به داخل مترو آوردند.
پسربچه کنار مادرش نشسته بود و داشت غر میزد که شیر کاکائو میخواهد...
بچه گویا ۵ یا ۶ سالش بود.
مادرش اخم کرد و تهدید؛ گفت: ساکت باش.
بچه تهدید کرد: آبروریزی میکنم.
چند نفر این را شنیدند و به روی خودشان نیاوردند.
زن به دور و برش نگاهی انداخت، گره روسریاش را سفت کرد و با پشت دست کوبید توی دهان بچه.
این کار را احتمالا برای آن کرد که بچه بفهمد نباید تهدید کند.
پسربچه شروع کرد به گریه و فریاد.
واقعا هم تهدیدش را عملی کرد؛ به مادرش گفت: گُه خوردی که من را زدی؛ هیچ گُهی نمیتوانی بخوری.
زن رنگش سرخ شد.
مردی با کت و شلوار خاکستری، شکلاتی از جیبش در آورد و گفت: عمو؟ چرا گریه میکنی؟ کسی که با مامانش اینطوری صحبت نمیکند.
بچه آب بینیاش را با پشت دست تمیز کرد و به مرد گفت: به تو چه مربوط؟ گُه خوردی که دخالت میکنی.
زن سرختر شد؛ ضربه دوم را این بار با روی دست کوبید توی دهان بچه.
پسر شروع کرد به عر زدن: گُه میخوری که من را میزنی؛ هیچ گُهی نمیتوانی بخوری.
مردی با شانههای استخوانی جلو آمد.
بچه را بغل کرد.
پسر داشت گریه میکرد: گُه خوردی که من را بغل کردی.. چرا گردنت بوی وایتکس میدهد؟
مرد گفت: همهاش به خاطر یک شیر کاکائو؟ این همه گریه برای همین؟
بعد از جیبش آدامس موزی در آورد. بچه آدامس را پرت کرد به طرف مادرش.
مرد از جیبش ماشین پلاستیکی در آورد.
بچه گفت توی جیبت مگر چقدر چیزی داری؟
مرد خندید: حالا دیگر همه چیز دارم؛ تا مدتی همه چیز دارم.
بعد یک شاخه گل مریم بیرون کشید.
یک بسته موی بافته.... چند دسته خار...
پسر گفت: شیرکاکائو هم داری؟
مرد یک لیوان شیر به بچه داد.
پسربچه دیگر آرام شده بود؛ رفت کنار مادرش نشست.
مادرش آمد چیزی بگوید که بچه سرش را بالا گرفت: گُه میخوری حرف بزنی.
زن دوباره با پشت دست کوبید توی دهان بچه؛ شیر ریخت روی لباسش.
بچه به دور و برش نگاه کرد؛ مرد رفته بود.
بوی وایتکس توی مترو پیچید.
مرد ایستگاه انقلاب سوار شد.
شانههای استخوانی داشت. با ریش نامرتب و موهای آشفته آمد و نشست روی ردیف صندلیهایی که خالی بود.
آخر شب بود و هیچ مسافر دیگری هم توی مترو نبود.
مرد پاهایش را دراز کرد و لبخندی از رضایت زد که انگار صاحب مترو است.
چراغهای مترو خاموش شد اما مترو همچنان داشت به رفتن ادامه میداد.
مرد سرش را به شیشه تکیه داد و گفت: آی مترو، مترو!
مترو جواب داد: بله مسافر؟
مرد پاهایش را جمع کرد و به دور و برش نگاه کرد؛ کسی نبود. بعد با خودش گفت: هنوز نپریده است.
مترو گفت: بگو مسافر، تعجب نکن، بگو.
مسافر ترسیده بود و زمزمه کرد: نمیتوانم، من گفتن نمیدانم.
مترو دوباره تکرار کرد: بگو مسافر، بگو
بعد چراغهای مترو روشن شد و نور همه جا را گرفت.
مرد شانههای استخوانیاش را تکان داد و انگار از فشار چیزی رها شده باشد، گفت: از این همه تنهایی خسته نشدی؟
مترو پرسید: تنهایی؟
مرد دوباره به دور و برش نگاه کرد: این همه مترو از کنارت رد شد، تا به حال هیچ کدامشان را لمس کردهای؟ تا به حال دست یکی از آنها را گرفتهای؟
مترو با صدای آرام و دلنشین گفت: باید دستش را میگرفتم؟
اینکه میگویم صدای دلنشین، مرد خودش بعدها گفته بود که صدای دلنشینی داشت.
مترو ادامه داد: گاهی از کنارشان که رد میشوم، چشمکی، بوقی یا نیمنگاهی برای هم داریم.
مرد پرسید: همین؟
مترو کمی مکث کرد و جواب داد: مگر این چیز کمی است؟
ایستگاه دروازه شمیران مرد باید پیاده میشد، قبل از پیاده شدن با خودش گفت: آه ای متروی مغموم تو را آن به که دست بر هیچ مترویی نساییده باشی.
دختر افتاده بود کف مترو. خون از زیر سرش جاری بود. موهایش یک طرف صورتش داشت توی رنگ سرخ شناور میشد. از توی مشت بستهاش، زنجیری بیرون زده بود. صدایی لرزان گفت: «مرده است.»
حالا جنازه یک دختر وسط مترو افتاده بود؛ با روسری آبی و گردنبندی در مشت.
ماجرا از آنجایی شروع شد که دختری خودش را به طرف درهای مترو پرت کرد.
درها در حال بسته شدن بود. اما دختر خودش را به موقع رساند.
پشت سرش چند نفر در حال دویدن بودند. درها بسته شد و آن چند نفر پشت در ماندند.
لباس مامورهای ایستگاه را پوشیده بودند. با اشارهای، راهبر مترو درها را برای آنها باز کرد. دختر خیس عرق بود.
یکی از مردها جلو آمد: «خانم بفرمایید بیرون؛ شما بدون بلیت سوار شدید.»
دختر نفسنفس میزد: «من کارت زدم، در باز شد و آمدم.»
مامور تکرار کرد: «کارت شما اعتبار نداشت خانم، پشت سر یک نفر خودتان را جا کردید؛ بفرمایید بیرون»
دختر جواب داد: «من دیرم شده است؛ زیر بار حرف زور هم نمیروم. محال است پیاده شوم»
مسافرهای دیگر مات و مبهوت مانده بودند.
مردی با دستهای زمخت جلو آمد: «آقا بیخیال شوید؛ اصلا من پول بلیت را نقدی حساب میکنم.»
چند نفر خندهشان گرفت.
مامور مترو بیتوجه به اطراف، دوباره به دختر گفت: «بیا پایین خانم؛ زود باش»
دختر صورتش عرق کرد و فریاد زد: «درست صحبت کن آقا؛ یک قدم بر نمیدارم ببینم چه غلطی میخواهی بکنی»
درگیری بالا گرفته بود و در لحظهای کوتاه ضربهای و جیغی و بعد خون بود و دختری که افتاده بود. صدایی لرزان گفت: «مرده است. »
مرد با دستهای زمختش به طرف مامورها رفت: «کثافتهای لجن، کشتید... به خاطر یک بلیت...»
مرد حملهور شد.
یکی از مامورها داشت میگفت «این فقط یک پژوهش اجتماعی بود آقا خودتان را کنترل کنید؛ هیچ چیز واقعی نبود... »
مرد دیگر نمیشنید، درگیر شده بود و بعد مامورها هم کنترلشان را از دست دادند و ضربهای پشت ضربه دیگر بر پیکر مرد وارد شد و در نهایت او را پرت کردند به گوشهای.
معلوم نشد سرش به جایی خورد یا نه؛ اما خون جاری شد و مرد افتاد. بدنش لرزید و انگار جان داد. صدایی لرزان گفت: «مرده است. »
دختر آن طرف، بلند شد و رنگ سرخ گوشه سرش را تمیز کرد. مسافرها همچنان مبهوت مانده بودند. چشمها به طرف مرد بود که او هم بلند شود. اما صدایی لرزان گفت: «او واقعا مرده است.»