مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و هشتاد و چهار

زن چادرش را صاف کرد و رفت گوشه واگن ایستاد. مرد جوانی از جایش بلند شد و به زن گفت: «حاج خانم بفرمایید بنشینید». زن، چند تار موی خاکستری را که از شقیقه‌اش بیرون زده بود، زیر چادر پنهان کرد: «نه پسرم خودت بنشین، شما خسته‌ای از صبح سر کار بودی». مرد جوان دوباره تعارف کرد. زن آمد نشست و تشکر کرد. پیرمردی کنار زن نشسته بود. موبایلش را درآورد و شروع کرد به نگاه کردن عکس‌های توی موبایل. بعد رو به زن کرد و گفت: «جوان‌های این زمانه را ببین حاج خانم، اصلا دین و ایمان سرشان نمی‌شود». زن داشت کتابی از کیفش در می‌آورد که جواب داد: «درست می‌شود انشاءالله». پیرمرد هنوز عکسهای توی موبایل را نگاه می‌کرد: «آخر ببینید، این همه دختر و پسر یک جا جمع شدند، این‌ها پدر و مادر ندارند؟» زن کتابش را باز کرده بود و داشت می‌خواند که پیرمرد ادامه داد: «این گوشی توی مترو جا مانده بود، قصد فضولی ندارم اما باید بدانم صاحب گوشی کیست». زن سرش را از کتاب بر نداشت و گفـت: «تحویل ماموران مترو بدهید». پیرمرد خندهٔ کوتاهی کرد: «نه حاج خانم به این‌ها اعتمادی نیست؛ گوشی را بین خودشان تقسیم می‌کنند، آن هم با این همه عکس خصوصی». زن کتابش را بست و نگاهی به موبایل انداخت: «آخر به شما هم اعتمادی نیست مرد حسابی، عکس‌های شخصیِ بنده خدا را چرا نگاه می‌کنی؟» هنوز می‌خواست چیزی بگوید که پیرمرد حرفش را قطع کرد: «گفتم شاید صاحب موبایل توی عکس‌ها باشد». زن دهانش را کج کرد و گفت: «عجب!» پیرمرد عصبانی شد: «اصلا این همه گرانی و بدبختی به خاطر بی‌ایمانی و فساد همین جوان‌ها است». بلندگو اعلام کرد: «ایستگاه شهید بهشتی» مردی که جایش را به زن داده بود، گفت: «چرا بحث بی‌خودی می‌کنید؟ آنجا را ببینید، اصلا کسی حواسش نیست». آن طرف واگن، یک نفر را از سقف مترو آویزان کرده بودند و خون داشت می‌چکید. مرد جوان گفت: «دیروز یک نفر نوشته بود به مادرت بگو به زودی رخت سیاه باید بپوشد».

 

مترونوشت شماره دویست و هشتاد و سه

همه مسافر‌ها در جنب‌وجوش بودند. واگن‌ها پر از پرنده بود. پرنده‌های کوچکی که داشتند توی واگن و نزدیک سقف خودشان را به در و دیوار می‌زدند. پرنده‌ها ترسیده بودند. بلندگو که ایستگاه بعد را اعلام می‌کرد بعضی از پرنده‌ها آنقدر بال و پر می‌زدند که پرهای کوچکی از بال‌هایشان روی سر مسافر‌ها می‌ریخت. دختری گفت: «گرسنه هستند». بعد از کیفش پاکت بیسکویت را بیرون آورد و خرد کرد و ریخت کف دستش. پیرمردی خنده‌اش گرفت: «دختر جان مگر دیوانه شدی، این پرنده‌ها فقط ترسیده‌اند». پسری با شانه‌های پهن، دستش را نزدیک صورت پیرمرد آورد: «درست صحبت کن، دیوانه خودتی». دختر، دست پسر را کشید: «ولش کن بیا این طرف، بنده خدا منظوری نداشت». پیرمرد گوشه سبیلش را صاف کرد و گفت: «اتفاقا منظور داشتم، حالا چی؟» پسر شانه‌هایش را عقب داد و صدایش بلند شد: «احترام موی سفیدت را دارم پیرمرد». پیرمرد صدایش می‌لرزید: «حالا احترام نداشته باش ببینم چه غلطی می‌کنی». مردی با کت و شلوار خاکستری دست روی شانه‌های پیرمرد گذاشت: «بیا بشین پدر جان، عصبانی نشو». پیرمرد عصبانی نبود اما با این حرف عصبانی شد: «به تو ربطی ندارد آقا، منم پدر شما نیستم؛ سن خر پیر عیسی را داری به من می‌گویی پدر». مرد کتش را در آورد و خواست به طرف پیرمرد حمله کند. پسر با شانه‌های پهنش جلوی او ایستاد و گفت: «خجالت بکش آقا، زورت به پیرمرد رسیده؟» بعد یقه مرد را گرفت و پرتش کرد گوشه واگن. پیرمرد روی شانه‌های پسر زد و گفت: «آفرین حقش را کف دستش گذاشتی». صدای جیغ دختر بلندشد؛ یکی از پرنده‌ها نوکش را فرو کرده بود توی چشم دختر. از گوشه پلکش خون می‌چکید. پیرمرد خنده‌اش گرفت: «نگفتم دیوانه‌ای؟ آن‌ها گرسنه نیستند، فقط ترسیده‌اند». مترو ترمز گرفت. توی ایستگاه شلوغ شد. پیرمرد گفت: «چه خبر است؟» یک نفر جواب داد: «انگار توی یکی از واگن‌ها، مسافری را آنقدر کتک زدند که مرده است». پیرمرد علتش را که پرسید، صدای خش داری جواب داد: «به شما ربطی ندارد».

مترونوشت شماره دویست و هشتاد و دو

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد جوانمرد قصاب. بعد هنوز حرفش تمام نشده بود که ادامه داد: «مسافرین محترم، خرید از دست‌فروشان، باعث رواج این گونه مشاغل در مترو می‌شود؛ لطفا با مامورین همکاری کنید».

ایستگاه بعد، مردی با شانه‌های استخوانی سوار مترو شد. لباس سفیدی پوشیده بود. مترو که حرکت کرد، چهار دست و پا نشست وسط واگن، بعد همانطور شروع کرد به راه رفتن.

هیچ بچه‌ای در مترو نبود که پشت مرد سوار شود. پیرمردی گفت: «آقا جان زاد و ولد کم شده، کسی بچه‌دار نمی‌شود». بعد خودش جواب داد: «البته با این اوضاع کسی جرأت بچه‌دار شدن ندارد».

مترو زیاد شلوغ نبود، اما جایی برای نشستن هم پیدا نمی‌شد. مرد با لباس سفیدش شروع کرد به داد زدن: «آقایان هر کسی جایی برای نشستن می‌خواهد، می‌تواند روی پشت من بنشیند؛ هر ایستگاه ۱۰۰ تومان».

زنی با دست‌بندی طلایی خنده‌اش گرفت. پیرمرد گفت: «دورهٔ آخرالزمان شده، بلند شو آقا این چه کاری است؟»

مرد توجهی نکرد و همچنان فریاد می‌زد: «برای خسته‌ها، برای بیماران، برای سالمندان جای نشستن دارم، هر ایستگاه ۱۰۰ تومان».

مسافری به کناری‌اش گفت: «این روز‌ها هزار مدل دست‌فروش پیدا می‌شود». مرد سرش را برگرداند و گفت: «من دست‌فروش نیستم دوست عزیز، من پشت‌فروش هستم».

بلندگو اعلام کرد: «ایستگاه بعد پانزده خرداد».

پشت‌فروش همانطور چهار دست و پا راه می‌رفت و داد می‌زد. مرد با کت و شلوار مشکی و کیف قهوه‌ای، پانصد تومان توی دهان پشت‌فروش گذاشت. بعد نشست روی پشت او. مسافر‌ها زیر لب داشتند به هر دو نفرشان می‌خندیدند.

مترو وسط تونل ترمز گرفت. از کار افتاد. بلندگو اعلام کرد: «به علت نقص فنی، وسط تونل گیر افتادیم، لطفا آرامش خود را حفظ کنید».

مرد با کت و شلوار مشکی‌اش، یک ساعت وسط تونل روی کمر پشت‌فروش نشسته بود. مسافرهای دیگر خسته و کلافه بودند. زن با دست‌بند طلایی‌اش به طرف پشت‌فروش رفت. دست‌بندش را باز کرد.

مترونوشت شماره دویست و هشتاد و یک

یکی از شیشه‌های مترو شکسته بود و باد سردی از تونل به صورت مسافر‌ها می‌خورد. دختر جوانی گفت: «خیلی هم بد نیست، از بوی عرق بعضی‌ها بهتر است». بعد سرش را به طرف شیشه برده بود و داشت با دهان باز نفس می‌کشید که جسم سیاهی به سرعت آمد و رفت توی دهانش. دختر سرفه کرد و کار از کار گذشته بود و جسم نامعلوم را بلعیده بود. پیرمردی نگران فریاد زد: «خفاش بود.. خودم دیدم خفاش بود». دختر مو‌هایش را از گوشه صورتش کنار زد و جیغ کشید. مردی با کت و شلوار مشکی جلو آمد و رو به پیرمرد کرد و گفت: «چرا حرف بی‌خود می‌زنید پدرجان؟ خفاش مگر توی دهان این خانم جا می‌شود؟» بعد به دختر گفت: «خانم دهانتان را باز کنید». دختر دهانش را باز کرد و مرد به همه مسافر‌ها نشان داد که: «دهان به این کوچکی را ببینید، آیا خفاش می‌تواند وارد این دهان کوچک شود؟» بقیه مسافر‌ها تایید کردند که امکان ندارد. دختر همچنان دهانش باز بود و مرد جوانی به دوستش گفت: «دندان‌هایش را ببین چقدر خراب است». دختر خجالت کشید و دهانش را بست. مردِ کت و شلواری دوباره شروع کرد به حرف زدن: «درست صحبت کن آقا! این دندان‌ها خراب نیست، اصلا چیزی در مورد ارتودنسی شنیدی؟» پیرمرد نشسته بود سر جایش و حرفش را تکرار کرد: «اما من دیدم که خفاش بود... خفاش را خوب می‌شناسم». دختر دوباره جیغ کشید و بعد حالش بد شد و بالا آورد؛ اما فقط کف سفید بود. زنی آمد و صورت دختر را بوسید و شانه‌هایش را گرفت: «آرام باش دخترم، چیزی نیست». دختر چشم‌هایش خیس بود و آرام گفت: «تکان‌هایش را توی شکمم احساس می‌کنم...» آن طرف، مرِد کت و شلواری هنوز داشت با پیرمرد بحث می‌کرد: «لب و دهانش را ببین.. اصلا امکان ندارد..». پیرمرد همچنان تکرار می‌کرد: «خفاش بود.. خودم دیدم». دست‌فروشی آمده بود و داد می‌زد: «سرنگ‌های انسولین دارم؛ توی داروخانه سه هزار تومان است من هزار می‌دهم».

 

 

مترونوشت شماره دویست و هشتاد

در‌ها که بسته شد و مترو راه افتاد، صدای چلیک چلیک، نگاه مسافر‌ها را به طرفی برد که دو نفر داشتند عکس می‌گرفتند. لنز دوربین‌ها جلو و عقب می‌رفت و صدای شا‌تر دوربین، نفس‌ها را در سینه حبس می‌کرد. یکی از آن‌ها نشست کف مترو و از پای مسافر‌ها عکس می‌گرفت. هیچ کس اعتراضی نکرد. بعضی‌ها دیگر توجهی نکردند و چند نفر هم خیره شده بودند به دوربین و انگشتی که داشت فشار می‌آورد و صدای ثبت تصویر را در آورده بود. ایستگاه هفت‌تیر، ماموری با لباس اتوکشیده، خودش را رساند توی مترو. عکاس‌ها، دوربینشان را برداشتند و شروع کردند به دویدن، در‌ها بسته شد و راهروی مترو شده بود محل فرار دو جوانی که دوربین به دست از لای مسافر‌ها راه خود را باز می‌کردند.

بلندگو اعلام کرد: «ایستگاه بعد شهید مفتح» وسط واگن‌ها دوربین‌هایی نصب شده بود و انگار همه چیز را زیر نظر داشتند. یکی از مسافر‌ها که نشسته بود، پایش را دراز کرد و مامور سکندری خورد و افتاد. بلند شد و به دویدن ادامه داد. زمان زیادی طول نکشید که دستش به آن‌ها رسید. نفسش بالا نمی‌آمد: «اسم؟» پسر دوربینش را جابجا کرد: «محمود». بعد مامور به نفر دوم اشاره کرد: «تو هم بگو». پسر دوم تند تند نفس می‌کشید: «ابی». مامور با دست زد توی صورتش و گفت: «درست صحبت کن، ابی؟ اسمت را بگو». بعد اجازه نداد پسر حرف بزند، فریاد زد: «زود باش در دوربین را باز کن فیلمش را بیرون بیاور». پسر که هنوز نفس نفس می‌زد، گفت: «فیلم ندارد، دیجیتال است». مامور دوباره فریاد زد: «حالا هر چی هست، دیجیتالش را بده به من». دختری با روسری آبی نشسته بود، خنده‌اش گرفت. مامور عصبانی شد. بعد بلندگو اعلام کرد: «همکار محترم، فرد مورد نظر کنار در نشسته است، او را بازداشت کنید».

مامور به طرف جوانی با موهای کوتاه و لبخندی بر لب رفت. او را دست‌بند زد و با خود برد. موقع رفتن عکاس‌ها از مرد جوان عکس گرفتند که هنوز داشت می‌خندید.