مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و چهار

مترو شلوغ بود و نفس‌ها در هم گره می‌خورد. چند نفر انگار دستشان اشتباهی توی جیب کناری رفته بود و پول و موبایل برداشته بودند. یکی از مسافر‌ها گفت: ببخشید آقا این جیب من است.

مردی با صدای خش‌دار عذرخواهی کرد که فکر کرده جیب خودش است.

چند لحظه بعد یکی دیگر از مسافر‌ها صدایش بلند شد: ببخشید آقا این یکی هم جیب من است. همان صدای خش‌دار بلند‌تر از قبل عذرخواهی کرد.

هنوز عذرخواهی‌اش تمام نشده بود که مسافر دیگری فریاد زد: آقای محترم این یکی هم جیب من است. مرد با‌‌ همان صدای خش‌دار، شاکی شد: ‌ای بابا، پس جیب من کجاست؟

پیرمردی که وسط جمعیت داشت له می‌شد، گفت: اینقدر مترو شلوغ است که معلوم نیست دست‌ها توی جیب کی می‌رود.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد دروازه دولت. مترو تکان خورد و وسط تونل ترمز گرفت. مسافر‌ها به هم فشرده شدند.

این بار، مرد با صدای خش‌دار گفت: دوست عزیز این جیب من است. پیرمرد که قدش کوتاه‌تر بود و سرش دیده نمی‌شد، خندید: آقا جان شما که اصلا جیب نداری.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه دروازه دولت! در‌ها بوق کشید و باز نشد.

مسافرهای داخل مترو تکان خوردند که پیاده شوند. روی سکوی ایستگاه پر از مسافر بود و آن‌ها هم منتظر بودند که در‌ها باز شود.

مسافرهای روی سکو، جلوی در‌ها تجمع کرده بودند. بلندگوی ایستگاه اعلام کرد: مسافرین محترم لطفا از خط قرمز لبه سکو فاصله بگیرید. مسافر‌ها همه از خط قرمز عبور کرده بودند.

داخل مترو هم مسافر‌ها کلافه شدند. صدایی از بین جمعیت گفت: آقای محترم رعایت کن. بعد صدای خش‌داری جواب داد: پس جیب من کجاست؟

پیرمرد داشت می‌خندید: قرار است سن بازنشستگی را افزایش دهند، فعلا همین جا هستیم.

سر و صدای مسافرها بلند شده بود که بلندگو اعلام کرد: به علت نقص فنی در این ایستگاه توقف نداریم.

دختری به کناری‌اش گفت: حالا که توقف کردند...

درها دوباره بوق کشید و باز نشد.

 

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و سه

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه هفت تیر

مسافر‌ها سوار شدند.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد طالقانی

مسافر‌ها آمدند پیاده شوند که در‌ها بسته شد.

دو دقیقه بعد، بلندگو اعلام کرد: ایستگاه طالقانی

مسافر‌ها پیاده شدند.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد دروازه دولت

مسافر‌ها آمدند سوار شوند که در‌ها بسته شد.

دو دقیقه بعد بلندگو چیزی را اعلام کرد که مسافر‌ها چون سوار نشده بودند، نشنیدند.

بلندگو اعلام کرده بود: ایستگاه دروازه دولت

مسافر‌ها توی ایستگاه طالقانی منتظر متروی بعدی بودند.

بعد، بلندگو برای خودش اعلام کرده بود: ایستگاه بعد سعدی

مسافر‌ها هنوز روی سکو ایستگاه طالقانی بودند که مترو رسیده بوده به ایستگاه سعدی و این را اعلام کرد.

حالا روی سکوی ایستگاه طالقانی مسافرهای زیاد جمع شده بودند.

این بار بلندگوی ایستگاه بود که صدایش درآمد: مسافرین عزیز لطفا تجمع نکنید.

مردی حدودا چهل ساله وسط جمعیت دستش را بالا برد و گفت: من تجمع نکردم آقا، فقط منتظرم.

مترویی که مسافر‌ها را پیاده کرده بود حالا توی ایستگاه امام خمینی داشت پر از مسافر می‌شد.

از انتهای تونل تاریک، نوری تابید و مترویی بوق کشید و با سرعت از ایستگاه طالقانی عبور کرد.

مسافرهای روی سکو دست بلند کردند که یعنی مترو را وادار به توقف کنند.

زن جوانی وسط مسافر‌ها گفت: مگر می‌خواهید تاکسی بگیرید که دست بلند می‌کنید.

پیرمردی عصایش را کنار پایش گذاشت و گفت: راست می‌گوید، مترو برای خودش شخصیت دارد آقا.

مرد چهل ساله‌ای که‌‌ همان اول فریاد زده بود من تجمع نکردم، عصای پیرمرد را برداشت.

پیراهنش را درآورد و سر عصا پیچید.

مرد چهل ساله از سکو پایین پرید و پیراهن را آتش زد.

بعد روی ریل به طرف تونل شروع کرد به دویدن.

مرد وارد تونل شده بود و بلندگوی ایستگاه داشت گلوی خودش را پاره می‌کرد: مسافر عزیز.. مسافر گرامی... لطفا... آقای محترم...

 

 

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و دو

هنوز بلندگو نگفته بود ایستگاه امام خمینی که یک نفر بلند شد و به طرف در رفت.

صندلی که خالی شد دو نفر خیز برداشته بودند که تصاحبش کنند.

البته به روی خودشان نیاوردند.

برنده کسی بود که زود‌تر تعارف می‌کرد.

این قانونی نانوشته بود که نفر اول می‌گفت: بفرمایید

دومی جواب می‌داد: خواهش می‌کنم

بعد هم سرش را بر می‌گرداند که انگار اصلا چشمش دنبال صندلی خالی نبوده است.

حالا یک صندلی خالی شده بود و دو مرد که یکی پیراهن سفید پوشیده بود و دیگری تی‌شرت قرمز، خیز برداشته بودند که صندلی را بگیرند.

می‌شد بازی تعارف را هم نادیده گرفت و بی‌توجه به اطراف، خیلی زود روی صندلی خالی نشست.

توی چند لحظه، همهٔ این افکار از ذهن دو مرد عبور کرد.

مرد با پیراهن سفیدش انگار از لحظه‌ای پلک زدنِ مسافرِ دیگر استفاده کرد، لبخند زد و گفت: بفرمایید.

«بفرمایید» گفتنش تمام نشده بود که کیفش را هم کمی بالا آورد که یعنی آمادهٔ نشستن است.

عرق سردی بر پیشانی مرد با تی‌شرت قرمز نشست.

بازی را باخته بود.

مرد با پیراهن سفیدش قوسی به کمر هم داده بود که پیروزی‌اش را تکمیل می‌کرد و به سمت صندلی خالی می‌فرستاد.

رقیبش یقه تی‌شرت قرمز را بالا زد و گفت: خیلی ممنون

بی‌آنکه لحظه‌ای درنگ کند خودش را پرت کرد روی صندلی خالی.

مردِ پیراهن سفید، که خودش را پیروز می‌دانست حالا چرخیده بود و داشت می‌نشست.

به خودش که آمد روی پاهای رقیب بود.

باورش نمی‌شد.

بدنش یخ کرد.

نفهمید چطور همه چیز را از دست داد.

انگار مغزش کار نمی‌کرد، خون به سرش نمی‌رسید.

بقیه مسافر‌ها خشکشان زده بود و خیره شدند به مرد که همچنان روی پای جوانی با تی‌شرت قرمز نشسته است.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه امام خمینی

یکی از مسافر‌ها «امام خمینی» را که شنید صلوات فرستاد.

دختری که مو‌هایش را یک طرف صورتش ریخته بود داشت پیاده می‌شد.

مرد جوان با تی‌شرت قرمزش گفت: دیگر هیچ فرقی نمی‌کند چه کسی نشسته باشد.

مسافرهای ردیف روبرو داشتند چیزی را زمزمه می‌کردند.

بعد این زمزمه همه‌گیر شد.

بازنده... بازنده... بازنده... بازنده

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و یک مشت دلار

مترو به ایستگاه فردوسی که رسید مسافر‌ها هجوم آوردند که پیاده شوند.

بلندگو اعلام کرد: مسافرین محترم عجله نکنید صرافی‌ها امروز تعطیل هستند.

بعد صدای خنده جوانی آمد که دوستش تقلید صدای بلندگو را کرده بود.

مرد کت و شلواری رفته بود انتهای واگن و داشت با پسر دعوا می‌کرد: بچه جان مگر اینجا هم جای شوخی است؟

زنی گفت: جوانهای این دوره همه چیز را به مسخره می‌گیرند.

مسافری که داشت با موبایلش صحبت می‌کرد، گفت: گوشی.. گوشی بعد به طرف مسافر‌ها ادامه داد: آقایان و خانم‌ها، ۲۰۰ تومان ارزان شد.

یک نفر انگار قلبش گرفت.

وقتی افتاد، دختری سراغش رفته بود و نبضش را گرفت و گفت: تمام کرد.

مسافری که داشت با موبایلش صحبت می‌کرد، دوباره فریاد زد: الان کنفرانس خبری تمام شد، ۳۰۰ تومان رفت بالا.

همان مسافری که قلبش گرفته بود و مرده بود، از جایش بلند شد، دختر را بوسید.

مرد میانسالی سرش را گرفته بود میان دست‌هایش، داشت ناله می‌کرد: ۱۴ میلیون ضرر کردم.

کناری‌اش گفت: نباید دیروز می‌فروختی... البته ۴ میلیون که سود کرده بودی.

مردی که با موبایلش حرف می‌زد، هوار کشید: باز هم گران شد.

دستفروش آمد: دلار... دلار.. دلار سه لار سه لار... چارلار چارلار

بعد زد زیر خنده و گفت: زیر قیمت بازار

یک نفر از کوره در رفت و دستفروش را زیر مشت و لگد گرفت.

دختر این بار رفت سراغ دستفروش و نجاتش داد.

بعد نبض دستفروش را گرفت و گفت: تمام کرد.

از انتهای واگن باز یک نفر ادای بلندگو را در آورد: مسافرین محترم دلار و سکه تمام شد.

صدای خنده چند نفر بلند شد و بعد باز مشت و لگد بود که فرود می‌آمد.

 

 

مترونوشت شماره دویست و هفتاد

مترو از ایستگاه میرداماد راه افتاد.

خلوت بود و خنک.

بچه‌ای روی پای مادرش نشسته بود و به آدم‌ها نگاه می‌کرد.

مردی با کت و شلوار و ریش جو گندمی و سبیلی قوی‌تر از ریش، مو‌هایش را فرق کج باز کرده بود.

نزدیک پنجاه سال سن داشت.

دست‌هایش را توی جیب شلوار کرده بود و شروع کرد به قدم زدن توی مترو.

سرش پایین بود و انگار داشت به چیزی فکر می‌کرد.

گاهی چیزی هم زیر لب می‌گفت.

فاصلهٔ در اول تا دوم واگن را که رفت، کسی توجهی نکرد.

این مسیر را که برگشت و مترو تکان خورد، تعادلش را از دست داد اما نیفتاد.

اصرار داشت دست‌هایش را از جیب در نیاورد و میله را نگیرد.

مسافر‌ها که نشسته بودند با تعجب به او نگاه کردند.

کمی ایستاد و فکر کرد.

دوباره راه افتاد، دست‌ها را از جیب در آورد و پشت کمرش گره کرد.

مترو تکان که می‌خورد به سختی تعادلش را حفظ می‌کرد اما میله را نمی‌گرفت.

ایستگاه مصلی، کمی ایستاد به دستفروشی که جای کارت می‌فروخت نگاه کرد و از او یک جای کارت خرید.

دوباره راه افتاد.

تکان می‌خورد و ایستگاه به ایستگاه بوق می‌کشید و نام ایستگاه را صدا می‌زد.

دیواره تونل سیاه بود و سرد.

آنجا مردانی بارهایی بر دوش از تونلی به تونل دیگر می‌رفتند.

مترو، کولبران را زیر گرفت.

مسافر‌ها داشتند به مرد کت و شلواری می‌خندیدند.

یکی او را هل داد، سکندری خورد اما نیفتاد و دست‌هایش را باز نکرد.

مسافر دیگری به او لگد زد.

مترو تکان خورد.

دو نفر پایشان را جلوی پای مرد گذاشتند.

مرد میله را نگرفت.

مترو ایستاد.

از بلندگو صدای تنبور بلند شد.

دف که اضافه شد، مرد گفت: می‌دانید چند نفر از ما دیگر اینجا نیست؟