مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و شصت و چهار

در و دیوار مترو پر بود از پوسترهای جشنواره نامه‌نویسی.

بلندگو اعلام کرد نامه برگزیده را برای تمام مسافرین می‌خوانیم.

بعد ادامه داد: این نامه را دختر ۱۱ ساله‌ای برای ما نوشته است.

بلندگو صدایش را صاف کرد و شروع کرد به خواندن.

پیش از خواندن نامه اعلام کرد: ایستگاه بعد شهید نواب صفوی

 

سلام مترو

من همیشه فکر می‌کردم کسی پشت صدای بلندگو نیست.

اما انگار یک نفر آنجا نشسته است.

یک نفر که حرف‌های ما را می‌شنود.

متروی عزیز دوست دارم صدایت را باز دوباره بشنوم.

دوست دارم نامه من را بخوانی تا همه بشنوند و فکر نکنند که صدای ضبط شده‌ای از بلندگو پخش می‌شود.

همیشه دوست داشتم صاحب صدای بلندگو را ببینم اگر امکان دارد یک بار هم که شده، از آن پشت بیا بیرون تا من ببینمت.

من گاهی با مادرم از ایستگاه امام حسین تا ایستگاه نواب صفوی سوار مترو می‌شوم.

محل کار مادرم خیابان آذربایجان است یک کوچه قبل از ایستگاه مترو.

به امید دیدار

آیدا

 

نامه که تمام شد بلندگو اعلام کرد: نویسنده این نامه‌ نفر اول مسابقه شده است و یک سکه طلا جایزه می‌گیرد.

پیرمردی گفت: همه‌ش دروغ است.

دختری مو‌هایش را کنار زد و حرف پیرمرد را تایید کرد: فکر کردند ملت خر هستن، خودشان نامه می‌نویسند و برای ما می‌خوانند.

یکی از مسافر‌ها دستش را که به میله گرفته بود، زیر بغل خیسش دیده می‌شد.

بوی عرق مترو را گرفته بود.

ایستگاه نواب مترو تکان خورد.

واژگون شد.

مسافرهای مترو همگی کشته شدند.

بلندگوی ایستگاه داشت اعلام می‌کرد: آیدا کوچولو برای دریافت جایزه خود به دفتر رییس ایستگاه مراجعه کند.

متروی بعدی داخل تونل منتظر بود جنازه‌ها را تخلیه کنند تا وارد ایستگاه شود.

 

مترونوشت شماره دویست و شصت و سه

بچه به مادرش گفت: چرا اینجا همیشه شب است.

مترو تکان خورد.

مادرش خندید.

مردی گفت: اینجا مترو است دخترم؛ زیر زمین.

دختر و پسری وسط مسافر‌ها کنار هم ایستاده بودند.

تا اینجای کار مثل بقیه بودند و کسی به آن‌ها نگاه نمی‌کرد.

بعد دستشان در هم گره خورد.

بلندگو، ایستگاه دروازه دولت را اعلام کرده بود که آن‌ها دست هم را گرفتند.

یکی از مسافر‌ها نیم نگاهی به آن‌ها انداخت.

از واگن‌های اول صدای فریاد می‌آمد.

صدا نزدیک‌تر شد؛ داد می‌زد بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید.

مرد جوانی هدفون در گوش و کوله پشتی بر دوش، تکه چوبی دستش گرفته بود و می‌کوفت بر در و دیوار مترو و فریاد می‌زد.

مرد جوان فقط به روبرویش نگاه می‌کرد اما انگار حواسش بود به مسافر‌ها صدمه نزند.

همه نگاه کردند که آمد و فریاد زد و از واگن میانی و کنار دختر و پسری که دست هم را گرفته بودند عبور کرد.

باز صدا دور شد.

مرد با فریاد به سمت واگن‌های آخر می‌رفت و نگاه‌ها او را که دنبال می‌کرد دختر و پسر یکدیگر را در آغوش گرفتند.

انگار یکی از آن‌ها گفت: این دیوانگی است آن هم توی مترو.

اما به دیوانگیشان ادامه دادند و لب‌هایشان بر هم تنید.

بوسه‌ها جاری بود و نگاه‌ها چرخیده بود بر این معاشقهٔ دیوانه‌وار.

ایستگاه ولیعصر بلندگو اعلام کرد: مسافرین محترم، حضرت آقا برای بازدید از مترو تشریف آورده‌اند.

در‌ها بسته شد و از بلندگو صدای موسیقی پخش شد:

[نام جاوید وطن

صبح امید وطن

جلوه کن در آسمان]

از واگن‌های ابتدایی صدای جمعیت می‌آمد و صلوات.

[وطن‌ ای هستی من

شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان]

دختر و پسر هنوز سرمستِ معاشقه بودند و نگاه‌ها مانده بود آن‌ها را دنبال کند یا حضرت آقا را که داشت نزدیک می‌شد.

[همهٔ جان و تنم

وطنم، وطنم، وطنم، وطنم]

مترو ایستگاه انقلاب توقف نکرد.

هیئت همراه داشت نزدیک می‌شد به واگن‌های میانی.

باز صدای صلوات شنیده شد.

دختر و پسر در آغوش هم بودند که دختر گفت: رمضان بود و مرداد و گرما، اما داغ و تشنه از تو بودم.

صدایی گفت: حضرت آقا تشریف آوردند صلوات!

مردی در محاصرهٔ جمعی وارد واگن شد و نگاهش به دختر و پسر افتاد که در هم تنیده بودند.

پسر داشت توی گوش دختر از خوب بودن چیزی حرف می‌زد.

[همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه‌زنان

ز صلابت ایران جوان... ]

مترو ایستگاه توحید توقف کرد.

کسانی از میان جمعیت به سمت دختر و پسر رفتند و آن‌ها را با خود بردند.

مترونوشت شماره دویست و شصت و دو

ما شاید دلمان می‌خواست زنده بمانیم، حتی اگر به ما تجاوز کنند.

پدر لبش را گزید و گفت: خفه شو دختر، تو چه می‌دانی که شرافت چیست؟

مترو سوراخ سوراخ شده بود.

گفتند تیراندازی سختی بود.

تیربار‌ها از دو طرف ایستگاه نشانه گرفتند و رگبار گلوله بود که می‌بارید.

مردان روی ایستگاه گفته بودند دختر‌هایتان را بدهید.

مردان داخل مترو گفته بودند مگر از روی جنازه‌های ما رد شوید.

مردان توی ایستگاه برانگیخته بودند و گفتند همین کار را می‌کنیم.

اینکه آخر چه کسی سر حرفش ماند زیاد مهم نبود.

مترو ترمز گرفت.

دختر از زیر چرخ‌های قطار آمده بود بالا.

سر و رویش خونین بود و به پدرش گفت: ما شاید دلمان می‌خواست زنده بمانیم، حتی اگر به ما تجاوز کنند.

تیر آخر را پدر زده بود بر سر دخترش.

تیر که نبود، مشتش را گره کرده بود و کوبیده بود بر فرق سر دختر که پیش از این هم خونین بود.

بلندگو اعلام کرد: بالاخره تکلیف ما را مشخص کنید، برویم یا بمانیم؟

مسافر‌ها داشتند بیانیه‌ای را امضا می‌کردند:

به نام آزادی

به ماموران مترو اخطار می‌کنیم ماجرای شورش ایستگاه شهید نواب صفوی را هر چه زود‌تر پایان دهند.

در غیر اینصورت مسئولیت تمام فجایع بعدی به عهده شخص رییس ایستگاه خواهد بود.

انتهای واگن چند نفر داشتند با هم بحث می‌کردند.

اولی گفت: این قرص را کامل نخور، چهار تکه کن و با فواصل مشخص بنداز بالا.. تاثیرش فوق العاده است.

دومی داشت توتون‌های سیگار را خالی می‌کرد، به دختر خونین اشاره کرد و گفت: به نظر من در وضعیت آنتاگونیک قرار داریم.

سومی زیر چشمانش گود افتاده بود و دستانش می‌لرزید: رفقا بیش از این باید به شرایط امکان امر محال اندیشید، آن هم از رهگذر سازماندهی نیروهای بالقوه.

دستفروشی آمده بود و فال می‌فروخت.

یکی از مسافر‌ها خریده بود و داشت با صدای بلند می‌خواند: شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بُوَد زورش...

درهای مترو بسته شد و مترو از ایستگاه نواب صفوی خارج شد.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد آزادی

دختر، باریکهٔ خون از دهان و بینی‌اش جاری شده بود و دیگر تکان نمی‌خورد.

مترونوشت شماره دویست و شصت و یک

کفش‌هایم را واکس زده بودم؛ نه اینکه همیشه این کار را کرده باشم؛ فقط این یک بار بود.

آن هم برای قرار ملاقات مهمی که باید سر وقت می‌رسیدم.

ایستگاه فردوسی مثل انقلاب یا امام خمینی زیاد شلوغ نیست.

اما درهای مترو که باز شد، با‌‌ همان فشار اول سه کفش روی کفش من رفت و آمد.

اینکه می‌گویم سه کفش، چون آن روز کفش‌ها برایم مهم شده بود.

درست شمردم؛ سه کفش و هر یک ردی متفاوت روی کفش من باقی گذاشت.

قید لباس اتو کشیده را‌‌ همان اول زیر عرق و فشار زده بودم.

کم پیش می‌آمد پیراهن بپوشم وقتی هم می‌پوشیدم مجبور بودم.

اما مترو؛ مجبور نبودم سوار مترو شوم و ظاهر اتو کشیده‌ام را بر باد بدهم.

دیگر سوار شده بودم و همه چیز از دست رفته بود.

دست دراز کردم که میله را بگیرم، چیزی به لباسم کشیده شد و لکهٔ سرخی روی آستینم افتاد.

از میله‌های مترو، مرغ‌های سربریده آویزان بود.

خواستم بپرسم این مرغ‌ها چیست که بلندگو اعلام کرد: مسافرین عزیز، به هر یک از شما یک مرغ تخصیص یافته است، هنگام خروج با ارایه بلیط، مرغ خود را بردارید.

صدایی از میان جمعیت آمد: من امشب برای افطار میهمان دارم اگر امکان دارد دو تا مرغ ببرم.

مردی با شانه‌های استخوانی گفت: مگر نشنیدید، هر کسی فقط یک مرغ سهمیه دارد.

بعد دو نفر برگشتند و به مرد گفتند: اصلا تو چه می‌گویی، تو که افغانی هستی؛ سهمیه مرغ که مال شما نیست.

دختری با چشم‌های مشکی ادامه داد: بلندگو اعلام کرد مسافرین عزیز نه مهاجرین.

مرد آمد بگوید که من هم مسافر هستم که سر و صدا شد و کسی نشنید.

مترو به ایستگاه آخر که رسیده بود، مردی با پیراهن سفید و کفشهای واکس زده، آستین را بالا زده بود و دو مرغ انداخته بود روی شانه‌اش.

دو رد خون از پشتش جاری بود.

 

مترونوشت شماره دویست و شصت

در‌ها که باز شد، روی سکو مرد جوانی برگشته بود و داشت به مرد پشت سرش می‌گفت: اِ.. اِ.. تو چقدر پررو هستی. دستت توی جیب من چه کار می‌کرد؟

مرد هم سرش را انداخته بود پایین و داشت چیزی می‌گفت.

مردم هل می‌دادند و مسافرهای روی سکو مثل موج، پخش شدند توی مترو.

مرد جوان سوار شده بود و مرد متهم جایی بین در مترو و سکو ایستاده بود.

مرد جوان همچنان داشت داد می‌زد: بله آقا دزد است، دستش توی جیب من بود.

در‌ها بسته شد.

متهم نتوانست سوار شود.

روی سکو داشت جیب‌هایش را می‌گشت که یعنی مطمئن شود از خودش چیزی ندزدیدند یا لااقل اینطور وانمود می‌کرد.

موبایلش را درآورد نگاه کرد و همچنان داشت جیب‌هایش را می‌گشت.

متهم، پیراهن سفیدی داشت و دکمه بالای پیراهنش باز بود؛ وقتی مرد جوان داشت اتهام دزدی را به او می‌زد، زیاد اعتراض نمی‌کرد.

مترو به سمت ایستگاه دروازه دولت حرکت کرد.

یک نفر ظرف چهار لیتری را بالا برد و گفت: دیگر خسته شدم، می‌خواهم خودم را آتش بزنم.

دختری مو‌هایش را یک طرف صورتش ریخته بود.

به طرف مرد خسته آمد و گفت: می‌شود خواهش کنم این کار را نکنید؟

مرد خسته، صدایش را نازک کرد (می‌خواست تقلید صدای دختر را بکند): نه خانم، نمی‌شود.

دو نفر خندیدند: ایول

دو نفری که خندیده بودند کیف چرمی داشتند و داخل کیف‌ها معلوم نبود که چه چیزهایی داشتند.

ایستگاه دروازه دولت مسافرهای زیادی پیاده شدند.

وقتی مترو حرکت کرد، اطراف مرد خسته خلوت شده بود.

چهار لیتری را بالا برد؛ درش را باز کرد و مایع داخلش را ریخت روی سرش و سرازیر شد تا روی شلوار و  کفشش.

مرد چاقی که سینه‌های بزرگ و افتاده‌ای داشت، خندید: نترسید وایتکس است، بوی وایتکس می‌دهد.

مردِ خسته، فندک کشید.

وقتی شعله، مرد را گرفت؛ مسافر‌ها مات و مبهوت ماندند.

تا به خودشان آمدند، بوی گوشت و پوست سوخته تمام واگن را گرفته بود.

یک نفر‌‌ همان جا استفراغ کرد.

پیرمردی گریه‌اش گرفته بود.

دختر دکمه ارتباط با راهبر را فشار داد: آقا اگر ممکن است مترو را برگردانید به عقب.

مترو ترمز گرفت.

به سمت عقب حرکت کرد.

آتش زبانه کشید و بعد مردی که ظرف چهارلیتری دستش بود.

دختر، ظرف مرد را با بطری آب عوض کرد.

مردِ خسته، بطری را روی سرش ریخت و فندک را آتش زد.