مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و پنجاه و نه

روزهای اول را می‌توانستیم تاب بیاوریم.

ما هفت روز وسط تونل مترو محبوس بودیم.

واگن بوی گند می‌داد.

حالا صدای نیروهای امداد به گوش می‌رسید.

روز اول پسرک دستفروش توانسته بود تمام لواشک‌هایش را بفروشد.

همه گرسنه بودند و لواشک غنیمت بود.

دستفروش روز دوم از درد عجیبی در شکمش مُرد.

یک نفر بعد از محبوس شدن آنقدر جیغ کشیده بود که هر دقیقه خون بالا می‌آورد.

بلندگو چند ساعت اول موعظه می‌کرد.

کم‌کم خودش فهمید که این کار فایده‌ای ندارد.

بعد با صدای آرامی گفت: حالا که همه محبوس شدیم، بگذارید برایتان داستان بگویم، پیش از این اتفاقات دختری توی مترو رفت‌و‌آمد داشت. مردی با شانه‌های استخوانی، موهای دختر را کنار زد و بوی وایتکس همه جا را گرفت. دختر همیشه مو‌هایش را یک طرف صورتش می‌ریخت.

بلندگو سرفه‌اش گرفت. عذرخواهی کرد و بعد بقیه داستان را ادامه داد: رفت‌و‌آمدهای دختر به مترو زیاد شد و مرد انگار به بوی وایتکس اعتیاد پیدا کرده بود. روزی که هیچ کس اشکی در چشم نداشت، مرد دختر را در آغوش گرفت و گفت می‌خواهد چیزی به او بگوید. دختر گوشش را جلو آورد. مرد...

صدای بلندگو قطع شد. بعد سکوت بود و تاریکی. برق قطع شده بود.

روزهای بعد مسافرهای بیشتری مُردند.

بوی مرده‌ها دیوانه کننده و خلسه آور بود.

پیشنهاد زنده ماندن را روز سوم یک نفر با صدایی لرزان مطرح کرد.

ما زنده ماندیم.

از گوشت دختر بچه‌ای که تازه مرده بود شروع کرده بودیم.

 

مترونوشت شماره دویست و پنجاه و هشت

-           شما هم شنیدی آقا؟

-           ‌بله، اس‌ام‌اس آمده بود.

پیرمرد دستمال ابریشمی‌اش را درآورد که عرق پیشانی را پاک کند: حالا باید چه کار کرد؟ نمی‌شود که بگذاریم مردم از گرسنگی بمیرند.

زن خودش را از زیر دست‌های مردی بیرون کشید و ناله کرد: کدام مردم؟ حق این مردم همین است.

پسر جوان پاسخ داد: به هر حال باید کاری کرد. زمان کمی داریم.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد شهید نواب صفوی

چند نفر دکمه قرمز را فشار دادند و به راهبر مترو گفتند: هیچ‌کس این ایستگاه پیاده نمی‌شود، توقف نکن. این ایستگاه تحریم است.

مردی با شانه‌های استخوانی آرام به دختر روبرویش چیزی گفت.

بعد انگار همه شنیده بودند.

دختر مو‌هایش را ریخته بود یک طرف صورتش؛ پرسید: یعنی همه چیز از‌‌ همان کاسه آش شروع شد؟ و باران که سیل‌آسا می‌بارید؟

مرد گفت: به هر حال دیگر توان ندارم.

پیرمرد خنده‌اش گرفت: مترو را نگه دارید، این آقا اسهال دارد.

مردانی با اورکت‌های خاکی و عینک‌های فریم مشکی فریاد کشیدند: مگر ما مسخره اسهال این آقا هستیم.

دختر گفت: فقط این آقا نیست من هم با او هستم.

پیرمرد خنده‌اش گرفت: یعنی تو هم اسهال داری دخترم؟

دختر رفت وسط واگن ایستاد، فریاد زد: همین حالا واگن را نگه دارید و گر نه اینجا را منفجر می‌کنم.

دختر مو‌هایش را کنار زد و آمد چیزی بگوید که دست و پایش شل شد و افتاد.

پیرمرد خنده‌اش گرفت.

یکی از مردان اورکت‌پوش گفت: فشارش افتاده است.

بعد شکلاتی از جیبش در آورد و به دختر داد.

پیرمرد رو به مرد اورکت‌پوش کرد و پرسید: شما هم شکلات «مترو» می‌خورید؟ هم به این فضا می‌آید هم به لباستان.

مترو ایستگاه آزادی توقف کرد.

چند نفر دختر را بلند کردند و از مترو پیاده‌اش کردند.

در‌ها بسته شد و مترو حرکت کرد.

پیرمرد خندید و به مرد با شانه‌های استخوانی اشاره کرد: این بنده خدا اسهال داشت.

 

مترونوشت شماره دویست و پنجاه و هفت

یک رودخانه بود و وضعیت سکون.

وضعیتی که زمان در آستانهٔ زود گذشتنش برای از دست دادن، ایستاده بود.

جایی بین کوه و رود و بیماری یک مرد که چشمانش خشک بود.

دستفروش توی مترو بطری‌های آب می‌فروخت.

دختر گفت: برایت آب می‌خرم تا چشم‌هایت خشک نماند.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد محلهٔ سگ‌ها

مرد گفت: اینجا که ایستگاه مترو نبود.

بقیه مسافر‌ها تایید کردند.

دختر گفت: برای ما عادی شده است؛ شب‌ها اینجا سگ‌های زیادی پرسه می‌زنند.

مرد بی‌حال بود.

دختر مو‌هایش را کنار زد و دست مرد را گرفت: این ایستگاه اگر پیاده شویم برایت حلیم می‌خریم.

مرد لبخند زد: هنوز رمضان نیامده است.

بلندگوی مترو اعلام کرد: گویا همین حالا هلال ماه رمضان رویت شد.

پیرمردی به کناری‌اش گفت: پسرم تا انقلاب خیلی مانده است؟

پسر به تابلوی داخل مترو نگاه کرد: نه پدر جان چند ایستگاه دیگر می‌رسیم.

بلندگوی مترو دوباره صدایش درآمد: ببینید مسافران عزیز، من زمانی فهمیدم به این خط وابسته شدم که دیگر دیر شده بود.

ماموران مترو خط را عوض کرده بودند.

مسافر‌ها هنوز فکر می‌کردند از غرب به شرق حرکت می‌کنند.

مترو چند بار تکان خورد.

مرد دست دختر را گرفت.

شیشه مترو را شکست.

هر دو به داخل رودخانه پریدند.

دستفروش فریاد می‌زد: مسواک‌های خارجی فقط هزار.

پیرمرد با دندان‌های مصنوعی‌اش سه مسواک خرید و پانصد تومان هم تخفیف گرفت.

 

مترونوشت شماره دویست و پنجاه و شش

مترو وسط تمام ایستگاه‌ها ناله می‌کرد.

دردش آمده بود.

توی واگن‌ها مرد‌ها و زنهایی دست در گردن هم به دیوار چسبیده بودند.

گاهی لبخندی بود گاهی اخم‌هایی از زخم.

روزهای گرمی بود.

تابستان بود و هوا اخمی.

لباس‌ها به تن می‌چسبید از عرق‌هایی که بوی وایتکس می‌داد.

مترو ترمز که می‌گرفت زن‌ها و مردهای آویزان به دیوارهٔ واگن می‌افتادند.

پشت لباسشان جای چسب دیده می‌شد که تاب تکان را نیاورده بود.

هر زن و مردی قابی بود بر دیوارهٔ مترو که فرو می‌افتاد.

مترو هر بار که ناله می‌کرد ایستگاهی را فریاد زده بود و آدمهایی که با پشت‌های چسب‌دار پیاده می‌شدند.

مترو از کنار رودخانه‌ای گذشت.

چسب‌ها خیس شدند و دختر که مو‌هایش را یک طرف صورتش ریخته بود با نالهٔ مترو پیاده شد.

مرد با دست‌های بزرگش هنوز آویزان بود.

به ایستگاهی که باران می‌بارید رسیدند.

بلندگوی مترو ناله کرد و به مرد گفت: بدجوری چسبیدی به مترو؛ فقط تو ماندی

مرد ناله نمی‌کرد فقط صدایش دو رگه بود.

رو به بلندگو کرد و گفت: آغوش آخر سکوت هم نباشد اوضاع بد‌تر است.

 

مترونوشت شماره دویست و پنجاه و پنج

دختر داشت به مرد روبرویش می‌گفت: من از مترو خوشم نمی‌آید، زیاد تحت تاثیرش قرار می‌گیرم.

مرد چشمانش را ریز کرد که دختر ادامه داد: همین که دایم باید تحت فشار آدم‌ها باشی.

مرد زیر چشمانش گود افتاده بود، گفت: اصلا ما برای همین زیاد سوار مترو می‌شویم که تحت تاثیر قرار بگیریم.

دختر گفت: برای همین زیر –ایستگاه امام خمینی؛ مسافرینی که قصد سفر به ایستگاه‌های تجریش و یا کهریزک را دارند در این ایستگاه از قطار پیاده شوند و با توجه به تابلوهای راهنما مسیر حرکت خود را مشخص کنند- چشمانتان گود افتاده است.

مرد چشمانش را ریز کرده بود: ببخشید متوجه نشدم، صدای بلندگوی مترو بلند‌تر از صدای شما است.

دختر دوبار تکرار کرد: برای همین است که ایستگاه امام خمینی مسافرینی که...- زیر چشمانتان تابلوهای راهنما- افتاده است.

مرد دستش را لای مو‌هایش برد و انگار باز هم نشنیده بود.

دختر از توی کیفش لوازم آرایش در آورد و با مداد زیر چشمان مرد را خط کشید و سیاه کرد.

بعد آینه را جلوی صورتش گرفت.

مرد ریمل را از بین لوازم آرایش دختر برداشت و شروع کرد به ریمل کشیدن.

دست‌فروش رژ لب می‌فروخت.

-این دیگر بخش اضافه شده به روایت بود که لوازم آرایش دختر کامل شود چرا که دست‌فروش عرق‌گیر کفش می‌فروخت-

مرد رژ لب را خریده بود و روی لبش کشیده بود که بقیه مسافر‌ها زیر لب چیزی گفتند.

بلندگو خواست بگوید ایستگاه بعد...

که یک نفر پرید وسط حرفش: برای سلامتی آزادی، همه زندانی‌های بی‌ملاقاتی صلوات.

بعضی از مسافر‌ها خنده‌شان گرفت.

دختر که آینه کوچکش را توی کیف می‌گذاشت، فریا زد: اللهم صل علی محمد و آل محمد

مترو وارد ایستگاه هفت تیر شد؛ مردهایی با پیراهن مشکی روی سکو بودند.

مترو که ایستاد قلوه سنگ‌های بزرگی را به طرف واگن‌ها پرتاب کردند.

شیشه‌ها شکست.

درهای مترو بوق کشید و باز شد.

مردان سیاه‌پوش سنگهای بیشتری به داخل پرتاب کردند.

سنگی روی دهان مرد نشست.

دیگر معلوم نبود سرخی لب‌هایش از خون بود یا سرخی رژ لبی بود که از دست فروش خرید.

دختر لب‌های مرد را بوسید.

باد سردی از داخل تونل وزیدن گرفت.