درهای مترو باز بود و بسته نمیشد.
مترو بوق میکشید.
بسته نمیشد که نمیشد.
مسافرها کلافه شده بودند.
درها تکان میخورد، اما همان اول گیر میکرد.
مترو شلوغ بود.
بعضی از مسافرها سرشان را بیرون آوردند تا ببینند چه خبر است.
دختری دست مرد کناریاش را فشرد.
دستفروشها از مترو پیاده شده بودند و از روی سکو خیره شدند به مترویی که درهایش بسته نمیشد.
دو نفر از مسئولین فنی مترو آمدند و به درها نگاه کردند.
مردی که انگار دیرش شده بود، گفت: ریدم به این مترو که هر روز خراب است.
پایین درها، مورچه جمع شده بود.
دختری با گوشه کفشش چند تا از مورچهها را له کرد.
در مترو تکان خورد و کمی جلو آمد اما باز سر جایش برگشت.
از توی راه پلههای ایستگاه صدای سوت میآمد.
درها دوباره بوق کشید؛ تکان خورد و بسته نشد.
مردی با شانههای افتاده آرام از پلهها پایین آمد و سوت زنان رفت روی سکو.
به مترو نگاه کرد.
واگن خلوتتر را انتخاب کرد و رفت سوار شد.
درها بوق کشید و بسته شد.
مترو حرکت کرد و رفت.
دست فروشها روی سکو مانده بودند.
مرد وقتی سوار شد بدنش خیس بود.
عرق از سر و رویش میبارید.
انگار دویده بود تا به مترو برسد.
مترو شلوغ بود و جایی برای نشستن پیدا نمیشد.
موهای روی پیشانیاش را کنار زد و با صدای بلند گفت: توی مترو بمب کار گذاشتند همه پیاده شوید.
مسافرها به همدیگر نگاه کردند.
مرد داد زد: چرا نگاه میکنید، زود اینجا را ترک کنید.
درهای مترو بوق کشید که بسته شود.
مرد پایش را لای در گذاشت که جلوی بسته شدن را بگیرد.
التماس کرد: خواهش میکنم پیاده شوید.
صدای جیغ بلند شد.
یک نفر دیگر فریاد زد: بمب... بمب... فرار کنید.
پای مرد لای در بود که مترو دوباره بوق کشید و درها باز شد.
دختری موهایش را یک طرف صورتش ریخته بود به طرف مرد آمد و گفت: میشناسمت، مطمئنم که تو را میشناسم اما یادم نمیآید.
مرد لبخند روی صورتش نشست: خاطرات را فراموش کن دختر. پیاده شو. کارمان تمام است.
دستفروش آمد و فال فروخت.
دختر گفت: بخرم؟
مرد نگاهش کرد: اعتقادی به فال ندارم.
یک نفر داد زد: این مسخره بازی چیست، یک روز مترو را آب میگیرد، امروز هم بمب.
مرد این بار نعره کشید: پیاده شوید، چند دقیقه دیگر منفجر میشود.
مسافرهای زیادی هجوم آوردند.
دختر گفت: حالا یادم آمد. نگاهت آلوده بود، همه وجودم را آن زمان قارچ گرفته بود.
چند مسافر موقع فرار زیر دست و پا تلف شدند.
بعضی از مسافرها ماندند و خندیدند.
صندلیهای زیادی خالی شد.
مرد آرام رفت و نشست.
درها بسته شد.
جوانی با دندانهای زرد خندید و گفت: آقا دستت درد نکند یک ملت را سر کار گذاشتی و صندلیها خالی شد که بنشینی.
درها بسته شده بود.
دختر روی سکو دندانهایش را روی هم فشار داد.
مرد لبخند زد.
مترو حرکت کرد و وارد تونل شد.
مرد کت قهوهای رنگ کتانی پوشیده بود.
ریش مشکی نامرتب و موهای چرب داشت.
جاروی دسته بلندی دستش بود.
سوار مترو که شد، بعضیها از او فاصله گرفتند.
به چشمان دختری نگاه کرد و خندید.
عرق سردی بر پیشانی دختر نشست؛ این را دختر چند ساعت بعد به پلیس گفته بود.
بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد شریعتی
مرد، به جارو تکیه کرده بود که رفت به طرف دکمه قرمز ارتباط با راهبر.
دکمه را که فشار داد، صدای مهربانی گفت: بفرمایید
مرد جارویش را جابجا کرد و نیشش باز شد: اگر لطف کنید موسیقی پخش کنید
این را با صدای کشدار گفت.
صدای آن سوی بلندگو خندید: برادر من، توی مترو که موسیقی پخش نمیکنند.
مرد دستش را لای موهایش برد و کمی بلندتر از قبل گفت: حالا همین یک بار
راهبر مترو خندهاش گرفت: حالا ببینم چه میشود کرد.
پیرمرد وسط بازجویی به پلیس گفته بود: ما که چیزی نشنیدیم.
هر چند نوهاش میگفت: پدربزرگ سمعکش را گم کرده است.
دختر جوانی هم گفته بود: من خودم هدفون توی گوشم بود و داشتم موسیقی گوش میدادم.
مرد آمد وسط مترو و شروع کرد به جارو کردن.
البته فقط ادای جارو کردن را در آورد.
بعد حرکاتش موزون شد و به رقص درآمد.
مترو ترمز که گرفت مرد به عقب قوس برداشت و دوباره راست شد.
رقصِ جارو، دختر بچهای را به خنده انداخته بود.
پسر جوانی که عصای سفیدی دستش بود، گفت: من که نابینا هستم و چیزی ندیدم.
بلندگوی مترو، ایستگاه مصلی را اعلام کرده بود که برقها قطع شد.
مترو قبل از ایستگاه متوقف شده بود.
نور فیروزهای رنگی لحظهای روشن شد.
صدای دختری آمد: تا زمانی که خواب بودی شانهام را تکان ندادم.
وقتی مترو دوباره راه افتاد، دیگر خبری از رقصنده با جارو نبود.
مرد با ریش مرتب، بچهاش را گذاشته بود روی پایش.
پسر بچه با دستهای گوشتی، عقب ماندگی ذهنی داشت.
مرد به پیرمرد کناریاش که چتر عصایی دستش بود، گفت: بله آقا عرض میکردم من انجیل را خواندهام، تورات و حتی کتاب زرتشتیان را هم خواندم؛ اما آخرش به این رسیدم به همین شیعه دوازده امامی.
بلندگو اعلام کرد: ایستگاه سعدی
پسر بچه روی پای مرد نعرهای کشید که مسافرها را به خود آورد.
جوانی با چشمهای سبز و موهای خرمایی از واگن کناری آمد.
با صدای دو رگهاش داد میزد: چغاله دارم چغاله بادام
بستههای کوچک پلاستیکی روی دستش گرفته بود و به یکی از مسافرها که قیمت را پرسید، گفت: دو هزار تومان
پسر بچه روی پای مرد کلمات نامفهومی از دهانش خارج شد.
پیرمرد عصایش را جابجا کرد و به مرد گفت: البته همه ادیان یک حرف را میزنند
هنوز حرفش تمام نشده بود که مرد پرید وسط حرفش: نه آقا، همین عمر لعنت الله علیه، اصلا اسلام را قبول نداشت که حالا عدهای سنّی، خودشان را مسلمان میدانند.
دختر و پسری که ایستاده بودند و داشتند حرفهای آنها را گوش میدادند، صدای خش دار چغاله فروش که آمد یک بسته چغاله خریدند.
دختر با اشتیاق دستش را توی بسته کرد که شروع کند به خوردن، چشمش به بچه افتاد.
یک چغاله به او داد.
مرد وسط بحث شیعه دوازده امامی بود که چغاله را دید، از دست بچهاش گرفت و پس داد، گفت: نه خانم متشکرم این چیزها برایش خوب نیست.
بچه بنا را گذاشت به فریاد زدن.
جیغ کشید.
دختر کمی سرخ شد.
دوستش گفت: شر به پا کردی.
خواست جایش را عوض کند که بچه دستش را قلاب کرد به بسته چغاله و هر چه بود ریخت کف مترو.
بلندگو اعلام کرد: ایستگاه مصلی
مرد بچهاش را بغل کرد و همان جا پیاده شد.
دختر خم شده بود و داشت چغالهها را جمع میکرد.
پیرمردی ردیف روبرو نشسته بود.
به پیرمردی که چتر عصایی داشت، اشاره کرد که: چه میگفت این آقا؟ با زنش مشکل داشت؟
پیرمرد دوباره چترش را جابجا کرد و سری تکان داد: با زنش؟ یعنی چه؟ داشت از دین حرف میزد.
پیرمرد روبرو پرسید: جدا شدند؟ به خاطر بچهشان بوده؟
دختر چغالههای جمع شده را یکی یکی توی دهان میانداخت.
بلندگو اعلام کرد: ایستگاه میرداماد
درها باز شده بود که برق قطع شد.
همه جا تاریک بود.
سیاهی مطلق.
نور زرد رنگی از دست دختر خارج شد.
پیرمرد دستش را به طرف دختر برد.
او را به طرف خود کشید.
آرام گفت: به هیچ چیزى که از آنِ همسایهٔ تو باشد، طمع مکن.
دختر یک چغاله در دهان پیرمرد گذاشت و چتر عصاییاش را گرفت.
بعد موبایلش را توی جیبش گذاشت و نور زرد رنگ آن خاموش شد.
زن، سی و چند سال سن داشت، از دختر کناریاش پرسید: ببخشید این رنگ موهای خودتان است؟
دختر دستی به موهای روی پیشانیاش کشید: نه؛ ولی همه همین را میگویند.
زن دستش را به طرف موهای دختر برد که لمسش کند، مترو تکان خورد و ترمز گرفت؛ ناخن زن روی پیشانی دختر کشیده شد.
دختر جیغ خفیفی کشید.
زن گفت: آخ
انگشت زن توی دهانش بود که دید از پیشانی دختر خون میآید.
دختر گفت: ناخنتان خیلی تیز بود خانم.
بعد که زن انگشتش را از دهانش بیرون آورد، دختر دید که از وسط ناخن خون میچکد.
- خیلی طول کشید که بلندش کنم؛ شکست.
دختر با دستمال خون را تمیز کرد و داشت توی آینه خراش روی پیشانی را نگاه میکرد که مترو باز تکان خورد و ترمز گرفت؛ آینه از دست دختر افتاد.
بعد صدای فریاد خفیفی آمد و خون روی شیشههای مترو پاشید.
این بار از بیرون مترو بود.
مردی با کت و شلوار اتوکشیده پایش را روی آینه گذاشت و صدای خرد شدن همان زیر کفش خفه شد.
مرد دکمه قرمز ارتباط با راهبر را فشار داد: چه خبر است آقا؟ این چه طرز مترورانی است؟
صدای آنسوی بلندگو خیلی مهربان پاسخ داد: به ما مربوط نیست. این ایستگاههای جدید دردسر درست کرده است.
جوانی با عینک مشکی گفت: توی روزنامه نوشته بود که امروز اهالی چند محله در اعتراض به ایستگاههای جدید توی خطوط مترو جمع میشوند.
دختری با کفشهای پاشنه دار گفت: حق دارند. تونلهای جدید خانههایشان را میلرزاند.
مترو سرعتش کم شده بود.
دوباره تکان خورد و صدای فریاد خفیفی آمد و خون پاشید به دیواره مترو.
مردی که بوی عطرش همه جا را پر کرده بود گفت: مردم آمدهاند روی ریل.
مترو به ایستگاه که رسید عدهای روی سکو گل دستشان بود.
درها که باز شد گلها را انداختند داخل مترو.
یک نفر از روی سکو داد زد: آنها که روی ریل هستند، مسافر نیستند، خانههایشان آن بالا دارد خراب میشود.
مترو حرکت کرد.
تکان خورد. صدای جیغ آمد. خون پاشید.
باز آرام حرکت کرد.
مسافرهای روی سکو دست تکان دادند.
داخل مترو، آینه شکسته بود که دختر آن را برداشت.
هزار تکه بود.
مترو تکان خورد. صدای جیغ؛ خون و باز حرکت.
مسافرها از شیشه بیرون را دیدند که عدهای روی ریل شمع روشن کردند.
مسافرها برای آنها دست تکان دادند.
مرد کت و شلواری گفت: به احترام آنها سکوت کنیم.
چند نفر گلهای داخل مترو رو از پنجره انداختند روی ریل.
مترو تکان خورد. صدای جیغ و بعد خون به شیشهها پاشید.
یکی از مسافرها دکمه قرمز را فشار داد: آقا اگر میشود کمی سریعتر بروید، دیرمان شد.