مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و چهل و چهار

مترو بوی نا‌ می‌داد.

کف مترو قطاری از مورچه‌ها روان بود.

کسی مورچه‌ها را نمی‌دید.

مترو شلوغ بود و مورچه‌ها از گوشه مترو آرام و بی‌صدا می‌رفتند و می‌آمدند.

شاید اولین بار بود که پایشان به داخل مترو باز شده بود.

ایستگاه پانزده خرداد پیرمردی با پیراهن سفید سوار شد و پایش را گذاشت روی چند تا از مورچه‌ها.

پیرمرد همین که سوار شد، شروع کرد به حرف زدن.

از شلوغی مترو نالید تا رسید به موی از روسری بیرون ریختهٔ دختر روبرویش.

بعد به مرد جوانی که‌‌ همان اول جایش را به او داده بود، اشاره کرد که گوشش را بیاورد.

مرد جوان خم شد.

پیرمرد آرام گفت: به نظر من به این دختر‌ها دل نبند.

مرد دوباره راست ایستاد و رو به پیرمرد خندید: خیالتان راحت آقا، من تنها هستم.

پیرمرد اشاره کرد که مرد گوشش را بیاورد.

بعد گفت: تو هم اشتباه می‌کنی که تنهایی.

یکی از مورچه‌ها جلوی مورچه‌ای که تکه‌ای گوشت به دهان داشت، ایستاد و گفت: این گوشتِ کدام قسمت است؟

مورچه دوم که لاغر‌تر از اولی بود، گوشت را زمین گذاشت و گفت: گوشت آلت تناسلی.

مورچه اول با خنده پرسید: از کجا می‌دانی؟

مورچه دوم گوشت را تعارف کرد و گفت: خودت مزه‌اش را بچش می‌فهمی.

مورچه اول، کمی از گوشت را به دهان گرفت و سری تکان داد: راست می‌گویی، گوشت آلت تناسلی است.

پیرمرد همچنان داشت برای جوان سخنرانی می‌کرد: زن‌ها تنها نمی‌مانند خیلی زود یک نفر را برای خودشان پیدا می‌کنند.

مورچه هنوز گوشتش را برنداشته بود، از مورچه روبرویش پرسید: این پیرمرد چه می‌گوید؟

مورچه اول، لبخند زد: جدیشان نگیر، مسافر هستند.

بعد خیلی جدی پرسید: هنوز هم گوشت باقی مانده است؟

مورچه لاغر گفت: خیلی زیاد؛ لای چرخ‌ها هنوز گوشتهای زیادی مانده است.

بعد گوشتش را به دهان گرفت و رفت.

 

 

مترونوشت شماره دویست و چهل و سه

ایستگاه شلوغ بود.

مامورهای ایستگاه و خبرنگاران در تکاپو بودند.

برخی از مسافر‌ها هنوز هاج و واج مانده بودند که چه خبر است.

بلندگو دوباره اعلام کرد: مسابقات مترورانی بزرگِ تهران به زودی آغاز می‌شود.

یکی از مسافر‌ها گفت: منظورش تهرانِ بزرگ بود.

روی تابلوی تبلیغاتی ایستگاه جزییات مسابقه دیده می‌شد:

به مناسبت سال جدید اولین مسابقه مترورانی در تهران

نفر اول به ریاست اتحادیه مترورانان منصوب می‌شود

نفر دوم یک سال سفر رایگان با مترو به هر کجای تهران

نفر سوم کارت اعتباری مترو به ارزش ۶۳ هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه: ۱- مرد بودن ۲- آشنایی با نقشه‌های زیرزمینی تهران ۳- داشتن رضایتنامه از مراجع قانونی

چند زن و دختر داشتند به شرط اول اعتراض می‌کردند. کسی جوابشان را نداد. یکی از آن‌ها با فریاد گفت: زن‌ها استفاده از مترو را تحریم می‌کنند.

اما هنوز زنهای زیادی بین مسافر‌ها دیده می‌شدند.

بلندگو اعلام کرد: کسی که در کمترین زمان، بیشترین مسافر را با کمترین تلفات بین ایستگاه‌ها جابه-جا کند، برنده است.

دو مترو روی دو خط کنار هم قرار گرفتند.

مسابقه شروع شد.

بعضی از مسافر‌ها سوار نشدند.

عده‌ای گفتند مجبوریم؛ باید برویم تا کارمان راه بیفتد.

هر دو مترو با سرعت در کنار هم می‌رفتند. تکان‌های زیاد مسافر‌ها را روی هم می‌ریخت.

به ایستگاه که رسیدند ترمز گرفتند.

در‌ها سریع باز شد.

چند مسافر پیاده و چند نفر هم سوار شدند.

در‌ها بی‌هیچ بوقی بسته شد و مترو راه افتاد.

چند نفر میان در‌ها آویزان بودند و چند مسافر هم زیر مترو جان دادند.

داخل متروی اول دختری مو‌هایش را یک طرف صورتش ریخته بود و روی صورت مردی که با او بود بالا آورد.

چند ایستگاه بعد مرد صورتش را که تمیز کرد، دختر را دیده بود که وسط متروی دوم دنبال چیزی می‌گردد.

ایستگاه آخر؛ یکی از مترو‌ها وارد ایستگاه شد و با بوق و جیغ ترمز گرفت.

متروی دوم هرگز وارد ایستگاه نشد.

مترونوشت شماره دویست و چهل و دو

سرباز کلاهش را دستش گرفته بود و نشسته بود.

به کناری‌اش گفت: ما بدبخت‌ترین دستهٔ سرباز‌ها هستیم؛ تعطیلات عید را هم طرح نوروزی داشتیم.

کناری‌اش داشت با موبایلش بازی می‌کرد.

به سرباز نگاه نکرد و جواب داد: امسال که هوا سرد بود و کسی مسافرت نرفت.

بلندگوی مترو اعلام کرد: ایستگاه بعد...

صدایش قطع شد.

ایستگاه بعد مسافرهای زیادی هجوم آوردند و سوار شدند.

پیرمردی میان جمعیت گفت: خواهرم خودت را به من نچسبان.

درهای مترو با فشار و بوق و فریاد بسته شد.

مترو وارد تونل که شد پیرمرد دوباره صدایش درآمد: استغفرلله؛ حیا هم خوب چیزی است، خواهر.

مسافر‌ها در هم تنیده بودند که مترو تکان خورد.

در‌ها باز شد و چند نفر وسط تونل از مترو پرت شدند بیرون.

در‌ها دوباره بسته شد و جای مسافر‌ها کمی باز شده بود.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد...

دوباره صدایش قطع شد.

مترو وارد ایستگاه شد.

مردی با شانه‌های افتاده، روی صندلی‌های ایستگاه، گلدان کوچکی دستش بود.

انگار داشت به یکی از مسافرهای داخل مترو می‌گفت: این آخریش بود که خشک شد.

در‌ها که داشت بسته می‌شد، مرد فریاد زد: هنوز یک شاخه، سبز مانده است، در خاک فرو می‌کنم شاید ریشه بگیرد.

مترو وارد تونل شد.

دستفروش آمد و گفت: ماساژور سر، فقط دو هزار تومان.

دختری دستش را به طرف گردنش برد، زیر لب گفت: لعنتی گردنبندم نیست.

دستفروش به طرف دختر آمد و گفت: شما ماساژور می‌خواستید؟

دختر به دستفروش خندید: دلت خوش است آقا

پیرمرد گفت: حیا کن خواهر.

دختر آدامسش را به طرف پیرمرد تف کرده بود که سرباز دستبندی از گوشه کمرش بیرون آورد.

دختر موهایش را ریخته بود یک طرف صورتش؛ به سرباز چشمک زد.

سرباز دستبندش را دوباره گذاشت لای کمربندش.

پیرمرد زیر لب ذکر گفت.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد، همه جا

 

 

مترونوشت شماره دویست و چهل و یک

جعبه شیرینی دستش بود و کتابی دست دیگرش.

گفت کتاب را تو بگیر و شیرینی را من.

 صدای هوهوی باد می‌آمد.

 گفت: مترو دارد می‌آید.

مرد سرش را برگرداند و چیزی نشنید؛ تنها تونلی سیاه بود و تاریک.

گفت: تو گوش‌هایت نمی‌شنود.

 صدا می‌آمد و او نمی‌شنید.

 مترو آمد و او ندید.

 گفت: مترو آمده است، تو چشم‌هایت نمی‌بیند.

 سوار مترو شدند و او دختر را دید که مو‌هایش را یک طرف صورتش ریخته بود و دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد.

 باز او ندید.

 گفت: چهرهٔ نمکین دختری را با پوست گندمی چگونه می‌تواند دید وقتی مو‌هایش را به باد می‌دهد.

مترو به سمت میدان آزادی حرکت کرد.

مرد داشت وزن جعبه شیرینی را با کتاب مقایسه می‌کرد.

گفت: کاش همیشه مترو خلوت بود.

شب بود و مترو ترمز که گرفت، چرت یک نفر پاره شد.

داشت برف می‌بارید و مترو روی برف‌ها سر می‌خورد.

برای پاسپورت گرفتن باید ریش‌هایت را بتراشی.

حتی برای سرزمین‌های برفی باید اسکی روی برف را هم بلد باشی.

مسافری که چرتش پاره شد، داشت خوابش را با صدای بلند تعریف می‌کرد.

بعد دوباره خوابش که برد سردش شد و کلاهش را تا روی گوش‌هایش پایین کشید.

مترو به میدان آزادی رسید اما مسافری نبود که پیاده شود.

او گفت: مسافر‌ها همه رفتند؛ تو آن‌ها را ندیدی.

 

مترونوشت شماره دویست و چهل

«تکه تکه شد.»

چند بار این صدا به گوش رسید.

همه مسافر‌ها می‌گفتند: تکه تکه شد.

مامور‌ها، از تک تک مسافر‌ها می‌پرسیدند: چه اتفاقی افتاد؟

دختری داشت با صدای بلند گریه می‌کرد: همین جا، همین وسط مترو، جلوی چشم همه.

مترو را توی ایستگاه هفت تیر، نگه داشته بودند.

اجازه خروج به هیچ مسافری نمی‌دادند.

پلیس‌های بیشتری وارد ایستگاه شدند و درهای ورودی را بستند.

بلندگوی مترو اعلام کرد: مسافرین محترم از واگن پیاده نشوید.

پیرمردی حالش بد شد و نفسش گرفت.

چند مامور آمدند و او را به بیرون منتقل کردند.

صدای یک نفر بلند شد: از کجا معلوم کار‌‌ همان پیرمرد نباشد؟

مامور قدبلندی داد زد: خفه

زنی صدایش درآمد: اصلا به من چه؛ من که می‌روم، بروید کنار.

نزدیک در که رسید پنجهٔ مامور روی سینه‌اش، او را دو متر به عقب پرت کرد.

مردی با ریش مشکی، دهانش بوی پیاز می‌داد، آمد و به مامور گفت: ببین برادر، غذای من نان و پیاز است پس کار من نیست، بگذار بروم.

مامور راه را باز کرد.

دختری با کفش‌های پاشنه دار گفت: اصلا ما همه از دوستان او بودیم، کار ما نیست، داشتیم با هم چیپس می‌خوردیم.

مردی حدودا چهل ساله با سبیل‌های مشکی نگاهش به بلندگو بود و گفت: خودش سه بار وسط تونل اعلام کرد من به همه شما اعتماد دارم.

مامور پلیسی که بقیه برایش احترام گذاشتند، آمد و نگاهی به واگن انداخت، زیر لب زمزمه کرد: اما اصلا خونی در کار نیست.

بعد به کارگران مترو دستور داد، آمدند و تکه‌ها را از کف واگن جارو کردند و ریختند توی کیسه‌های سیاه.

در‌ها بوق کشید و بسته شد.

دختری که داشت گریه می‌کرد، سه بار گردنبندش را بوسید.

مترو از ایستگاه هفت تیر خارج شد و به سمت بالای شهر حرکت کرد.