مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و سی و چهار

بلندگو که اعلام کرد «ایستگاه بعد انقلاب»، یکی از مسافر‌ها از جایش پرید و از درهای در حال بسته شدن خودش را پرت کرد بیرون.

-به خدا اگر سکه خریده بودیم الان وضعمان سکه بود

مردی با پالتوی مشکی، داشت با موبایلش حرف می‌زد و ادامه داد: الان دلار خریدن ریسک دارد، همان سکه را بچسب

مرد با صدای بلند حرف می‌زد طوری که انگار برای کل واگن سخنرانی می‌کند.

دختری که مو‌هایش را ریخته بود یک طرف صورتش گفت: آنجا را ببینید!

به طرف پنجره مترو اشاره کرد.

انگار کسی متوجه نشد.

پیرمردی به کناری‌اش گفت: فکر کنم مهریه نوه‌ام ۱۴۰۰ سکه بود، الان برای خودش میلیاردر است.

بعد خنده‌اش گرفت.

مترو داخل تونل بود که از درزهای در و پنجره چند قطره آب داخل شد.

تهویه مترو با قدرت کار می‌کرد و باد، موهای کنار صورت دختر را عقب رانده بود روی سرش.

- آقا جان گوشی موبایل هم گران شده است.

مردی با سبیل‌های باریک این را گفت و بعد گوشی اپلش را گذاشت توی جیبش.

مرد یقه پالتو‌اش را مرتب کرد؛ مکالمه تلفنی‌اش تازه تمام شده بود که رو کرد به مرد سبیل دار و گفت: برادرِِ من تحریم که شاخ و دم ندارد. حالا نفتمان را هم تحریم کنند بدبختی را بیشتر حس می‌کنیم.

پیرمرد از آن طرف داد زد: بهتر آقا، دیگر نفت را نمی‌دهیم به این خارجی‌های مفت خور، یکراست می‌آوریم سر سفره‌مان.

بعد خودش زد زیر خنده.

دختر که دیگر مو‌هایش یک طرف صورتش نبود، گفت: ما زیر دریا هستیم. بعد دوباره به بیرون اشاره کرد.

زن قد کوتاهی گفت: کسی سیگار روشن کرد؟ بوی کبریت آمد.

پسری خنده‌اش گرفت و جواب داد: بوی باروت است خانم.

دوستش ادامه داد: البته باروتش نم کشیده.

پیرمرد از آن سوی واگن خنده‌اش گرفت و با صدای بلند زد زیر خنده.

انگار مسافر‌ها ندیده بودند اما دختر از پنجره مترو، ماهی نقره‌ای رنگی را دیده بود که چشمان آبی داشت.

اطراف مترو کوسه‌های زیادی شنا می‌کردند.

دختر دوباره مو‌هایش را ریخته بود یک طرف صورتش که دیده بود یکی از کوسه‌ها به طرف ماهی نقره‌ای می‌رود.

 

مترونوشت شماره دویست و سی و سه

دختر تند تند با کفش‌های پاشنه دار سوار شد.

دستی دور گردنش کشید و دنبال چیزی بود.

چند ایستگاه بعد دختر از میلهٔ مترو آویزان شد.

مترو تکان خورد و میله کنده شد و افتاد.

یک طرف میله روی سر مردی افتاد که شانه‌های استخوانی پهنی داشت.

خون از سرش جاری شد.

صدایش در نیامد.

دختر تعادلش را حفظ کرد و نیفتاد.

طرف دیگر میله همچنان وصل بود و چند مسافر به میلهٔ آویزان نگاه کردند و خنده‌شان گرفت.

میله مترو بالا و پایین می‌رفت و از یک سر آن خون می‌چکید.

خون که تمام شد، میله دیگر بالا و پایین نرفت و آویزان شد به پایین.

بعد مترو تکان خورد و صدای جیغ از واگن‌های ابتدایی شنیده شد.

صدای جیغ لحظه به لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

از ریل کناری، مترویی با شیشه‌های شکسته و مسافرهایی خون آلود، با سر و صدا عبور می‌کرد.

صدای فریاد‌ها نزدیک شد.

صدای خرد شدن آهن و شیشه هم به گوش می‌رسید.

مسافر‌ها دیده بودند که مترو تا خورده بود و داشت برمی گشت روی خط کناری.

چیزی نگذشت که تمام واگن‌ها تا خورد و روی ریل کناری برگشت.

خط سایهٔ تیره‌ای روی دیوارهٔ مترو بود.

مسافر‌ها با سر و صورتی خونین، از در و دیوار مترو آویزان بودند.

مترونوشت شماره دویست و سی و دو

دختر نشسته بود و کتاب روی پایش باز بود.

لب‌هایش داشت به هم می‌خورد و چیزی را زمزمه می‌کرد.

زن کنارش گفت: از دست شما بچه‌ها! همه چیز را می‌گذارید برای لحظه آخر.

دختر که نگاهش کرد، ادامه داد: بچهٔ من هم دانشجو است، تازه شب امتحان یادش می‌آید که باید درس بخواند.

دختر کتابش را بست که زن هنوز داشت حرف می‌زد: آخر مگر توی این مترو با این تکان‌ها می‌شود درس خواند؟ اصلا چیزی یادت می‌ماند؟

دختر گفت: درس نمی‌خواندم خانم، داشتم صلوات می‌فرستادم

پیرمردی که کنار زن نشسته بود، خنده‌اش گرفت: کار خوبی می‌کنی الان مگر امداد غیبی به فریادت برسد.

دختر چند تار موی روی پیشانی‌اش را با دست فرو کرد زیر چادر و گفت: درس‌هایم را خوانده‌ام، فقط کمی استرس دارم.

مترو تکان خورد.

برق قطع شد و وسط تونل از کار افتاد.

بچه‌ای گفت: مامان شب شد؟

بعد صدای عطسه‌ای شنیده شد و به دنبالش صدای مردی: کثافت جلوی دهانت را بگیر.

انگار کسی گفته بود کثافت مادر و خواهرت است که صدای ضربه‌ای آمد.

سر و صدا بلند شد و فحش‌ها یکی پشت دیگری روانه می‌شد.

همه جا تاریک بود.

صدای ریز دختری می‌آمد: گردنبندم! کسی یک گردنبند ندیده است؟

وسط دعوا یک نفر داد زد: مادر ج.. ده دندانم را شکستی.

دختری که کتاب روی پایش بود همچنان داشت زیر لب صلوات می‌فرستاد.

جوانی از انتهای واگن با صدایی دور رگه فریاد زد: چطور می‌توان همه چیز را فراموش کرد؟

دختر چادری داشت زاری می‌کرد: آقا به خدا من امتحان دارم کاری بکنید.

پیرمرد خنده‌اش گرفت: دختر جان وسط این دعوا، از امتحان حرف می‌زنی؟

دختری که دنبال گردنبندش بود، بی‌خیال شد و نشست روی پای مردی که لبهای شکری داشت.

این را مرد خودش گفته بود که دوستانش لب شکری خطابش می‌کنند.

چراغ‌ها که روشن شد، مسافر‌ها همه دیده بودند که انتهای واگن آنجا که صدای دو رگه‌ای از فراموشی حرف می‌زد، مجسمه‌ای سنگی مشتش را در سقف فرو کرده است.

 

مترونوشت شماره دویست و سی و یک

مردی که زود‌تر سوار مترو شده بود و یک صندلی در اختیار داشت، از میان جمعیت دست‌هایی را دیده بود که گره از هم گشودند و باز شدند.

یک دست میله را گرفت و دست دیگر معلق ماند جایی میان بدن‌ مسافر‌ها.

مترو ترمز گرفت که دستِ معلق در هوا چرخید و چنگ انداخت به چیزی که نزدیکش بود.

بعد تارهای سیاه موی دختری موج برداشت و چشمهایی به سمت موج‌ها چرخید.

روسری آبی رنگی لای انگشتان  دستِ معلق  مانده بود و موهای سیاه بی‌سرپناه داشت نگاه‌های زیادی را می‌خرید.

دست اول که میله را گرفته بود لحظه‌ای باز شد که به سمت  دستِ معلق بیاید اما دوباره  میله را گرفت.

روسری از  دستِ معلق رها شد و چکمه‌هایی روی آن پا گذاشت.

بلندگو فریاد زد: خانم حجابت را رعایت کن

زنی گوشه‌ای نشسته بود و گفت: می‌دانم دردشان چیست، ما این مو‌ها را در آسیاب سفید نکردیم.

چند دست کوچک و ظریف روسری‌هایی را از سرشان برداشته بودند و آمدند و تحویل  دستِ معلق دادند.

بعد رفتند آن سوی واگن و میله‌های نقره‌ای را گرفتند.

دستِ معلق زبر بود و خشن و خشک که بلندگو اعلام کرد ایستگاه نواب صفوی.

درهای مترو باز شد.

مردی که یک صندلی داشت از بین جمعیت دست‌هایی را دیده بود که ایستگاه نواب صفوی آمده بودند و چاقو داشتند.

دستِ معلق میان بدن‌ها چرخیده بود و بعد چاقو‌ها به طرفش رفته بود.

 تیغه‌های نقره‌ای چاقو چند بار فرو رفته بود و خون بود که روی روسری آبی می‌چکید.

مردِ نشسته، دیده بود که رنگ روسری به سرخی می‌زد.

 

مترونوشت شماره دویست و سی

-آقای حیوان لطفا فشار ندهید. اگر جا بود خودم می‌رفتم داخل.

مرد با کت و شلوار مشکی و لب‌های کلفت و گوشتالو این را گفت.

مترو از ایستگاه نواب صفوی حرکت کرد.

مردی چهل ساله که دماغش را با پشت آستینش پاک کرد، گفت: تحمل کنید، ایستگاه توپخانه خلوت می‌شود، خیلی‌ها خط عوض می‌کنند.

سه ایستگاه بعد، مرد کت و شلواری صندلی گیرش آمد و نشست.

پسری با شانه‌های استخوانی و افتاده،  کنار دختری نشسته بود.

پسر گفت: بوی وایتکس را دوست دارم. انگار بوی تمیزی است.

دختر خندید: ‌ای اسکول

بعد به پسر گفت: فقط شلوغی و کثیفی مترو که نیست، این صندلی‌های لعنتی هم خیلی سفت است، احساس بدی دارم.

پسر خواست چیزی بگوید که دختر ادامه داد: ماشین خودم، هر قدر هم که هزینه بنزین و کوفت داشته باشد، لااقل صندلی‌هایش نرم است و راحت.

پسر سر تکان داد که یعنی می‌فهمد.

مرد کت و شلواری روبروی آن‌ها بود، به پسر اشاره کرد که دهانش خونی است.

دختر گفت:‌ ای ابله باز لبت را گاز گرفتی؟

پسر از جایش بلند شد و گفت: حق با تو است این صندلی‌ها خیلی سفت و زمخت است.

مرد چهل ساله گوشه مترو دماغش را خالی کرد و ریخت کف مترو.

پسر کف مترو دراز کشید و از جلوی پای دختر شروع کرد به لیسیدن.

دختر حالش به هم خورد. مترو به ایستگاه که رسید پایش را روی کمر پسر گذاشت و پیاده شد.

پسر همچنان داشت زبانش را می‌کشید کف مترو.

ردی از خون ادامه داشت تا جلوی پای مرد چهل ساله.

آنجا را نیز با زبانش لیسید.

بعضی از مسافر‌ها خنده‌شان گرفت.

از بلندگوی مترو صدای خش خشی به گوش رسید.

پسر بلند شد و گفت: حالا ببینید؛ کف مترو چمن می‌روید و نرم می‌شود.

مرد چهل ساله دوباره بینی‌اش را خالی کرد.