مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و بیست و چهار

مسافر‌ها سوار که شدند، تمام صندلی‌ها را نظامی‌ها گرفته بودند.

بیشتر آن‌ها درجه دار بودند.

نظامی‌ها با یونیفورم‌های یکدست، آرام نشسته بودند.

کسی اسلحه نداشت یا حداقل اسلحه‌ای دیده نمی‌شد.

بعضی از مسافر‌ها فکر کردند اشتباه سوار شدند.

یکی از نظامی‌ها کلاهش را برداشت و گفت: درست آمدید، مشکلی نیست.

دختر و پسری که با هم سوار شدند، دست هم را‌‌ رها کردند.

دختر یک شاخه گل مریم دستش بود.

به پسر گفت: بیا بگیر، برای تو گرفتم.

پسر به نظامی‌ها نگاه کرد و گفت: اینجا گل چه معنایی دارد؟

از انتهای واگن، سربازی با یک سبد بزرگ راه افتاده بود و داشت به همه مسافرها چیزی تعارف می‌کرد.

هر مسافر یک نارنجک از توی سبد برمی داشت.

دختر برنداشت، گفت من پیاده می‌شوم.

گل را گذاشت روی سبد و ایستگاه آزادی پیاده شد.

پسر دو تا نارنجک برداشت.

سرباز که نگاهش کرد، گفت: سهم دوستم را هم برمی دارم.

مترو وارد تونل شد.

پسر ضامن نارنجک‌ها را کشیده بود که صدای انفجار بلند شد.

بعضی از نظامی‌ها دیده بودند که پسر شاخه گل را هم از توی سبد برداشته بود.

مترونوشت شماره دویست و بیست و سه

دیواره مترو پر بود از لکه‌های قهوه‌ای.

مسافر‌ها گاهی نگاه می‌کردند و گاهی بی‌توجه سر در موبایل داشتند.

کسی کتاب نمی‌خواند. کسی روزنامه نمی‌خواند. کسی آهنگ گوش نمی‌داد.

دختری با موهای بلوند، نشسته بود و دفتری روی پایش بود.

بعضی از مسافر‌ها به سمت لکه‌ها رفتند و دست روی آن‌ها کشیدند.

بلندگو اعلام کرد: آقا دست نزن!

دختری با عینک مارکدار به سمت لکه‌ها رفت.

دستش را دراز کرد که بلندگو صدایش درآمد: خانم! با شما هم بودم، دست نزن.

مردی با پالتو مشکی، لب‌های باریک و شال گردن مارک دار، دست دختر را کشید و گفت: خانم دست نزن دیگر.

پیرمردی که گوشه‌ای نشسته بود داشت با خودش غرغر می‌کرد: همه جا، کک و شتر و آقازاده ریخته.

وقتی کسی نگاهش کرد، گفت: ما خودمان هم از خاندان مستوفی الممالک بودیم.

انگار دوباره کسی به سمت لکه‌ها رفته بود که بلندگو اعلام کرد: آقای محترم، دست نزن دیگر.

پسری با شانه‌های افتاده به سمت بلندگو رفت: با مشت شروع کرد به کوبیدن روی محفظه بلندگو.

دختر با موهای بلوند داشت تمام وقایع را توی دفترش می‌نوشت.

پسر که داشت مشت می‌زد، کسی به سمت لکه‌ها رفته بود.

بلندگو داد زد: لطفا دست نزنید.

مشت پسر پر از خون بود و انگار انگشت‌هایش داشت خرد می‌شد که بلندگو همچنان درخواست فاصله گرفتن از لکه‌ها را داشت.

پسر از حال رفت و افتاد.

دختر با موهای بلوندش همه این‌ها را می‌نوشت.

مترو به ایستگاه دانشگاه شریف رسید.

دختر بلند شد و از دفترش کاغذهای نوشته را جدا کرد و به هر مسافر یک ورق داد.

پیاده شد.

مترو که وارد تونل شد، مسافر‌ها داشتند با صدای بلند چیزهای نامفهومی را می‌خواندند.

 

مترونوشت شماره دویست و بیست و دو

دختر تند تند راه می‌رفت.

کفش‌هایش پاشنه داشت.

مو‌هایش را ریخته بود یک طرف صورتش.

زود سوار شد و نشست؛

 عطری از کیفش درآورد و به گوشه روسری آبی‌اش اسپری کرد.

بعد مسافرهای زیادی سوار شدند.

درها بسته شد و حرکت کرد.

مترو چند بار تکان خورد.

یک بار ایستاد و چراغ‌هایش برای چند دقیقه خاموش شد.

جمعیت زیاد بود و بوی عرق می‌آمد.

مترو دوباره حرکت کرد اما با تکان‌های زیاد.

دختر موبایلش را درآورد و شروع کرد به عکس گرفتن از مترو.

کناری‌اش گفت: چرا از مترو عکس می‌گیری؟

دختر یک عکس از ردیف روبرو و آدمهایی که نشسته بودند، گرفت.

همانطور که داشت عکس را روی موبایلش نگاه می‌کرد، جواب داد: می‌ترسم این مترو از کار بیفتد اما دوباره حرکت نکند.

این را گفت و سکوت کرد.

بعد خیلی سریع حرفش را پس گرفت و گفت: باید دوباره حرکت کند.

اما به ایستگاه بعد که رسید خیلی زود پیاده شد.

موقع پیاده شدن به هیچ کس توجهی نکرد.

عجله داشت.

پایش گیر کرد به چیزی.

انگار چیزی از کیفش افتاد.

صدای افتادن آمد اما دختر دیگر رفته بود و درهای مترو بسته شد.

مترو واقعا حرکت کرد.

تکان می‌خورد اما حرکت کرد و دور شد و چیزی از کیف دختر افتاده بود و کسی ندید.

فقط صدای افتادن آمد.

 

مترونوشت شماره دویست و بیست و یک

پسر سوار شد و از‌‌ همان اول شروع کرد به لگد زدن به مسافرها.

یک لگد به ساق پای همه زد و رفت تا انتهای واگن.

دختر کفشهای صورتی‌اش را نگاه کرد که از باران دیشب وا رفته بود.

پسر برگشت و روی کفشهای دختر تف کرد.

مترو سرعتش زیاد شده بود.

ترمز که گرفت همه ریختند روی هم.

پسر از میله‌های مترو آویزان شد و شروع کرد به تاب خوردن.

با لگد می‌زد توی صورت پیرمردی که نشسته بود.

دهانش پر از خون شد.

دندان مصنوعی پیرمرد بیرون افتاد.

دختر با کفشهای صورتی، پلاک دندانش را درآورد گذاشت توی کیفش.

یک نفر از انتهای واگن داد زد: جلوی این دیوانه را بگیرید.

پسر کپسول آتش نشانی را برداشت و رفت به طرف مرد.

اهرم را فشار داد و کف سفید رنگی مرد را پوشاند.

متروی دیگری داشت از روبرو می‌آمد.

صدای بوقش شنیده شد.

دختر، گردنبندش را درآورد و به طرف پسر انداخت.

متروی روبرو داشت با سرعت از کنار واگن‌ها رد می‌شد.

پسر به سمت شیشه رفت و خودش را پرت کرد به سمت شیشه متروی کناری.

گردنبند دختر از میله‌های مترو آویزان بود.

پسر توی متروی کناری داشت به ساق پای مسافر‌ها لگد می‌زد.

پیرمرد گفت: بابا جان گلدانش را جا گذاشت و رفت.

 

مترونوشت شماره دویست و نیست

مسافرهای ایستگاه ملت با زور سوار شدند.

مرد با موهای جوگندمی برگشت و به آقایی با ریش که پشت سرش بود، نگاه معناداری کرد.

بعد به بقیه نگاه کرد و گفت: شل کن یعنی چه آقا؟ مگر اینجا کجاست که می‌گویی سفت نگیر؟

مردِ پشت سر که ریشش مرتب بود بدون اینکه سرش را برگرداند جواب داد: اصلا اجازه نمی‌دهید کسی سوار شود.

مردِ موخاکستری زیر لب غرغر کرد: شل کن! چه فکری با خودش کرده؟

مرد ریشدار که عینک فلزی داشت، همانطور که پشتش را کرده بود، گفت: فکرش خراب است، منظورم این بود که اجازه بدهد بقیه رد شوند.

موخاکستری چشم‌هایش گرد شد؛ بعد سرش را برگرداند و داد زد: جواب تو خاموشی است.

مترو به ایستگاه امام خمینی رسیده بود.

مرد هنوز داشت زیر لب زمزمه می‌کرد: مردک می‌گوید شل کن! چه بی‌ادب

مسافر ریش دار برگشت و گفت: مگر نگفتی جواب من خاموشی است؟ خفه شو

مرد مو خاکستری قدش تا شانه مسافر ریش دار می‌رسید؛ دیگر چیزی نگفت.

ایستگاه امام علی درهای مترو باز شد.

توی ایستگاه فقط دختر و پسری کنار هم ایستاده بودند.

دختر موهایش را ریخته بود یک طرف صورتش.

هر چه تلاش کردند، نتوانستند سوار شوند.

دختر به پسر گفت: من می‌روم واگن بانوان، تو اینجا سوار شو.

چند لحظه بعد، در‌ها بسته شد.

پسر تنها مانده بود توی ایستگاه.

مترو حرکت کرد و چشمان پسر جایی را دنبال می‌کرد.

مرد مو خاکستری گفت: باید شل می‌کردید که این پسر هم سوار می‌شد.

مترو وسط تونل بود که صدای جیغ بلند شد.

زن فریاد می‌زد: سوختم، سوختم...

پسری داد زد: آب؟ کسی آب ندارد؟

صدایی ناله می‌کرد: اسید... اسید بود

مترو وسط تونل از کار افتاد و چراغ‌ها خاموش شد.