مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و نوزده

مترو تازه از ایستگاه انقلاب حرکت کرده بود که مردی با کت و شلوار پرسید: ببخشید من باید بروم برج میلاد، کجا باید پیاده شوم؟

پسر کناری‌اش گفت: داخل برج می‌روید؟

مرد سرش را تکان داد.

پسر دست مرد را گرفت و به طرف شیشه برد و با انگشتش جایی در بیرون را نشان داد.

بعد رو کرد به مرد و گفت: معمولا برج میلاد از همه جای تهران دیده می‌شود اما نمی‌دانم چرا از اینجا چیزی معلوم نیست.

مرد دستش را به شیشه چسباند: آخر خیلی تاریک است.

پسر لبخند زد: برج میلاد چراغهای زیادی دارد، توی تاریکی هم دیده می‌شود.

بعد خودش ادامه داد: احتمالا به خاطر آلودگی هواست.

ایستگاه بعد دختری سوار شد.

همان اول که آمد گفت باید زود پیاده شود.

این را داشت به یک نفر توی موبایلش می‌گفت.

مرد کت و شلواری به پسر گفت: لااقل باید پایه‌های برج از اینجا دیده شود.

دختر پایش را روی پای پسر گذاشته بود که گفت: عمدی در کار نبوده است.

بعد که پایش را برداشت پاشنهٔ کفشش گیر کرده بود به پای پسر.

وقتی پایش را کشید، پسر دردش آمد اما چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

دختر پایش را بیشتر کشید، پسر بیشتر دردش آمد.

چیزی نگفت و لبخند زد.

مترو به ایستگاه رسید و دختر پیاده شد.

رد خون روی سکو پیدا بود.

تکه‌ای گوشت به دنبال پای دختر کشیده می‌شد.

پسر به مرد کت و شلواری گفت: پایه‌های برج در هواست، اینجا زیر زمین است.

زیر چشمان پسر کبود شده بود.

مرد گفت: خودت مشت زدی؟

پسر لبخند زد: شما باید همین جا پیاده شوید من تا آخر هستم.

 

مترونوشت شماره دویست و هجده

-بلند نشو مرد

پیرمرد دستش را روی شانه مردی با دستمال گردن گذاشت و اجازه نداد بلند شود.

-من خیلی وقت پیش جایم را به کس دیگری دادم؛ راحت باش، بلند نشو.

مرد دستمال گردنش را مرتب کرد؛ نشست و هدفون در گوش، داشت موسیقی گوش می‌داد.

پیرمرد اصلا حواسش نبود که مرد نمی‌شنود.

ادامه داد: سالهاست که چیزی اینجا نشسته است.

داشت به سینه‌اش اشاره می‌کرد.

دست فروش داد می‌زد: مسواک، مسواک اورال بی

دختری هزار تومان داد و یک مسواک خرید بعد آن را گذاشت توی کیف پسر کناری‌اش.

پسر گفت: پس تا به حال ناصرخسرو نرفتی! عجب

دختر با آدامس توی دهانش صدای ترقه درآورد.

-آنجا دست مرا محکم بگیر که خطرناک است

دختر دندان‌هایش را محکم به هم فشار داد.

پیرمرد داشت به دستمال گردن مرد نگاه می‌کرد که گفت: من همیشه ایستاده‌ام.

بلندگوی مترو صدایش درآمد: آهای پیرمرد بس است

دختر خیره شد به دستمال گردن مرد که روبرویش نشسته بود.

پسر کناری‌اش گفت: تا به حال از ناصرخسرو داروی خودکشی خریده‌ای؟

دختر انگار نشنید.

مترو تکان خورد.

پیرمرد خندید: می‌بینی که همچنان ایستاده‌ام. شاید ایستاده بمیرم.

دختر گفت: پس برای خرید داروی خودکشی می‌روی.

وقتی داشت این را می‌گفت، چشم از دستمال گردن مرد روبرویش برنداشت.

پسر گفت: باید ایستگاه امام خمینی پیاده شویم بعد می‌رویم ناصرخسرو.

مترو دوباره تکان خورد که خیلی از مسافر‌ها افتادند.

پیرمرد همچنان ایستاده بود، خواست چیزی بگوید که بلندگوی مترو با صدای بلند گفت: خفو شو پیرمرد، دیگر دستت رو شده است، حالا همه می‌دانند.

مرد هدفون از گوشش درآورده بود.

دستمال گردنش را درآورد و دور گردن پیرمرد انداخت و شروع کرد به فشار دادن.

پیرمرد داشت نفسش بند می‌آمد.

هنوز چیزهایی می‌گفت از ایس.. دن

مترونوشت شماره دویست و هفده

مترو از ایستگاه دروازه دولت که گذشت، صدای انفجار بود و تکان و ضربه.

آتش همه جا را گرفته بود.  

تونل مسدود شد و دود غلیظ داشت نفوذ می‌کرد.

دو ایستگاه قبل زن میانسالی بچه‌ای در بغل داشت.

سوار که شد پسر جوانی جایش را به او داد.

چشم‌های بچه سبز بود و مثل گربه خیره شده بود به تابلوی تبلیغاتی ادویه داخل مترو.

تا اینجای کار همه چیز عادی بود.

دختر و پسری آمدند و روبروی هم ایستادند.

دختر دستش را به میله‌های مترو نگرفت، گفت کثیف است.

در عوض دست پسر را گرفت و ایستاد.

گوشهٔ مترو پیرمردی با شانه‌های استخوانی و افتاده نشسته بود.

به کناری‌اش گفت: تا به حال حتی در غم انگیز‌ترین روز‌هایم، گریه نکردم.

دختر صدای پیرمرد را نمی‌شنید؛ دست پسر را که گرفته بود بی‌اختیار اشک‌هایش ریخت پایین.

پسر گفت: دست من را هم خیس کردی ابله.

ایستگاه بعد در باز شد و کسی التماس می‌کرد: آقا لطفا بروید وسط جا هست، ما هم سوار شویم.

فشار که بیشتر شد پسر و دختر در آغوش هم فرو رفتند.

پسر گفت: وقتی صورتت سرد است بیشتر دوستش دارم.

ایستگاه دروازه دولت که رسید خیلی‌ها پیاده شدند.

مترونوشت شماره دویست و شانزده

پیرمرد کلاه را تا روی ابرو‌هایش پایین کشیده بود.

زیپ کاپشن را باز کرد.

دستش را برد توی بغل و یک تکه نان بیرون آورد.

زیپ را کشید بالا.

نان را گذاشت توی دهان و شروع کرد به جویدن.

همزمان که داشت می‌جوید به بقیه مسافر‌ها نگاه کرد و نیشش باز شد.

دندان‌هایش خونی بود.

بعد باز به دور و برش نگاه کرد و زیپ را پایین کشید و دست فرو رفت و تکه نان بیرون آمد.

این کار بار‌ها تکرار شد.

پیرمرد عینک بزرگی روی بینی‌اش بود.

ایستگاه توحید چند مسافر کوتاه قد سوار شدند.

رفتند و نشستند و خیره شدند به پیرمرد.

مترو تکان که خورد تکهٔ خیس شدهٔ نان از دهان پیرمرد بیرون پرید.

مسافر‌ها نگاه چندش آوری کردند.

پیرمرد از جایش بلند شد.

دست کرد در لباسش.

تکه‌ای بیرون آورد.

گفت: بگیرید بخورید، این نان من است.

تکه تکه داشت به همه مسافر‌ها می‌داد.

دو دختر که انگار دانشجو بودند از این کار او خنده‌شان گرفت.

پیرمرد گفت: دیگر یادم نمی‌آید.

به اطرافش نگاه کرد و ادامه داد: یادم نمی‌آید کدام رستوران بود و چه غذایی بود. اما گوشت بود، با تکه‌های تخم مرغ شاید.

پیرمرد تار مویی بلند را از روی لباسش برداشت.

گفت: می‌بینید؟

دختر‌ها دوباره خنده‌شان گرفت.

پیرمرد آرام زمزمه کرد: یادم نمی‌آید کجا بود و چند سال قبل.

به ایستگاه که رسید پیاده شد.

مترونوشت شماره دویست و پانزده

مترو ترمز گرفت.

در‌ها باز شد.

جمعیت هجوم آورد.

در‌ها بسته شد.

حرکت کرد و رفت.

تونل سیاه بود و نفس‌ها، هوای گرم را می‌زد توی صورت مسافرهای دیگر.

ایستگاه فردوسی بیشتر مسافر‌ها پیاده شدند.

مترو خلوت شده بود و جای خالی پیدا می‌شد.

مترو به سمت شمال شهر حرکت کرد.

پسری هدفون در گوشش بود و داشت موسیقی گوش می‌داد.

صدا آنقدر بلند بود که بیشتر مسافر‌ها می‌توانستند، بشنوند.

مردی که نه ریش داشت و نه تسبیح، گفت: دهه اول محرم، حرمت نگه نمی‌دارند.

ایستگاه شریعتی چند مرد تنومند سوار شدند و سریع رفتند انتهای واگن و پشت به بقیه ایستادند.

بلندگو اعلام کرد: مسافرین محترم، مترو در ایستگاه قلهک توقف نخواهد داشت.

بعضی از مسافر‌ها‌‌ همان جا پیاده شدند.

در‌ها بسته شد و مترو وارد تونل شد.

مردهای انتهای واگن از کیفشان چیزی در آوردند و کشیدند روی سرشان.

ماسک‌های کله شیر بود.

مرد‌ها با یالهای بلند برگشتند به سمت مسافر‌ها.

اسلحه داشتند.

پسر جوانی زد زیر خنده.

صدای شلیک که بلند شد و خون پاشید کف مترو، مسافر‌ها حساب کار دستشان آمد.

پسر جوان کمی تکان خورد و بعد‌‌ همان وسط جان داد.

یکی از مرد‌ها به کناری‌اش گفت: نادر و مزدک را هم اینگونه کشتم.

بعد داد زدند: همه برگردید و دست‌ها را به دیواره مترو بگیرید.

مسافر‌ها همه برگشتند.

یکی از مرد‌ها نعره کشید: شلوار‌هایتان را بکشید پایین.

شلوار‌ها همه پایین پا‌ها افتاده بود که مرد‌ها داشتند یک به یک تجاوز می‌کردند.

مترو ایستگاه قلهک توقف کرد.

در‌ها باز شد و مرد‌ها رفتند.

ترتیب همه را داده بودند.