مترو از کرج حرکت کرد به سمت تهران.
شب سردی بود.
آسمان صاف بود و از پنجره میشد ماه را دید.
بلندگو آمد بگوید ایستگاه بعد... که صدایش گرفت، سرفه کرد از سرما.
آنها دو مسافر بودند که روبروی هم نشستند و خیره شدند به یکدیگر.
یک مرد با پشت خمیده و یک زن با کفشهای پاشنه دار.
مترو بیهیچ دلیلی برای آن موقع شب، شلوغ شده بود و همه در هم فشرده شده بودند.
مرد کنار شیشه نشسته بود و داشت به قرص ماه نگاه میکرد.
به زن گفت: هر روز که میگذرد ماه کوچکتر میشود، انگار کسی تکهای از آن را برمی دارد.
ایستگاه اتمسفر مسافرهای بیشتری سوار شدند.
باز فشار بود و سرمای بیرون که منجمد میکرد همه چیز را.
پسری به دوستش گفت: مثل قطار آشوویتس شده اینجا، دارند میبرندمان به سمت کورههای آتش سوزی.
دوستش خندید: آتش سوزی؟ ای ابله! کورههای آدم سوزی.
مترو به ایستگاه وردآورد رسید که مرد با پشت خمیدهاش به زن گفت: مگر چند روز است که سوار این مترو هستیم؛ ماه دیگر قرص کامل نیست.
زن شیشهٔ باریکی از کیفش درآورد و به سمت گردنش اسپری کرد.
بوی وایتکس همه جا را گرفت.
ایستگاه بعد، بلندگو چیزی نگفت.
مرد از پنجره، آسمان را نگاه کرد.
اخمهایش بیشتر گره خورد: روزها خیلی زود میگذرد. ماه تقریبا نصف شده است.
زن بیرون را نگاه کرد.
خندهای عصبی روی صورتش نشست: این فقط ماه گرفتگی است جانم.
ایستگاهها سپری میشد و ماه هر لحظه کوچکتر.
مرد زیر چشمش کبود شده بود که دید ماه از آسمان محو شده است.
خواست به زن بگوید که نگاه کن.
صندلی روبرویش خالی بود.
مترو خلوت شده بود و جا به جا صندلیهای خالی پیدا میشد.
مرد سرش را به شیشه کوبید.
چند بار این کار را تکرار کرد و هر بار محکمتر از قبل.
خردههای شیشه بود و لختههای خون که مرد از شیشه خود را بیرون انداخت.
دیگر فرقی نمی کرد مترو در کدام ایستگاه توقف می کند.
بارها مردی به تکانی فرو افتاده بود و زنی به او نگاه کرده بود.
وقتی انگشت مرد لای در گیر کرد و درها بسته شد نه دست فروشی چسب زخم می فروخت و نه فال فروشی دستمالهای فال دارش را به اصرار حواله می کرد.
دود سفیدی فضای مترو را گرفته بود.
مرد تارهای مو را از روی لباسش می کشید.
سیاه بود و بلند.
هر یک را به آتش می داد و خیره می شد به جایی که هیچ کس نمی دید.
پسری که به مادرش می گفت بوی کله-پاچه می آید، موهای به آتش کشیده ی مرد را نمی دید.
مرد نشسته بود گوشه ی مترو و از جیبش یک رانی پرتقال و یک هلو در آورده بود و گذاشته بود جلویش.
با خودش حرف می زد.
- تو بگو کدام را می خواهی؟ پرتقال یا هلو
بعد دندان هایش را روی هم فشار داد و با دهانش صدای تق تق کفشهای زنانه را در آورد.
پیرمردی با سطلی در دست آمد و گفت آش... آش کسی آش نمی خواهد.
مرد کاسه ای آش خرید.
مترو ترمز گرفت و آش روی لباسش ریخت.
بی آنکه به لباس کثیفش نگاه کند داد زد: این تونلها به کجا می رسد؟ از جاده چالوس سر در نیاوریم.
پسری با لبهای شکری آمد بالای سرش: نگران نباش آقا، این تونلها همین جاست. توی همین شهرِ خراب شده. جایی نمی رویم. فقط به دور خود می پیچیم.
بعد به چهره ی مرد نگاه کرد و گفت: زیر چشمت چرا کبود شده است؟
مرد گفت: من رانی هلو را بیشتر دوست دارم اما مال تو.
مسافرهای دیگر مترو هیچ یک اهمیتی نمی دادند. پسر با لبهای شکری اش، رانی هلو را گرفت و رفت.
مرد در یکی از ایستگاه ها از مترو پیاده شد. اما مسافرها همه دیده بودند که رانی پرتقال را با خودش نبرده بود.
- تو یک انسان بیخود هستی، میفهمی؟
- دستت رو بکش.
مترو سریع حرکت کرد.
وارد تونل شد و تکان خورد.
- تو یک حیوان هستی، فقط همین.
- خفه شو مرتیکه
مترو دوباره تکان خورد.
- اصلا ارزش هیچ چیزی را نمیدانی، میدانم که پشیمان خواهی شد.
- به درک. میخواهم برای خودم باشم.
زن این جمله آخر را که گفت تقریبا داشت داد میزد.
مترو به ایستگاه هفت تیر رسیده بود.
پسر، قد کوتاه و دستان زمختی داشت.
کلاه کشی سفیدی روی سرش کشیده بود.
چیزی را در یک تکه چادر گلدار پیچیده بود و گذاشته بود کنار پایش.
مترو طوری تکان خورد که خیلیها ریختند روی هم.
- تو قدر هیچ چیز را ندانستی
- بهتر. من هرگز نمیخواهم قدر چیزی را بدانم
زن این را که گفت سرفهاش گرفت.
پسر با کلاه کشی سفیدش داشت آنها را نگاه میکرد.
پیرمرد اتوکشیدهای آمد به پسر گفت: توی چادرت چه داری، بوی خوبی میآید؟
پسر گوشه چادر را باز کرد.
دستهٔ رزهای سرخ نمایان شد.
- اینکه میگویی برای همیشه میروم یعنی چی؟
- یعنی تو بیشعورترین مردی هستی که تا به حال دیده ام
پسر هنوز داشت آنها را نگاه میکرد.
پیرمرد گفت از آن پایینها میآیی؟
پسر حواسش به دعوای آن دو نفر بود و نشنید پیرمرد چه گفت.
به خودش که آمد پیرمرد دست کرده بود توی جیبش و داشت میگفت: فروشی است؟
- بله. شاخهای هزار
پیرمرد به آن دو نفر نگاه کرد که هنوز داشتند با صدای بلند فریاد میزدند.
دستهای پول درآورد.
- بیا پسرم. من همه گلها را یک جا میخرم. برو به هر مسافر یک شاخه گل سرخ بده. اول هم به این دو نفر بده.
مترو به ایستگاه شریعتی رسید.
پسر گفت: من همه گلها را یک جا به کسی نمیفروشم.
بعد گلها را زیر بغل زد و پیاده شد و رفت.
مترو صبح زود، کنسروی از مسافر بود.
بعضی ایستگاهها هیچ کس نمیتوانست سوار شود.
دهانها بوی صبح میداد.
مرد جوان از میانهٔ واگن و از پشت شیشه، به روی ایستگاه اشاره میکرد.
دختر روی سکو بود و متوجه اشارات او نمیشد.
به موبایلش اشاره کرد که یعنی زنگ بزن.
پسر داد زد من که موبایل ندارم.
دختر از روی سکو باز هم نفهمید و دوباره دستش را طرف گوشش برد که تماس بگیر.
مرد خواست پیاده شود.
مسافرها تنگ هم ایستاده بودند و مرد میانهٔ واگن بود.
درها بسته شد.
مرد داد زد.
درها بسته شده بود و مترو آرام حرکت کرد.
دختر دست در دست پسر جوانی روی سکو رفت.
تصویر پنجرهٔ مترو، ایستگاه را عبور داد و سیاه شد.
مترو سرعتش کم شده بود.
آرام میرفت.
پلکها روی هم افتاده بود و خیلیها خواب بودند.
وسط تونل سرعت کمتر شد و ایستاد.
برقها قطع شده بود.
خیلیها هنوز خواب بودند.
انتهای واگن نور کمی بود.
بعضیها داشتند اعتراض میکردند: وقتی پولهای بزرگ را میخورند معلوم است دیگر به مترو چیزی نمیرسد.
مردی به دوستش گفت: از اول هم گفتم ماندن در این مترو اشتباه است، پشیمان میشویم.
صدای یک نفر بلند شده بود: آقا این دستت توی شکم من فرو رفته، فشار نده لطفا.
پسری گفت: پنچر شده است.
بعد خودش خندید.
برای مسافران همیشگی مترو، آن هم سر صبح، شوخی تکراری و بیمزهای بود.
پسر، خندهاش روی لب خشکید.
کم کم بوی دهانها و فشار بدنها بر گردهها بیشتر شده بود.
پیرمردی از حال رفته بود که یک نفر جایش را به او داد.
ولولهای بر پا بود و فشاری که هیچ تحرکی را اجازه نمیداد.
تاریک بود و چراغها خاموش.
تنها نور کمی در انتهای واگن دیده میشد.
از میان صداها و نالهها، صدای موسیقی به گوش میرسید.
کم کم مسافرها متوجه صدای موسیقی شدند.
آرام و غمگین.
انتهای واگن، آنجا که نور کمی دیده میشد، مردی با موهای خرمایی و ریش بلند پشت به مردم نشسته بود.
داشت پیانو مینواخت.
-آقا؟ قرص سر درد همراهتان نیست؟
...
-خانم؟ شما چطور؟
..
-دختر خانم شما هم ندارید؟ یک مُسکن
-لعنتی سرم دارد میترکد.
مسافرها یا سر تکان میدادند یا بیتوجه به جایی دیگر نگاه میکردند.
گونههای استخوانی و برآمدهٔ مرد سفید شده بود.
لبش خشک بود و زیر چشمانش سیاه.
موهای جو گندمیاش، بیش از همه توی چشم میزد.
و لبهایش؛ بیآنکه برقی داشته باشد شهوت انگیز بود.
وقتی دور شده بود، مرد کت و شلوارپوشی به کناریاش گفت: اعتیاد دیوانهاش کرده است.
مترو تکان خورده بود و مسافرها روی هم ریخته بودند و صدای مرد از زیر دست و پا میآمد: آقا تو را به جان عزیزت، یک قرص به من بدهید. استامینوفن هم ندارید؟
دختر قرمز پوشی از میان جمعیت فریاد زد و گفت: هی آقا بیا
مرد هنوز داشت التماس میکرد و صدای دختر را نشنید.
ایستگاه قلهک چند نفر با کیفهای قهوهای آمدند سوار شدند و شاخههای درختی را با خود میکشیدند.
-آخر مگر مترو هم جای تنه درخت است؟
یکی از مردان کیف به دست گفت: درختان زیادی را تازه قطع کردهاند.
چند جوان پرسیدند: از گیتهای ایستگاه چطور رد شدید؟ مامورهای ایستگاه نبودند؟
مردان کیف به دست به هم نگاه کردند و خندیدند.
دختر داد زد: هی آقا؟ بیا اینجا
مرد هنوز داشت برای یک قرص التماس میکرد.
صدای دختر را شنید و آمد به طرف دختر.
دختر دستش را توی کیفش کرد که قرص بیرون بیاورد. یک نوار بهداشتی از کیفش بیرون افتاد.
زود خم شد که بردارد.
پسری دستش را پشت او برد.
مرد منتظر قرص بود که چشمش به شاخههای درخت افتاد.
مردانِ کیف به دست چند برگ به او دادند.
گذاشت زیر زبانش.
آرام شد و رفت گوشهای نشست.
صدای فحشهای دختر، مرد را به خلسه برد و همان گوشه خوابید.