مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و چهار

مترو در برف گیر کرده بود.

سرد بود و سرما تا مغز استخوان فرو می‌رفت.

و رفت.

جنازه‌ها را ردیف کرده بودند انتهای واگن.

اشکی نبود.

اگر بود یخ می‌بست.

وقتی نان از کیف پسری بیرون آمد، جنازه‌اش کف مترو افتاد.

مهاجمان تکه‌های نان را یک جا بلعیده بودند و جنازه داشت خونِ گرم را با سرما آشنا می‌کرد.

مترو چند بار دیگر تکان خورد.

جنازه‌ها تکان خوردند که انگار دوباره جان دادند.

دیوارهٔ مترو سوراخ شده بود و باد سرد خودش را هل می‌داد توی واگن.

چند نفر رفتند یکی از جنازه‌ها را کشیدند و سرش رو فرو کردند در سوراخ.

دیگر باد نمی‌توانست وارد شود.

تنها تصویر یک بدن بود که انگار سرش در دیوار فرو رفته است.

مرد با چشمان خیره از جایش بلند شد.

زیپ شلوارش را باز کرد.

همان جا رو به مسافر‌ها شروع کرد به شاشیدن.

زیپ شلوارش را بالا کشید و نشست کنار زنی که از حال رفته بود.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد....

بعد انگار یخ بست و دیگر صدا نیامد.

مترونوشت شماره دویست و سه

صبح سردی بود و همه جمع شده بودند توی لباس‌هایشان.

مترو حرکت کرده بود و مسافر‌ها ایستاده و نشسته سکوت کرده بودند.

هیچ کس به دیگری نگاه نمی‌کرد.

بلندگو نام ایستگاه‌ها را اعلام نمی‌کرد.

مترو ترمز می‌گرفت، در‌ها باز می‌شد، عده‌ای پیاده و مسافرهای جدیدی سوار می‌شدند.

در‌ها بسته می‌شد و حرکت می‌کرد.

تابلوی ایستگاه‌ها نیز سر جایش نبود.

اما همه می‌دانستند کجا باید پیاده شوند.

بلندگو همچنان در سکوت به سر می‌برد.

چراغ‌های مترو جابجا سوخته بود.

آنهایی که روشن بودند، پرپر می‌زدند که خاموش شوند.

تهویه مترو با شدت کار می‌کرد و باد سرد را فرو می‌داد به داخل واگن‌ها.

مترو سرعت گرفته بود که تکان خورد.

چپ و راست رفت.

انگار از جایش بلند شد.

شناور شده بود.

تمام تونل را آب گرفته بود.

مترو روی آب شناور بود و همچنان پیش می‌رفت.

یک نفر حالش به هم خورد و بالا آورد.

مترو به ایستگاه رسید.

بی‌آنکه نام ایستگاه برده شود.

عده‌ای پیاده و تعدادی جدید سوار شدند.

در‌ها بسته شد و مترو دوباره شناور روی آب به سمت ایستگاه بعد حرکت کرد.

 

مترونوشت شماره دویست و دو

مرد وارد مترو شد.

قد کوتاهی داشت و ریش بلند.

مترو زیاد شلوغ نبود اما صندلی خالی پیدا نمی شد.

مرد رفت انتهای واگن چهارزانو نشست کف مترو.

مترو بوق کشید که یعنی در‌ها در حال بسته شدن است.

در که بسته شد، مترو حرکت کرد و مرد دستش را کنار گوشش گرفت.

بلندگو با صدای نازکی که مرد را به خودش آورد گفت ایستگاه بعد آزادی.

مرد همانطور که دستش را کنار صورتش گرفته بود، شروع کرد به خواندن.

بسم الله الرحمن الرحیم... اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت

چند لحظه بعد، نگاه مسافر‌ها همه با هم به طرف صدا چرخید.

مرد اصلا به روی خودش نیاورد که دارند نگاهش می‌کنند.

دوباره با صدای بلند و رسا ادامه داد: وَإِذَا الْجِبَالُ سُیِّرَتْ

چند پسر جوان با هم گفتند: الله. بعد زدند زیر خنده.

مرد از خنده آن‌ها دلگیر نشد و به خواندن ادامه داد.

صدایی از آن طرف واگن فریاد زد: خفه شو بابا.

مرد ادامه داد و رسید به آیه بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ.

بعد دیگر نخواند و از جایش بلند شد.

به آرامی دستی به ریشش کشید.

چهره آرامی داشت و چشمان نافذ.

دو دختر جوان به هم گفتند به سلامتی خفه شد.

مرد شنید، گفت: نه هنوز خفه نشدم.

بعد صدایش را کلفت کرد و خواند: آخرین سنگر سکوته. حق ما گرفتنی نیست.

چند نفر گفتند: ایول

گفت: به این می‌گویند خون بازی با صدای داریوش

همان صدای قبلی از آن طرف واگن فریاد زد: خفه شو بابا.

مترونوشت شماره دویست و شک

دستفروش با صدای بلند می‌گفت: دهان شویه‌های خارجی فقط هزار

مسافر‌ها سرشان به کار خودشان گرم بود.

صدای دختری بلند شد: آشغال

نگاه‌ها به طرف صدا که چرخید، آب دهان دختر حواله صورت مرد سبیل داری شده بود.

مرد با پشت دست، تف دختر را از روی صورتش پاک کرد و با‌‌ همان دست، کشیدهٔ محکمی به صورت دختر زد.

دختر پرت شده بود به سمت عقب که مرد گفت: دختر ..نده

پسر جوانی جلوی مرد درآمد: درست صحبت کن مرتیکه.

مرد یقه پسر را چسبید و بعد پرتش کرد به گوشه‌ای: گمشو بچه ..ونی

دختر داشت با داد و فریاد بد و بیراه نثار مرد می‌کرد.

بقیه مسافر‌ها دخالت نکردند.

ایستگاه آزادی دختر و پسر جوان پیاده شدند و فحش دادند.

مترو حرکت کرد.

پیرمردی گفت: دختر خودش خراب بود. می‌خارید.

بعد زد زیر خنده.

چند نفر دیگر هم با او خندیدند. 

پسر لاغری گفت: خاک بر سرتان، فکر کنید خواهر و مادر خودتان بود. 

ایستگاه نواب مسافرهای بیشتری سوار شدند. 

وسط تونل مترو سرعتش کم شد.

زیر پای مسافر‌ها نرم شده بود.

کم کم پا‌ها داشت فرو می‌رفت.

مسافر‌ها تا کمر فرو رفته بودند توی چیزی شبیه لجن.

پا‌ها روی ریل بود و مترو آرام حرکت می‌کرد.

مسافر‌ها داشتند راهپیمایی می‌کردند.

کف مترو پر بود از سر بیرون ماندهٔ مسافر‌ها که فرو رفته بودند توی لجن.

ایستگاه بعد، شلوغ بود.

در‌ها که باز شد، مسافرهای جدید، پا روی سر مسافرهای پایین گذاشتند و سوار شدند.

در‌ها بسته شد و مترو آرام حرکت کرد.

مترونوشت شماره دویست

ایستگاه اکباتان مسافرهای زیادی سوار شدند.

آخرین قطار به سمت کرج بود.

خانواده‌ای با بچه‌های ریز و درشت آمدند طبقه بالا.

دختر بچه با صدای کشدار می‌گفت: مااااااماااان این مترو است؟ این مترو است؟

مادر گفت: بله! مترو است.

بچه دوباره پرسید: مترو است یا قطار؟

مادر جواب داد: مترو‌‌ همان قطار است.

بچه ادامه داد: پس چرا دو طبقه است؟

...

سر و صدای بچه‌ها یکسره به گوش می‌رسید.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه چیتگر

بعد صدا‌ها قطع و وصل شد.

-           ایست... ه ایران خودر...

-           مامان... این آقا چه جا..... خواب...

-           ...‌گاه ور.... ورد

نور‌ها کم می‌شد و صدای سوت می‌آمد.

بعد تاریک بود و همه جا سکوت.

-           آقا.... رسید.....

سکوت

-           ... رو تعطی.. ل

تکان‌های تهوع آور

-           بیدار ش...

سکوت

-           ولش.........

دوباره تکان و بعد تاریکی.

سکوت

-           آقا؟ آقا؟ این مترو است یا قطار؟  

...

مسافرهایی که صبح زود برای سوار شدن به اولین قطار، وارد ایستگاه شده بودند، مرد قد بلندی با شانه‌های افتاده را دیدند که با دست بند می‌برند.