پیرمرد نشسته بود گوشهٔ مترو.
جایی که کمتر دیده میشد.
روزنامه روی پایش انداخته بود.
سرش پایین بود و انگار کسی را نمیدید.
ایستگاه امام علی چند سرباز سوار شدند و آمدند کنار او ایستادند.
شروع کردند به شوخی کردن با هم.
پیرمرد خودش را جمع کرد.
یکی از سربازها چشمش به پیرمرد افتاد.
بعد زیر گوش بقیه گفت: یارو خودش را خیس کرده.
زدند زیر خنده.
سربازها زیرچشمی پیرمرد را نگاه میکردند.
پیرمرد هم زیر چشمی آنها را میپایید و خودش را جمع میکرد.
سربازها زیرپوستی میخندیدند.
یکی از آنها نتوانست خودش را کنترل کند و با صدای بلند زد زیر خنده.
بقیه هم خندهشان ترکید.
پیرمرد باز خودش را جمع کرد.
زنی دست دخترش را گرفته بود و آمد کنار سربازها ایستاد.
دختربچه، چین به بینیاش انداخت و گفت: مامان، بوی دستشویی میاد.
زن لبش را گزید که یعنی ادامه ندهد.
سربازها دوباره زدند زیر خنده.
پیرمرد خودش را جمع کرد.
سربازها دیگر نمیتوانستند جلوی خندهشان را بگیرند.
دختربچه به پیرمرد خیره شده بود.
پیرمرد روزنامه را از روی پایش برداشت.
بلند شد و ایستاد.
صدایش میلرزید: من هفتاد و سه سال دارم اما حالا توی این مترو به خودم شاشیدم؛ خلاص.
سربازها خودشان را جمع کردند.
از بلندگوی مترو صدایی درآمد که هیچ کس نفهمید چه گفت.
مترو به سمت کرج حرکت کرد.
آخر شب بود.
داخل واگن زیاد شلوغ نبود.
مسافرها بیشترشان از سر کار برمیگشتند و خسته بودند.
پلکها جابجا روی هم افتاده بود و شانهها و پشتها خمیده.
کسی حرف نمیزد.
پسرکِ فال فروش آمد و طبق عادت، روی پای هر کس یک فال گذاشت و رفت.
معمولا تا انتهای واگن میرفت و برمی گشت؛ موقع برگشتن هر کس فال را میخواست پولش را میداد.
اکثر اوقات هیچ کس به فالها دست نمیزد و فال فروش میآمد و همه را جمع میکرد.
پلکها خسته بود و پسرک دیگر برنگشت یا مسافرها خوابشان برده بود و کسی او را ندیده بود.
فالها همچنان روی پای مسافرها بود.
بلندگوی مترو صدایی نامفهوم را پخش میکرد.
مترو همان مترو بود، با در و دیوارهایی کهنه و کثیف.
صدای بلندگو کم کم واضحتر میشد؛ موسیقی بود.
موسیقی قدیمی داشت پخش میشد.
یکی از مسافرها همراه موسیقی شروع کرد به زمزمه کردن.
بقیهٔ مسافرها آرام آرام چیزی را زمزمه کردند.
ترانهای مشترک.
هر چه زمان میگذشت مسافرهای بیشتری با خود چیزی را زمزمه میکردند و بیشتر در تنهایی فرو میرفتند.
مسافرها همان مسافرها بودند، با موهایی که سفید و دستهایی که پیر شده بود.
مترو همان مترو بود، با دیوارهایی کهنه و خسته.
درهای مترو بوق کشید که قرار بود باز شود.
باز نشد.
مرد که از جایش بلند شده بود تا پیاده شود پشت به جمعیت و روبروی در ایستاده بود.
بلندگو اعلام کرد: ایستگاه دروازه دولت
درها دوباره بوق کشید اما باز نشد.
مرد همچنان امیدوار بود که باز شود.
مترو حرکت کرد.
مرد به پشت سرش نگاه کرد، صندلیاش را گرفته بودند؛ همانجا ایستاد.
ایستگاه فردوسی درها بوق کشید اما باز نشد.
مسافرها از درهای دیگر پیاده شدند.
مرد امیدوار بود که باز شود؛ اما نشد.
مترو حرکت کرد.
مرد به پشت سرش نگاه نکرد، همچنان رو به در ایستاده بود.
ایستگاه ولیعصر، درها بوق کشید اما باز نشد.
مسافرها از درهای دیگر پیاده شدند.
مرد به پشت سرش نگاه کرد بعد دوید به طرف در بعدی.
وقتی رسید، دیر شده بود؛ درها بسته شد و مترو حرکت کرد.
ایستگاه انقلاب، مرد با لگد به جان در افتاد.
در باز شد.
مرد خودش را پرت کرد بیرون.
به پشت سرش نگاه نکرد.
در مترو دیگر بسته نمیشد.
بیرون باران میبارید.
مترو خالی از مسافر بود.
خالی که نبود چند مسافر بیشتر نبودند.
دختر دستش را حلقه کرده بود دور گردن پسر.
پسر سرش روی شانهٔ دختر بود.
دختر گفت: صورتت خیس است.
پسر گفت: از کودکی به ما گفتهاند مرد گریه نمیکند. اینها اشک نیست. باران است.
داخل مترو داشت باران میبارید.
چند مسافر چتر داشتند. باز کردند و بالای سرشان گرفتند.
دختر گفت: سابقه نداشته توی مترو باران بیاید.
پسر دستهای دختر را گرفته بود و آرام چیزی را زمزمه میکرد؛ انگار داشت چیزی در مورد دست میگفت.
دختر ادامه داد: وسط تابستان که باران نمیبارد.
پسر چشمانش نیمه باز بود. صدای نفسهایش بلندتر شده بود.
مسافرها چترهایشان هنوز باز بود که دیده بودند خون از میان پاهای دختر میچکد.
پسر تنش عرق کرده بود.
صورتش خیس بود و تکرار میکرد: مرد گریه نمیکند.
باران شدیدتر شده بود.
مترو جایی میان ایستگاه کرج و ناکجاآبادی توقف کرده بود.
پسر گفت: چشمانم سیاهی میرود.
بعد دست دختر را بوسید.
مسافرها از زیر چتر دیده بودند که خون همچنان از میان پاهای دختر چکه میکرد.
چشمانِ نیمه بازِ پسر، بسته شد.
بدنش سرد شده بود.
بعدازظهر بود و همه از کار برمی گشتند به خانههایشان.
هوا گرم بود.
تنهای داغ عرق کرده در هم میلولید و میچسبید و عرق را میآمیخت.
پا بر روی پا بود و سر در سینه و دست بر صورت دیگری.
حس شهوت آلود چندش آوری چسبیده بود به کمرها و پشتمان.
بوی آلتهای مردانهای که در جای خود خفه شده بودند.
بوی عرق چسبناک زیر سوتینهای زنان که همه جا پیچیده بود.
بوی عیدی بوی توپ که از هدفون مسافری شنیده میشد.
عطر خوشبوی مرد کت و شلواری که رنگ باخته بود وسط بوی تن کارگرهای ساختمانی که ظرف غذا در یک دست و میلهٔ مترو در دست دیگر، چرت میزدند.
ترمز که میگرفت، دل و روده بالا میآمد.
بچهای روی چادر مادرش قی کرده بود.
بوی ترش و گسی پیچیده بود و دختری از کیفش اسپری در آورد و روسریاش را خیس کرد.
عرق بر پیشانیها نشسته بود.
تهویه کار میکرد اما داغ.
مسافری روی صندلی نشسته بود و داشت میخندید.
مرد چاقی زیر لب گفت: زهر مار.
مسافر سرش پایین بود و همچنان میخندید.
کم کم بقیه مسافرها از خندهٔ او کلافه شدند.
دختری گفت: مرتیکهٔ اَن ترکیب.
مترو وارد ایستگاه شد.
مسافر کتاب زرد رنگش را بست.
بلند شد که پیاده شود.
یکی پایش را لگد کر.د
یکی انگشتی در تنش فرو کرد.
زنی لیچاری بارش کرد.
مسافر بیتوجه جمعیت را کنار زد و پیاده شد؛ زیر لب چیزی را زمزمه میکرد.