بدنها خیس بود و به هم چسبیده بود.
مرد دکمهٔ قرمز را فشار داد و صدای راهبر مترو آمد که بفرمایید.
مرد گفت: آقا این تهویه را روشن کنید.
صدای پشت بلندگو جواب داد: روشن است.
مرد نگاهی به بقیه مسافرها کرد: نخیر آقا روشن نیست. اینجا هوا کم است. جهنم است.
راهبر عصبانی شد: وقتی میگویم روشن است یعنی روشن است.
بعد دیگر صدایش قطع شد.
مرد شروع کرد به غر زدن: مردک بیشعور... اصلا به فکر حال مسافرها نیست. تهویه کار نمیکند طلبکار هم هست.
مردی گفت: اما راننده قطار گفت روشن است.
پسر جوانی خندید: غلط کرد که گفت روشن است.
زنی با بچهای در بغل انگار داشت با خودش حرف میزد: بیشرفها بیپدر و مادرها داریم از گرما تلف میشویم.
مردی که عرق از صورتش چکه میکرد بطری آبی را یک جرعه سر کشید.
دختر بچهای به پدرش گفت: بابا! آب.
پیرمردی دستش را به طرف دریچههای تهویه برد و آرام گفت: اما انگار روشن است.
کناریاش دستش را بالا گرفت: بله انگار روشن است.
کمکم زمزمهها شنیده شد که هوا زیاد هم بد نیست.
یکی گفت: ما اصلا قدرنشناس هستیم. باید با همان اتوبوسهای داغ جابجایمان کنند.
مردی با صورت کشیده گوشهٔ مترو نشست و شروع کرد به زوزه کشیدن.
سرش را بالا میگرفت و با صدای بلند زوزههایی دلخراش میکشید.
ایستگاه آزادی. ساعت ۳ بعدازظهر مردی آمد و دو صندلی آن طرفتر نشست.
بعد کیفش را گذاشت دو صندلی آنطرفتر. سرش را گذاشت روی کیفش، پاهایش را دراز کرد و خوابید.
مترو آمد. مرد خواب بود. ماندم و کتاب خواندم.
متروی بعدی آمد؛ در مترو روبروی من باز شد. چند مسافر پیاده شدند. مترو شلوغ بود. چند مرد روی خط بسته شدن در ایستاده بودند. وقتی در بسته میشد، حتما بینیشان به در کشیده میشد. برق مترو قطع شد. قطار از کار افتاد.
من همچنان روی صندلی ایستگاه نشسته بودم و آنها را نگاه میکردم.
مسافرها به بالا یا پایین نگاه میکردند که انگار من را نمیبینند. منتظر بودند تا قطار باز راه بیفتد.
چند دقیقه گذشت. اتفاقی نیفتاد. حالا مسافرهایی که روبروی در ایستاده بودند زل زده بودند به من. مثل وقتی که چند نفر کنار هم میایستند تا عکس یادگاری بگیرند. داشتند عرق میریختند، انگار داخل واگن گرم بود.
هیچ کس اعتراض نمیکرد و از جایش تکان نمیخورد. مثل آدمهایی داخل قاب عکس ایستاده بودند.
با دوربین موبایلم از آنها عکس گرفتم. یکی از آنها گفت: نگیر آقا؛ عکس نگیر.
بعد صدای بقیه هم درآمد: چرا عکس میگیری؟
همچنان به عکس گرفتن ادامه دادم. مسافرها فحش دادند اما از جایشان تکان نمیخوردند. از چارچوب در بیرون نیامدند.
سر و صدای اعتراض بالا گرفت؛ مردی که کنار من خوابیده بود. بیدار شد. کیفش را برداشت و رفت سوار مترو شد. چراغها روشن شد و مترو درهایش را بست؛ راه افتاد و رفت.
متروی تهران- کرج ساعت ۲ ظهر خلوت بود.
مردی آمد و روی صندلی نشست، کفشهایش را درآورد. پایش را انداخت روی صندلی روبرو.
بوی عرق پا بلند شد.
مرد روزنامهاش را باز کرد و سرش را انداخت پایین. کناریاش خواب بود و گاهی صدای خرناسهاش به گوش میرسید.
ایستگاه ایران خودرو، مامور قطار از وسط سالن رد شد و به مرد گفت: آقا پاهایت را جمع کن.
مرد روزنامهاش را بست و گفت: مگر مترو ارث پدرت است؟
مامور قطار که طبق عادت دیگر مامورها سریع رد میشوند و میروند، چند صندلی فاصله گرفته بود که با حرف مرد برگشت و گفت: جمع کن آقا، بله ارث پدر من است.
مرد پاهایش را جمع نکرد و فریاد زد: جمع نمیکنم تا جانت در بیاید.
مامور قطار جوان تنومندی بود، گردنش را کج کرد و آرام پاسخ داد: جمع کن تا خودم جمعش نکردم مرتیکه...
مرد عصبانی شد، میخواست بلند شود و به طرف مامور حمله کند؛ یکی از پاهایش را جمع کرد اما از وسط کار پشیمان شد که اگر بلند میشد مجبور بود پاهایش را جمع کند و انگار بر سر جمع نکردن پاهایش اصرار عجیبی داشت.
...
مامور قطار با بیسیم تماس گرفت.
ایستگاه بعد، مامور قطار به همراه یک مامور نیروی انتظامی آمد طبقهٔ بالای مترو.
مرد پاهایش را جمع کرد. کفشهایش را پوشید.
بلند شد و گفت: سرکار من واقعا شرمندهام. یک سوء تفاهم بود. بعد رفت به طرف مامور قطار، روی او را بوسید و نشست روی صندلی.
مامور قطار که گردنش همچنان کج بود، صاف کرد و سرش را بالا گرفت و رفت.
بیکاغذ بودم و قلم. مترو هم خراب شده بود. تهویه کار نمیکرد.
خیلیها ناله میکردند. زندگی سخت شده بود. ترمز که میگرفت چند نفر بالا میآوردند.
یکی میگفت از مسمومیت است. یکی میگفت به خاطر گرماست.
زن میان سالی گفت نه جانم این را فقط ما زنها میفهمیم؛ حامله شدند.
حال و هوای عجیبی بود. یکی لباس سیاه تنش بود که انگار کسی را ازدست داده است.
یکی عینک زده بود و میگفت: الیوت جایی نوشته هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر.
دل و دماغ نبود کلا، برای فهمیدن اینکه مرگ درد داشت یا حیاتی دیگر.
صدای فریاد میآمد که معلوم نبود برای جان دادن و سقوط از بالای مترو به قصد خودکشی است یا صدای نالهها و درد زایمان.
بیکاغذ بودم و قلم. گرما امان نمیداد.
تازه از سفر آمده بودم؛ از جایی پر پیچ و خم که انگار بکر بود و مترو بیبکارت.
مترو زهدانی پر از نطفه بود و یکی داشت از آن بالا خودش را پرت میکرد پایین.
ما این پایین راحت نشسته بودیم و زنی فریاد برآورد: یک نفر آن بالا دارد میسپارد جان.
(برای فرزانه جلالی)
مترو از کار افتاد.
چراغها خاموش بود.
همه جا سیاه شد و اشکها جاری.