مترو به سمت شرق حرکت کرد.
بیرون گرم بود و داخل مترو خنک.
تمام چراغهای داخل واگن خاموش بود و فقط یک چراغ روشن وسط واگن، فضایی خیالی را ساخته بود.
پیرزنی ردیف مقابل با زور خودش را چپاند گوشهٔ صندلی و نشست. لاغر بود و نحیف.
مرد دستفروشی آمد و چراغهای کوچکی را میفروخت که در تاریکی واگن، خاموش و روشن میشد.
ردیف آن طرف، چند زن بلوچ با خلخالهای طلایی و چادرهای نازک بچههایشان را محکم گرفته بودند تا این طرف و آن طرف نروند.
سه زن و دو مرد کوتوله، همان ایستگاه صادقیه سوار شدند و رفتند انتهای واگن ایستادند و شروع کردند به حرف زدن.
قدشان به یک متر هم نمیرسید. به هیچ کس نگاه نمیکردند. اما نگاههای زیادی، دزدکی آنها را میپایید.
صدای ساز دهنی بلند شد. مردی با موهای جوگندمی، کنار زنهای بلوچ داشت ساز میزد. کت و شلوار داشت و صورتش را تراشیده بود.
مترو سرد بود و خنک. نیمه تاریک بود و دستفروش دیگری آمد و چیزی شبیه چرخ و فلکهای کوچک میفروخت که میچرخید و نورافشانی میکرد.
نورهای رنگی. چرخشی نورانی و سرهای به دوران افتاده.
صدای ساز دهنی میآمد و مردی روستایی از گوشهٔ واگن شروع کرد به سرفه کردن؛ سرفههایی شدید. و بعد خون بالا آورد.
ایستگاه دانشگاه شریف مترو توقف نکرد. ایستگاه آزادی را هم رد کرد. ایستگاه نواب.... هیچ کس حواسش نبود که مترو در هیچ ایستگاهی توقف نمیکند.
بچههای بلوچ از دست زنها بیرون آمده بودند و وسط واگن میرقصیدند.
کوتولهها دیگر حرف نمیزدند و به رقص بچههای بلوچ نگاه میکردند.
مردی با لباس سفید، دستاری بر سر، سوار بر دوچرخه از وسط واگن عبور کرد و با خود آواز میخواند:
دِریاااا موجه کاکا دِریا موجه، دِریااااااااا موجه کاکا دِریا موجه.
مترو شلوغ نبود.
مسافرها دو طرف واگن روی صندلی نشسته بودند.
واگن جلویی ویژهٔ بانوان بود. چند تار موی به هم پیچیده را باد سیستم خنک کننده آورده بود اینطرف.
گلولهٔ مو آمده بود وسط واگن میرقصید، میپیچید و میچرخید.
رقص مو کسی را به چشم چرانی وا نداشت.
گلولهٔ مو تا جلوی پاهای مردها میرفت، باز عقب میآمد.
ایستگاه دروازه دولت، مردی با کفشهای سیاه سوار شد؛ پایش را روی گلولهٔ مو گذاشت و نشست روی صندلی.
تصویرها یک به یک از کنار پنجره رد میشدند.
مرد سر تا پا خیس عرق بود و درد عجیبی در دلش پیچیده بود.
مرد هر ایستگاه نیم خیز میشد که پیاده شود اما انگار توان پیاده شدن را نداشت.
زنی کنارش نشسته بود. مرد گاهی به زن نگاه میکرد و گاهی به درهای باز شدهٔ مترو.
اما باز تا ایستگاه بعد منتظر میماند.
زن گاهی به مرد نگاه میکرد و گاهی به مردهای دیگر داخل مترو.
مرد هنوز از مترو پیاده نشده بود.
بار دیگر به زن نگاه کرد.
دردش بیشتر شده بود. خم شد. سرش را پایین گرفت و بعد افتاد.
مرد مُرده بود.
ایستگاه بعد، مرد را از مترو خارج کردند.
مرد جوان سوار شد و یکراست رفت کنار زنی میانسال نشست.
دیروقت بود. بیرون دم داشت. گرم بود.
توی مترو سرد بود.
چشمها خسته بود.
دستفروش آمد و گفت لواشکهای پذیرایی بستهای هزار.
بچهای با لباسی کهنه و رویی سیاه و کثیف آمد و گفت: دعا بخرید.
کارتهای کوچکی را نشان میداد و میگفت: دعا بخرید
ساعت ۱۱ شب بود.
چند دقیقه بعد دوباره برگشت و روی صندلی جلویی ولو شد و دعاهایش را گذاشت پایین پایش.
تا کرج خوابید.
مرد جوان استفراغ کرد.
چند بار پشت سر هم.
زن از کنارش بلند شد.
مایعی زرد رنگ کف مترو راه افتاد.
مسافرهای دیگر هم بلند شدند و دور شدند.
بوی الکل همه جا را گرفته بود.
مایع زرد رنگ زیر دعاهای پسر رسید.
ایستگاه آخر مرد جوان تلوخوران پیاده شد.
پسر دعاهایش را برداشت و چشمانش را مالید و رفت.
زن میانسال کارت کوچکی دستش بود و دعا میخواند.
آخرین قطار به سمت کرج بود.
پسری با موهای تراشیده، کز کرده بود گوشهٔ پنجره و داشت بیرون را نگاه میکرد که سیاه بود.
چند جوان آمدند و ردیف شش صندلی کناری نشستند.
یکی از آنها موبایلش را در آورد و با صدای بلند موسیقی پخش کرد.
زن و شوهری ردیف پشت نشسته بودند. پسر بچهشان از صندلی آویزان شده بود و با صدای موسیقی، ریتم میگرفت.
پسر همچنان کز کرده بود آن گوشه. نگاهی به جوانها انداخت. دستی به سر تراشیدهاش کشید.
بعد گفت: حالا نوبت من است.
یکی از جوانها رو به دوستش کرد و گفت حالا نوبت حضرت آقاست. بچهها آهنگ را خفه کنید.
پسر دوباره دستی به سر تراشیدهاش کشید و از جیبش ساز دهنی کوچکی درآورد و شروع کرد به نواختن.
از جایش بلند شد و راه افتاد.
پسر بچه کلاهی در دست گرفت و شروع کرد به ریتم گرفتن و پول جمع کردن.
جوانها پشت سرش راه افتادند و بدنشان را تکان میدادند.
بعضی از مسافرها خواب بودند. بیدار شدند و همه با هم ریتم گرفتند.