مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره یکصد و شصت و نه

مترو شلوغ بود و آدم‌ها در هم می‌لولیدند.

مسافر‌ها توی بغل هم، یا زیر بغل هم بودند و بوی عطر بود برای برخی و بوی عرق برای دیگری.

بستگی داشت کجا ایستاده باشی.

پسر و دختری سرشان به طرف هم رفته بود و حرف می‌زدند.

پسر سرش را که بلند کرد جای رژ لب روی صورتش مانده بود.

مردی دستش به طرف جیب مسافر جلویی‌اش رفت. مسافر جلویی داشت با موبایل حرف می‌زد.

مرد دستش نزدیک جیب عقب او بود.

دختری نشسته بود و داشت دست مرد را دنبال می‌کرد.

قطار ترمز گرفت و همه روی هم ریختند.

پیاده که شدم بوی عرق مرد کناری، توی بینی‌ام مانده بود.

زنی روی سکوی ایستگاه، آویزان من شد که: بخدا از بیچارگی است...

اشک بود در چشمانش.

اشک واقعی.

مترونوشت شماره یکصد و شصت و هشت

(برای رضا قاضی نوری و به یاد جنبش مه 68 فرانسه) 

مترو برای خودش داشت راه می‌رفت.

جایی که انگار بیابان بود، ترمز گرفت و گفت ایستگاه اتمسفر.

مسافران خندیدند. اما مترو جدی‌تر از قبل گفت: ایستگاه اتمسفر. بعد در‌هایش را باز کرد.

چند ماه طول کشید تا از کرج به تهران برسد.

وقتی رسید ترمز نگرفت. یکراست رفت روی ریلهای متروی داخل شهر.

به سمت تونل که می‌رفت ما طبقهٔ بالا بودیم و می‌دانستیم متروی دو طبقه وارد تونل نمی‌شود؛ گیر می‌کند.

چند ماه قبل جایی وسط بیابان، مترو ترمز گرفته بود و گفته بود ایستگاه اتمسفر.

مسافری گفت مترو توی فضا است.

من آنجا پیاده شدم. بیابان بود. هوای داغ خرداد آتش می‌بارید. مسافر‌ها آن بالا به من خندیدند. اما من جدی‌تر از قبل پیاده شده بودم.

چند ماه بعد متروی کرج داشت با سرعت به سمت تونل متروی داخل شهر می‌رفت. همه می‌دانستند مترو به دهانهٔ تونل گیر می‌کند اما هیچ کس نمی‌خندید.

اولین باران پاییزی داشت می­بارید.

مترونوشت شماره یکصد و شصت و هفت

در مترو ایستاده بودیم ناگهان خری گفت

بلندگوی مترو اعلام کرد: ایستگاه آزادی

پسر چشم سیاهی که آن حرف را زده بود با دوستانش قهقهه سر دادند: عجب خر خوش صدایی

زنی با بچه‌ای در بغل، میلهٔ مترو را محکم چسبیده بود.

قطار که ترمز گرفت در آستانهٔ فروپاشی پیش رفت و بچه در آستانهٔ افتادن.

بچه به مادرش گفت: من میله را محکم نگه می‌دارم؛ تو، من را محکم بگیر.

مردی نشسته بود؛ به کناری‌اش گفت: گور پدر خلیج فارس. برای ما فقط اسم مهم است. دریای خزر را از چنگمان در آوردند هیچ کس صدایش در نیامد.

قطار دوباره ترمز گرفت. زن با بچه‌اش دوباره در آستانهٔ فروپاشی پیش رفتند. پاشنهٔ کفش زن شکست.

بچه به مادرش گفت: این بار هر دوی­مان میله را محکم بگیریم و همدیگر را هم محکم بغل کنیم.

پسر چشم­سیاه به دوستانش اشاره کرد که سینه‌های زن را نگاه کنند.

مترو به ایستگاه صادقیه رسید. تکان وحشتناکی خورد و ترمز گرفت.

زن با بچه‌اش سقوط کرد. پسر چشم سیاه با دوستانش به جلو پرت شدند.

پاشنهٔ شکستهٔ زن در چشم پسر فرو رفت.

مترونوشت شماره یکصد و شصت و شش

مترو به ایستگاه نواب رسید.

مرد قدکوتاهی در آستانهٔ در ایستاده بود. مسافر دیگری برای پیاده شدن به او گیر کرد.

مرد قدکوتاه عصبانی شد و فریاد زد: یابو چرا هل می‌دهی؟

مسافر با زور پیاده شد و مرد قدکوتاه همچنان فحش می‌داد.

مسافر فقط لبخند می‌زد، بعد نگاه کرد و رفت.

مرد کوتاه قد خم شد و از کف مترو چیزی را برداشت و از مترو بیرون رفت و داد زد: یابو! موبایلت اینجا افتاده بود، هی یابو...

مسافر برگشت و مرد موبایل را برایش پرت کرد؛ مسافر گرفت و گفت: چاکریم

مرد کوتاه قد گفت: مخلصیم

درهای مترو داشت بسته می‌شد که مرد دوباره پرید توی مترو.

از شیشه‌های در حال حرکت می‌شد روی سکوی ایستگاه را دید که مسافر داشت موبایلش را برانداز می‌کرد و همچنان لبخند می‌زد.

ایستگاه آخر، موقع پیاده شدن پسر جوانی توی جیب‌هایش به دنبال چیزی می‌گشت.

 

مترونوشت شماره یکصد و شصت و پنج

بیشتر آدم‌ها لباس مشکی پوشیده بودند.

مردی با لباس قرمز میان آن‌ها چیزی عجیب بود یا شاید گستاخانه.

چند جوان در ردیف جلویی با گوشی موبایل داشتند نوحه گوش می‌دادند، با صدای بلند.

هیچ کس اعتراضی نمی‌کرد.

بلند شدم و گفتم: اگر امکان دارد صدایش را کم کنید.

همه‌شان با صدای خش داری گفتند نه امکان ندارد.

گفتم: اینجا مترو است، ماشین شخصیتان که نیست.

یکی از جوان‌ها جواب داد: دقیقا به همین دلیل، تو نمی‌توانی بگویی صدا را کم کنیم. ماشین شخصی‌ات که نیست.

دختربچه‌ای به پدرش گفت: کتابهایی که از نمایشگاه خریدیم بده به من.

پدرش گفت: برای چه می‌خواهی؟

دختر لبخند زد: می‌خواهم بخوانم.

بعد کتابی را برداشت و با صدای بلند شروع کرد به خواندن: دیر زمانی زود به بستر می‌رفتم...