مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره یکصد و پنجاه و نه

سه مرد با صورتهایی آفتاب سوخته و چشمانی بادامی، دستهایی زمخت و زیر ناخنهایی سفید، آمدند و ایستادند. بوی عرقشان تند بود و تیز که فاصله‌ای ایجاد کرد میان آن‌ها و مسافرهای دیگر.

دختر به پسر کناری‌اش گفت: حمام هم چیز خوبی است.

این را بلند گفت تا آن سه مرد بشنوند.

مرد‌ها با لهجه‌ای افغانی با هم حرف زدند، شوخی کردند؛ اما خستگی، شوخی­شان را کوتاه کرد.

صندلی مقابل آن‌ها خالی شد.

حتی فکر نشستن را هم نکردند، انگار صندلی خالی برای آن‌ها نبود.

مردی کمربند زیر شکمش را جابه جا کرد و خودش را رساند به صندلی و نشست؛ چین به بینی‌اش انداخت که یعنی بوی بد اذیتش می‌کند، بعد زیر لب چیزی گفت.

مردهای چشم بادامی سرشان را به دست‌های به میله گرفته‌شان تکیه دادند و چشم‌هایشان را بستند.

پشت پلک‌هایشان سفید بود.

صورتِ سوخته و پشت پلک‌های آفتاب ندیده، تصویری را ساخت که پسر درازی را واداشت دفترچه‌اش را بیرون بیاورد و بنویسد: مسافران جهان متحد شوید.

مترونوشت شماره یکصد و پنجاه و هشت

مترو از میان تونلهای سیاه می‌گذشت.

پسر خیره شده بود به جایی نامعلوم.

وقتی مترو ترمز گرفت، بهانه شد؛ دستش لغزید و فرو افتاد در دست دختر.

آب دهانش را فرو داد و استخوان گلویش بالا و پایین رفت.

دختر چند لحظه بیشتر دوام نیاورد. دستش را کشید بیرون و به پسر لبخند زد.

پسر گفت دستهای زمخت و کارگری من، هیچ وقت حس عاشقانه نخواهد داشت.

دختر گفت تمام تونلهای مترو را با دست کندی؟

پسر به دست‌هایش نگاه کرد و دیوارهٔ سیاه تونل.

قطار که ایستاد هنوز صدای تیشه به گوش می‌رسید.

مترونوشت شماره یکصد و پنجاه و هفت

آخرین قطارِ جمعه شب به سمت کرج، وارد ایستگاه شد.

جلوی در، هفت نفر بیشتر نبودیم.

درهای مترو که باز شد، دیگر از هل دادن خبری نبود؛ مرد جوانی به پیرمرد کناری‌اش تعارف کرد که اول شما بفرمایید.

همه با آرامش داخل شدند. صد و هفتاد و دو صندلی برای هفت نفر. دختری گفت: وقتی امکانات زیاد باشد، همه اخلاقی رفتار می‌کنند.

گوش‌ها به سمت صدای دختر چرخید.

به آخرین تونل که رسیدیم ساعت ۱۲ شب بود. قطار از کار افتاد. برق قطع شد. صدای جیغ و بعد ناله.

...

ما در آغاز هفت تن بودیم.

هفت انسان سوار بر قطار؛ هفت مسافر.

ایستگاه آخر، شش حیوان از قطار پیاده شدیم، شش مسافر.

دختری با لباس‌های پاره، داخل مترو افتاده بود.

مترونوشت شماره یکصد و پنجاه و خیابان

پیرمرد دستش را در جیبش کرد و دستمالی بیرون آورد.

بینی اش را پاک کرد و از تو پرسید: می دانی چرا ماهی وقتی از آب بیرون می آید، می میرد؟

تو فقط لبخند زدی.

پیرمرد گفت: برای اینکه از آب بیرون آمده است.

و تو باز هم لبخند زدی و سرت را برگرداندی به طرف دختر کناری­ات که هدفون در گوش داشت و صدای موزیک به گوش می رسید:

– همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت

...

و تو که دستهایت لرزید و گرم شد. داغ شد و ذوب شد و در نهایت فرو ریخت  و چکید که دختر به پایین نگاه کرد و تا ایستگاه قیطریه صدای آهنگ مدام تکرار می شد که: همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت

و از ایستگاه که بیرون آمدی، ماشینی تو را زیر گرفت و تو نقش بر خیابان شدی و لحظه آخر سرت به آسمان بود که ابری بود و باران را تف می کرد روی صورتت.

درست قبل از مردن شنیدی صدای موزیک بلند از توی ماشینی که تو را زیر گرفت، تکرار می کرد: همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت...

دختر آمد و دستهای داغ تو را که حالا سرد شده بود گرفت و تا ایستگاه مترو کشید.

پیرمردخودش را رساند بالای سرت و گفت: تو که نفس می کشی، بلند شو مترو آمد، باید سوار شوی.

دختر گفت: تاثیر کنیاک دیشب است.

مترونوشت شماره یکصد و پنجاه و رنج

ایستگاه دروازه دولت درست وسط سکوی انتظار، مردی پایین رفت و روی ریل دراز کشید.

صدای جیغ بلند شد: آقا بیاریدش بالا.

مرد فریاد زد: مادر ..نده است هرکسی که بیاید این پایین. مامور ایستگاه بعد از این حرف مردد ماند.

پیرزن آمد جلو و گفت: پسرم بیا بالا.

مرد داد زد: تو خفه شو، پیرِسگ.

پیرمردی عینکش را برداشت و زمزمه کرد: همه‌تان مثل هم هستید.

مرد فریاد زد: وقتی از کلمهٔ همه استفاده می‌کنی، بدان که سطحی شده‌ای.

بلندگوی ایستگاه چند بار اعلام کرد: مسافر محترم لطفا برگردید روی سکو.

مرد باز هم با فریاد پاسخ داد: به شما هیچ ربطی ندارد، جان خودم است.

ایستگاه حال عجیبی داشت، دختری گفت: عجب!

مرد همچنان روی ریل دراز کشیده بود.

ساعت‌ها مسافران روی سکو ایستادند. قطاری نیامد. برخی رفتند. برخی ماندند و مرد همچنان روی ریل دراز کشیده بود.