مترو به سمت کرج حرکت کرد. هوا گرم بود و مسافرها بیطاقت بودند و زیر لب فحش میدادند.
دو مرد دست یکدیگر را گرفته بودند و آرام داشتند حرف میزدند.
چند نگاه به سمت آنها چرخید.
یکی از دو مرد، دیگری را بوسید.
چند نفر بیصدا خندیدند.
پیرمردی گفت: خدا قهرش میآید.
مسافری گفت: به اینها میگویند بچه ..ونی
دختری دست دوست پسرش را رها کرد و به طرف دختری آن طرف مترو رفت؛ او را بغل کرد و بوسید، بعد بوسیدن ادامه یافت و لبهای یکدیگر را به حرکت واداشتند.
چند مرد به آغوش مردهای دیگری در مترو رفتند و چند زن به آغوش زنان دیگر.
پیرمرد به خود لرزید و فریاد برآورد خدایا عذابت را نازل کن.
آسمان سیاه شده بود.
ابرها به هم پیوسته بودند. صدای رعد و برق، مترو را میلرزاند.
مترو از ریل خارج شد، به سمت سکوهای اعدام رفت و تمام آنها را شکست.
جمعه شب بود و متروی کرج حال و هوای کار نداشت.
کفشهای جفت شده زیر پاها، چپ و راست میشد. کفشهای سفید پسر بچهای که هنوز حرف نمیزد و راه افتاده بود، طول مترو را میآمد و میرفت. به صندلیها و آدمها سرک میکشید.
ردیف شش تاییِ جلویی، دو پسر جوان، یکی نشسته و دیگری ولو شده بود روی صندلی. بوی اعتیادشان از چشمها و گونههای گودشان بالا میرفت. دائم زیر لب فحش میدادند و ناله میکردند.
پسر بچه سراغ آنها رفته بود و اتفاقا آنها هم با بچه مهربان بودند و سر به سرش گذاشتند.
پدر، بچهاش را صدا کرد. به جوانها گفت: ببخشید مزاحم شما شد.
یکی از جوانها، با صدای گرفته گفت: ما مزاحم او شدیم. بعد رو کرد به بچه و ادامه داد: بیا عمو، نترس.. ما هم یک زمانی آدم بودیم.
دختر جوانی از انتهای واگن بلند شد و به طرف من آمد. خم شد. صورتش را نزدیک صورتم آورد. لبهایش روی گونههایم نشست. بوسید و رفت.
مرد، جلوی چشمهای بچهاش را گرفت.
برای چشمهای آمنه و چشمهای مجید
من اسید بودم.
مترو از من میسوخت.
چشمانش جایی را نمیدید.
او عشق بود و مرا کور کرد.
و من عشق نبودم، فقط اسید بودم که او را کور کرد.
و حالا قطره قطره به دستان عشق بر چشمان مترو فرو میریزم.
مترو بوق میزند و ناله میکند. ایستگاه به ایستگاه میایستد و التماس میکند. مترو، آدم گریه میکند در هر ایستگاه.
و من اسید بودم و قطره قطره به چشمان مترو فرو میرفتم.
مترو پیش از من نیز کور شده بود. از عشق نه از اسید. فقط دردش جای دیگر را میسوزاند.
بلندگو اعلام کرد: ایستگاه امام خمینی
مسافری گفت: برای دادگاه همین جا باید پیاده شوم؟ میخواهم انتقام بگیرم.
سردوشیهای مرد نشان میداد که سرهنگ است.
آخر شب بود و مترو خلوت.
سرهنگ انگشت در بینیاش کرد، بعد انگشتش را به گوشهٔ صندلی مالید.
چشمش به چشم من افتاد که او را نگاه میکردم.
بلند شد و آمد کنارم نشست؛ آرام و با لحنی تهدیدآمیز گفت: بیناموسی اگر این قضیه را در مترونوشتهایت بنویسی، من آبرو دارم؛ میفهمی؟
گفتم: نمینویسم.
وقتی بلند شد چشمم به اتیکت روی سینهاش افتاد که نوشته شده بود: محمدعلی ناظم زاده
....
و این، همهٔ ماجرا نبود.
میشد چشمها را بست و آن همه نگاه پیر را ندید؛ با آن لبهای فرو افتاده از خستگی.
ما جوانهای بسیاری بودیم که صندلی داشتیم و راحت نشسته بودیم و آنها، پیرهای زیادی بودند که دیر رسیدند و صندلی نداشتند و ایستاده بودند.
پیرها به جوانها زل زده بودند و جوانها چشمها را بسته بودند.
پیرزنی خواسته یا ناخواسته زل زده بود به من.
تا کرج راه زیادی بود.
از صندلیام بلند شدم و به سمتش رفتم؛ خواستم بگویم جای من برای شما که صندلیام را پیرمردی تصاحب کرد و خندید و دندانهای مصنوعیاش برق زد.
روزهای بعد ما جوانهای بسیاری بودیم که برای پیرها صندلی میگرفتیم. با زور خودمان را به جلو میرساندیم و روی صندلی مینشستیم و بعد به پیرمرد یا پیرزنی تقدیم میکردیم.
متروی کرج بارها نزاع ما را برای یاری رساندن به پیرها شاهد بود؛ کتکها خوردیم و فحشها شنیدیم.
بعد از آن، ما همان جوانها بودیم و آدمهای عصا به دست و لنگ، زن و مردهای بچه به بغل، بچههای لاغر و نحیف، زنهای حامله و آدمهای خسته و بیمارِ زیادی زل میزدند به ما و ما زل میزدیم به پیرهایی که صندلیمان را به آنها داده بودیم.