مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره یکصد و شصت و یار

مترو به سمت کرج حرکت کرد. هوا گرم بود و مسافر‌ها بی‌طاقت بودند و زیر لب فحش می‌دادند.

دو مرد دست یکدیگر را گرفته بودند و آرام داشتند حرف می‌زدند.

چند نگاه به سمت آن‌ها چرخید.

یکی از دو مرد، دیگری را بوسید.

چند نفر بی‌صدا خندیدند.

پیرمردی گفت: خدا قهرش می‌آید.

مسافری گفت: به این‌ها می‌گویند بچه ..ونی

دختری دست دوست پسرش را‌‌ رها کرد و به طرف دختری آن طرف مترو رفت؛ او را بغل کرد و بوسید، بعد بوسیدن ادامه یافت و لبهای یکدیگر را به حرکت واداشتند.

چند مرد به آغوش مردهای دیگری در مترو رفتند و چند زن به آغوش زنان دیگر.

پیرمرد به خود لرزید و فریاد برآورد خدایا عذابت را نازل کن.

آسمان سیاه شده بود.

ابر‌ها به هم پیوسته بودند. صدای رعد و برق، مترو را می‌لرزاند.

مترو از ریل خارج شد، به سمت سکوهای اعدام رفت و تمام آن‌ها را شکست.

مترونوشت شماره یکصد و شصت و سه

جمعه شب بود و متروی کرج حال و هوای کار نداشت.

کفش‌های جفت شده زیر پا‌ها، چپ و راست می‌شد. کفش‌های سفید پسر بچه‌ای که هنوز حرف نمی‌زد و راه افتاده بود، طول مترو را می‌آمد و می‌رفت. به صندلی‌ها و آدم‌ها سرک می‌کشید.

ردیف شش تاییِ جلویی، دو پسر جوان، یکی نشسته و دیگری ولو شده بود روی صندلی. بوی اعتیادشان از چشم‌ها و گونه‌های گودشان بالا می‌رفت. دائم زیر لب فحش می‌دادند و ناله می‌کردند.

پسر بچه سراغ آن‌ها رفته بود و اتفاقا آن‌ها هم با بچه مهربان بودند و سر به سرش گذاشتند.

پدر، بچه‌اش را صدا کرد. به جوان‌ها گفت: ببخشید مزاحم شما شد.

یکی از جوان‌ها، با صدای گرفته گفت: ما مزاحم او شدیم. بعد رو کرد به بچه و ادامه داد: بیا عمو، نترس.. ما هم یک زمانی آدم بودیم.

دختر جوانی از انتهای واگن بلند شد و به طرف من آمد. خم شد. صورتش را نزدیک صورتم آورد. لب‌هایش روی گونه‌هایم نشست. بوسید و رفت.

مرد، جلوی چشم‌های بچه‌اش را گرفت.

مترونوشت شماره یکصد و شصت و دو

برای چشم­های آمنه و چشم­های مجید

من اسید بودم.

مترو از من می‌سوخت.

چشمانش جایی را نمی‌دید.

او عشق بود و مرا کور کرد.

و من عشق نبودم، فقط اسید بودم که او را کور کرد.

و حالا قطره قطره به دستان عشق بر چشمان مترو فرو می‌ریزم.

مترو بوق می‌زند و ناله می‌کند. ایستگاه به ایستگاه می‌ایستد و التماس می‌کند. مترو، آدم گریه می‌کند در هر ایستگاه.

و من اسید بودم و قطره قطره به چشمان مترو فرو می‌رفتم.

مترو پیش از من نیز کور شده بود. از عشق نه از اسید. فقط دردش جای دیگر را می‌سوزاند.

بلندگو اعلام کرد: ایستگاه امام خمینی

مسافری گفت: برای دادگاه همین جا باید پیاده شوم؟ می‌خواهم انتقام بگیرم.

مترونوشت شماره یکصد و شصت و شک

سردوشی‌های مرد نشان می‌داد که سرهنگ است.

آخر شب بود و مترو خلوت.

سرهنگ انگشت در بینی‌اش کرد، بعد انگشتش را به گوشهٔ صندلی مالید.

چشمش به چشم من افتاد که او را نگاه می‌کردم.

بلند شد و آمد کنارم نشست؛ آرام و با لحنی تهدیدآمیز گفت: بی‌ناموسی اگر این قضیه را در مترونوشت‌هایت بنویسی، من آبرو دارم؛ می‌فهمی؟

گفتم: نمی‌نویسم.

وقتی بلند شد چشمم به اتیکت روی سینه‌اش افتاد که نوشته شده بود: محمدعلی ناظم زاده 

....

و این، همهٔ ماجرا نبود.

مترونوشت شماره یکصد و شصت

می‌شد چشم‌ها را بست و آن همه نگاه پیر را ندید؛ با آن لب‌های فرو افتاده از خستگی.

ما جوان‌های بسیاری بودیم که صندلی داشتیم و راحت نشسته بودیم و آن‌ها، پیرهای زیادی بودند که دیر رسیدند و صندلی نداشتند و ایستاده بودند.

پیر‌ها به جوان‌ها زل زده بودند و جوان‌ها چشم‌ها را بسته بودند.

پیرزنی خواسته یا ناخواسته زل زده بود به من.

تا کرج راه زیادی بود.

از صندلی‌ام بلند شدم و به سمتش رفتم؛ خواستم بگویم جای من برای شما که صندلی‌ام را پیرمردی تصاحب کرد و خندید و دندان‌های مصنوعی‌اش برق زد.

روزهای بعد ما جوان‌های بسیاری بودیم که برای پیر‌ها صندلی می‌گرفتیم. با زور خودمان را به جلو می‌رساندیم و روی صندلی می‌نشستیم و بعد به پیرمرد یا پیرزنی تقدیم می‌کردیم.

متروی کرج بار‌ها نزاع ما را برای یاری رساندن به پیر‌ها شاهد بود؛ کتک‌ها خوردیم و فحش‌ها شنیدیم.

بعد از آن، ما‌‌ همان جوان‌ها بودیم و آدمهای عصا به دست و لنگ، زن و مردهای بچه به بغل، بچه‌های لاغر و نحیف، زن‌های حامله و آدم‌های خسته و بیمارِ زیادی زل می‌زدند به ما و ما زل می‌زدیم به پیرهایی که صندلیمان را به آن‌ها داده بودیم.