چراغهای ایستگاه خاموش بود.
مترو جلوی سکو توقف کرده بود. برخی میگفتند اصلا معلوم نیست چه کسی مترو را میراند.
به هر حال مترو به سمت ایستگاه آزادی میرفت.
عدهای هنوز تردید داشتند.
زنی از آن طرف سکو فریاد زد، اصلا تا زمانی که معلوم نشود این مترو را چه کسی میراند، کسی سوار نشود.
بلندگو اعلام کرد: مسافرین محترم مترو تا چند لحظهٔ دیگر آمادهٔ اعزام است.
چند نفر دیگر از سکوی روبرو فریاد زدند: مترویی که هنوز تهویهٔ درست و حسابی ندارد ارزش سوار شدن ندارد.
مسافران تردیدشان بیشتر شد.
آنهایی که آن سوی سکو بودند، برای آنهایی که این طرف بودند، اما و اگر میآوردند.
جمعیت را کنار زدم و سوار شدم.
مترو حرکت کرد.
داخل مترو هنوز مسافران بسیاری بودیم که جدیتر از قبل سوار شده بودیم.
مترو چند بار تکان سختی خورد و ما همچنان مشتهایمان را گره کرده و میله را گرفته بودیم.
ایستگاه اکباتان، پسر بچه آمد، فال را فروخت و رفت.
یکی از دخترها باز کرد و با تمسخر شروع کرد به خواندن: خطری در پیش داری که به تو خیلی نزدیک است اما...
یکی از دو پسر، فال را از دست دختر گرفت و گفت فال خودم است باید ببینم چی نوشته و با خنده ادامه داد: از میان دوستانت کسی به تو خیانت میکند...
همه به هم نگاه کردند.
ایستگاه چیتگر، یکی از دخترها موبایلش را درآورد و شروع کرد به پاک کردن اساماسهایش.
مترو پر بود از آدمهای غمگین.
مترو آرام میرفت.
ایستگاه به ایستگاه آدمهای غمگین بیشتری سوار میشدند.
مترو دیوانه شد.
سرعتش را بیشتر کرد.
تندتر از همیشه میرفت.
خودش را به دیوارههای تونل میکوبید.
کابلهای برق اتصال میکرد و جرقههای بزرگی مترو را تکان میداد.
متروی دیگری از روبرو آمد. مترو همچنان داشت خودش را میزد به این طرف و آن طرف.
به متروی روبرو برخورد کرد و شیشههای متروی روبرو را شکست.
بعد آرام شد. ترسید. دیگر خودش را به جایی نکوبید.
ایستگاه بعد همهٔ آدمهای غمگین پیاده شدند.
تعطیلات بود و تهران خلوت.
جایی برای نشستن در مترو دیگر آرزو نبود؛ به دست میآمد.
آنهایی که بودند همه به سمت شریعتی میرفتند.
ایستگاه هفت تیر مردی دست کش به دست با دستمال و اسپری پاک کننده سوار شد.
به دیوارهای داخل مترو دقیق نگاه میکرد. چند بار طول واگن را رفت و آمد.
جایی چیزی نوشته بودند، آن را پاک کرد.
مترو دیگر شعار نداشت. واقعیت بود که در چشمان مسافران نهفته بود.
ایستگاه شریعتی همه پیاده شدند. قدمها محکم بود و دستها در هم.
چند ساعت بعد، ایستگاه شریعتی ما همان مسافران بودیم و تعدادمان کمتر شده بود.
مسافری گفت: تیراندازی هم کردند. خیلیها را گرفتند و بردند.
مترو به سمت پایین روانه شد.
ایستگاه هفت تیر حس عجیبی داشت.
از شلوغی مترو بود یا از گرما، زنی از هوش رفته بود.
ایستگاه دانشگاه امام علی بود. مترو از شرق میآمد و شلوغ بود. کسی نمیتوانست سوار شود. عدهای با زور سوار شدند.
صدای فریادی گفت عوضیها هل ندهید جا نیست دیگر.
تازه واردها قوی هیکل بودند. اما فقط قوی هیکل بودند.
به زور آمدند؛ زنی جیغ زد و بعد افتاد.
از شلوغی مترو بود یا از گرما، اما از فشار آنها بود که زن از هوش رفته بود.
مردی خودش را به زن رسانده بود و گفت تمام شد. مرده است.
قوی هیکلها گفتند: از هوش رفتنهای هیستریک زنانه است، آب به صورتش بزنید به هوش میآید.
مترو میرفت و ما تشییع میکردیم زنی را که در گرما و ازدحام و فشار مرده بود.
ایستگاه حر قوی هیکلها خواستند که زن را بیرون بکشند، مسافرها مقاومت کردند.
ایستگاه نواب صفوی، عدهای را در شلوغی کشتند.
ایستگاه آزادی...
دیگر کسی نیفتاد.
تا ایستگاه آخر، همه ایستاده بودند.