مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و نه

مرد هیکل درشت و ورزیده‌ای داشت. آمده بود یک راست جلوی ردیفی ایستاده بود که سه دختر نشسته بودند و داشتند برای خودشان خاطره تعریف می‌کردند و می‌خندیدند. ایستگاه به ایستگاه مسافر اضافه می‌شد و انگار کسی قصد پیاده شدن نداشت. یک نفر پای مسافر کناری‌اش را لگد کرده بود و فحشی پشت فحش دیگر نثارش شد. پیرمردی گفت: «صلوات بفرست». هیچ کس چیزی نگفت. بعد خودش شروع کرد به صلوات فرستادن. ایستگاه بهارستان چند نفر پیاده شدند. یکی از آن سه دختر که داشت می‌خندید از دوستانش جدا شد. صندلی خالی شده بود. مردِ هیکل درشت تا به خودش آمد، مسافری با عینک فلزی و کیف چرمی خودش را رسانده بود به جای خالی و نشست. مرد با هیکل درشتش فرصت خوبی را از دست داده بود. بعد زیر لب چیزی گفت. مرد عینکی که از جایش راضی بود، پرسید: «چیزی گفتی آقا؟» مردِ هیکل درشت دهانش باز شد و گفت: «خجالت هم خوب چیزی است، از راه نیامده خودت را پرت کردی روی صندلی». دهانش را که باز کرد، دو دختر زده بودند زیر خنده. مرد عینکی هم خنده‌اش گرفت و صدایش جسارت پیدا کرد: «برو آقا مگر ارث پدرت بود». مرد با هیکل درشتش عصبانی شد و صدایش را بلند کرد: «درست صحبت کن». این را که گفت، چند نفر دیگر از مسافر‌ها هم زدند زیر خنده. یک نفر از انتهای واگن صدایش را نازک کرد و ادای مرد را در آورد: «درست صحبت کن آقا!» بعد با دوستش آنقدر خندید که نفسش بند آمد. مرد با آن اندام ورزیده‌اش به اطرافش نگاه کرد و گفت: «واقعا متاسفم». این بار مردی با سبیل سیاه ادای او را در آورد؛ صدایش را نازک کرد و با عشوه‌ای که اصلا به سبیلش نمی‌آمد گفت: «واقعا متاسفم...» همه مسافر‌ها زدند زیر خنده. مرد با هیکل درشت و اندام ورزیده‌اش چیزی نگفت. میله را گرفته بود و سرش را پایین انداخت. ایستگاه ملت پیاده شد. بعد، مسافر‌ها دیده بودند میلهٔ زیر دست مرد مچاله شده بود.

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و هشت

 

ایستگاه هفت‌تیر مردی با پالتوی خاکستری گوشه ردیف صندلی‌ها، تکیه داده بود به شیشه و خوابیده بود. با هر تکان مترو سرش جابجا می‌شد. مسافری چترش را بسته بود و تکان داد. هنوز از آن آب می‌چکید. چند قطره روی گونه‌های مرد با پالتوی خاکستری افتاد اما بیدار نشد. کناره‌های پالتو‌اش پوسیده بود. ریش خاکستری و موهای چرب جو‌گندمی داشت. حتی یکی از مسافر‌ها دیده بود از گوشه مو‌هایش چند قطره روی پالتو می‌چکد که معلوم نشد باران بود یا روغنی که از موهای چربش می‌آمد. بلندگو، ایستگاه بهشتی را اعلام کرد و مرد هنوز خواب بود. دستفروشی آمد و داد زد: لواشک‌های طعم‌دار، ترش و خوشمزه، لواشک دارم، لواشک... دختر و پسر دانشجویی یک بسته خریدند و همانجا باز کردند و خوردند. اینکه می‌گویم دانشجو، چون از‌‌ همان اول داشتند ادای یکی از استادهای‌ دانشگاه‌شان را در می‌آوردند که انگار با سبیل و صدای خش‌دار می‌گوید: «شما مغز خر خوردید که پولتان را خرج دانشگاه می‌کنید، بروید دلار بخرید». مترو از ایستگاه‌های همت و میرداماد هم رد شد و مرد هنوز خواب بود. زنی با دست‌های گوشتالو، از دختر دانشجو پرسید: «ببخشید تا تجریش خیلی مانده است؟» دختر داشت با لواشک توی دهانش بازی می‌کرد، انگار حواسش نبود و گفت: «شما مگر مغز خر خوردید که تا تجریش بروید؟» زن سرش را تکان داد و رفت آن طرف واگن. ایستگاه شریعتی پیرمردی آمد و مرد پالتو خاکستری را بیدار کرد: «عمو، خواب نمانی!» مرد موهای چربش را از روی پیشانی کنار زد: «شما از کجا می‌دانید من کدام ایستگاه پیاده می‌شوم که بیدارم کردید؟» پیرمرد می‌خواست بگوید آخر به سر و وضعتان نمی‌آید اهل آن بالا‌ها باشید که بلندگو اعلام کرد: «ایستگاه قلهک». مرد گوشه پالتو‌اش را صاف کرد و گفت: «اتفاقا یک باغ همین‌جا دارم که هنوز پس نگرفتم». بعد ادامه داد: «هر روز این موقع توی پارک می‌خوابم؛ امروز بارانی بود آمدم اینجا استراحت کنم؛ البته اگر شما اجازه بدهید».

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و هفت

 

مترو هنوز شلوغ نبود و همهٔ مسافر‌ها نشسته بودند. چند ایستگاه بعد مسافرهای زیادی سوار شدند. دیگر جایی برای نشستن نبود. در‌ها که بسته شد و مترو تکان خورد و راه افتاد، مسافر‌ها تکان خوردند و دستشان را بالا آوردند که میله را بگیرند اما میله‌ای در کار نبود. مسافر‌ها مات و مبهوت به این طرف و آن طرف نگاه کردند اما انگار هیچ کدام از واگن‌ها میله و دستگیره‌ای برای گرفتن نداشت.

چند نفر تعادلشان را از دست دادند. حتی یک بار مترو ترمز گرفت و عده‌ای روی هم ریختند و پول‌هایی جابجا شد. دختری دکمه ارتباط با راهبر را فشار داد، صدای خسته‌ای گفت: «بله؟» دختر خیلی آرام پرسید: ببخشید میله‌های مترو کجاست؟‌‌ همان صدای خسته جواب داد: میله‌ها را بردند توی انبار، جایشان امن است، در انبار را هم قفل کردند.

مسافر‌ها دست و پایشان را گم کرده بودند، با هر تکان مترو عده‌ای می‌افتادند. جایی نبود که دست آویز مسافر‌ها باشد. ایستگاه میدان حر بلندگو اعلام کرد: مسافرین محترم، امروز قرار است چند مسئول بلندپایه از مترو بازدید کنند، لطفا نظافت را رعایت کنید.

دختری با بند کفشهای رنگی موبایلش را درآورد و با کسی تماس گرفت و ماجرای گم شدن میله‌های مترو را گفت. ایستگاه بهارستان، بلندگو اعلام کرد: مسافرین محترم، بازدید مسئولین لغو شد، البته باز هم نظافت را رعایت کنید.

دختر دکمه ارتباط با راهبر را فشار داد و علت نیامدن آنها را پرسید.‌‌ همان صدای خسته جواب داد: پیش خودتان بماند گویا به انبارهای میله مربوط بود.

مترو از بهارستان دور شد. تکان خورد و باز مسافرهایی افتادند. فقط آنهایی که نشسته بودند و یا کنار دیوارهٔ واگن بودند جایشان امن بود. یکی از مسافر‌ها دستش را دراز کرد و دست مسافر کناری را گرفت. بعد نگاه‌ها در نگاه‌ها گره خورد، مسافرهای دیگر هم دستشان را به کناری دادند و زنجیره‌ای درست کردند. دیگر به میله نیازی نبود. همه ایستاده بودند و مترو داشت برای خودش تکان می‌خورد.

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و شش

 ایستگاه توحید، مرد سوار شد. قدش بلند بود و شانه‌های استخوانی داشت. کیفش را روی شانه‌اش انداخته بود. در‌ها که بسته شد به در تکیه داد. با شانه‌های استخوانی‌اش این کار را کرد: تکیه داد. چشم‌هایش را بست. زیر چشم‌ها و پشت پلک‌هایش کبود بود: از خستگی شاید. تکان نمی‌خورد. راست ایستاده بود و چشم‌ها بسته با هر تکان مترو کمی سرش جابجا می‌شد. بلندگو اعلام کرد: «ایستگاه انقلاب». جمعیت زیادی توی ایستگاه منتظر بود. مترو توقف کرد و مرد هنوز چشم‌هایش بسته بود. سوت بالای در‌ها صدایش در آمد و هنوز مرد چشم‌هایش را باز نکرده بود. در‌ها که باز شد تا جایی که می‌شد چشم‌های مرد را دید، بسته بود. بعد از آن در باز شده بود و مرد از پشت سقوط کرد. به زمین نرسید. نه اینکه نرسید، سیل جمعیت در ایستگاه انقلاب اصلا اجازهٔ بر زمین افتادن را نمی‌داد. مسافرهای داخل مترو خیز برداشته بودند که مرد را بگیرند که نیفتد اما قبل از آن، مسافرهای توی ایستگاه او را گرفته بودند و روی دست بردند. مرد با شانه‌های استخوانی‌اش روی دست مسافر‌ها بود و جمعیت راه افتاده بود: «بگو لا اله الا الله...» پیرمردی توی مترو گفت: «بنده خدا جوان بود، برای همین توانست ایستاده بمیرد». دختری با روسری آبی از کناری‌اش پرسید: «کیف مرد کجاست؟ فکر کنم یک کیف همراهش بود». مسافر‌ها هنوز داشتند مرد را بر دست می‌بردند. خانم جوانی فریاد زد: «آقایان بیایید با مترو برویم. ایستگاه دروازه دولت پیاده شوید، خط عوض کنید و تا بهشت زهرا بروید». مسافرهایی که مرد را روی دست گرفته بودند گفتند: «فکر بدی هم نیست». درهای مترو داشت سوت می‌کشید که بسته شود. مسافر‌ها به طرف در هجوم بردند. موقع سوار شدن، مرد با شانه‌های استخوانی‌اش به بالای در گیر کرد و از روی دست‌ها سُر خورد. در‌ها بسته شد و مسافر‌ها، توی مترو بودند و مرد با شانه‌های استخوانی‌اش، روی سکوی ایستگاه افتاده بود. مترو حرکت کرد و رفت.

 

مترونوشت شماره دویست و هفتاد و پنج

 

چراغ‌های مترو خاموش و روشن می‌شد. بلندگو اعلام کرد: ایستگاه بعد فردوسی. دختربچه‌ای گریه‌اش گرفت؛ مادرش دست روی سر او که می‌کشید صدای گریه بلند‌تر می‌شد. مسافری با کت و شلوار مشکی، موبایلش که زنگ خورد باصدای بلند شروع کرد به حرف زدن: «... بله حاج آقا خدمت می‌رسیم. اختیار دارید، شما امر بفرمایید». مرد تقریبا داشت داد می‌کشید. پیرزنی با روسری آبی و انگشتری عقیق در دست، زیر لب گفت: بعضی‌ها اصلا فرهنگ استفاده از موبایل ندارند. پسری ردیف روبروی زن پای راستش را کج گذاشته بود که سوراخ کنار کفشش دیده نشود؛ با تکان سرش حرف پیرزن را تایید کرد.

بلندگو، ایستگاه فردوسی را که اعلام کرد دختربچه صدای گریه‌اش بلند‌تر شد. مرد کت و شلواری همچنان داشت فریاد می‌کشید: «... حاج آقا ما خیلی مخلصیم... بنده‌نوازی می‌فرمایید». مسافری داشت به کناری‌اش می‌گفت: «مشکل این روزهای کشور، فرار مغز‌ها است». بلندگو اعلام کرد: «ایستگاه بعد دروازه دولت». مرد لاغری با شانه‌های افتاده سرش را نزدیک مسافر آورد: «یعنی ما که ماندیم و نرفتیم بی‌مغز بودیم؟» دختری خودش را انداخت وسط بحث: «همین حرفی که زدی بی‌مغز بودنت را نشان داد».

دختر از انگشتش داشت خون می‌چکید. مرد با شانه‌های استخوانی‌اش گفت: «حالا من بی‌مغز؛ اما این دستمال را بگیرید، انگشتتان خونی است». دختر با تعجب به خونی نگاه کرد که همچنان داشت می‌چکید: «اصلا نفهمیدم کی زخمی شدم». بلندگو اعلام کرد: «ایستگاه دروازه دولت، مسافرینی که قصد سفر به... می‌توانند... خط عوض کنند...» دختر موقع پیاده شدن به دختر بچهٔ گریان گفت: «گریه نکن ابله، مترو که ترس ندارد».

مرد کت و شلواری همچنان داشت با صدای بلند با موبایل حرف می‌زد: «... اردات داریم... چشم... چشم حتما».

پسری که کفشش سوراخ بود از جایش بلند شد و موبایل را از دست مرد گرفت و پرت کرد بیرون. مرد کت و شلواری داشت می‌گفت: «شما بزرگوارید حاج آقا...» که در‌ها بوق کشید و مرد داخل مترو ماند و موبایلش روی ایستگاه دروازه دولت. مترو حرکت کرد و رفت. پیرزن روسری آبی، لبخند زد.