بیرون التهاب بود و حکومت نظامی.
چند روزی بیشتر از ۲۵ بهمن نگذشته بود
پیرمردی گفت مگر امروز هم راهپیمایی داشتند؟
هر چه بود آنجا زیرزمین و روی سکوی ایستگاه با همهٔ هوهوی قطارهایش، امنتر از آن بالا بود و خیابان میرداماد که پر شده بود از ماموران امنیتی.
مرد ۲۵ سالهای به سمت دهانهٔ ورودی تونل رفت؛ آنجا که ویژهٔ بانوان است
بعد صدای غرش مترو آمد و مرد جوان که رفته بود آن پایین و روی ریل دراز کشیده بود. سرش یک طرف ریل بود و پاهایش طرف دیگر
سر و صدا بلند شد و گفتند بیا بیرون، چرا رفتی آن پایین؟
مرد جوان فریاد زد: اسطقسی است که استطقسات دیگر متقن از آن است!
قطار آمد و ترمز گرفت... با این همه، سر جدا شدهٔ مرد یک طرف افتاد و پاهایش طرف دیگر
خون آن پایین را فرا گرفت و آن بالا توی خیابان میرداماد، خون توی رگها میجوشید
با این حال، خون بود
اول زن بود که سوار مترو شد و مرد بود که اول نشست.
زن بود که گوشهٔ درهای مترو مردی به او گفت بیا این گوشه خواهر راحت باش و رفت.
زن بود که دست مرد به پشت او نشست و گفت از پشت هل میدهند خانم.
زن بود که بچه در بغل داشت و مرد دلش سوخت و بلند شد و جایش را به او داد.
درهای مترو که باز شد، زن بود که پایش میان قطار و سکو فرو رفت و هل دادند و استخوان شکست.
پیشترها، زن بود که نابینا بود و کسی او را ندید و سقوط کرد و قطار از روی او گذشت.
زن بود که مرد دستش را قلاب کرد تا گزند کسی به همسرش نرسد و مترو ترمز گرفت و مرد به روی زن افتاد.
زن بود که دکمه لباسش باز شد و سفیدی سینهاش مردهای مترو را سیخ کرد و چشمها را تیز.
و این همه، زن بود و من مرد بودم و شرمسار از آنگونه که مرد میگذرد.
...
و مادر که گفت، زن مُرد از بس که مرد بُرد.
مرد کنار من نشست، همسرش روبروی او.
غروب بود و خورشید اریب میتابید و چشم را سوراخ میکرد.
زن چادرش را مرتب کرد و مرد ریشش را.
خورشید دوباره نفوذ کرد به اعماق چشم.
زن موبایلش را درآورد و هدفون در گوش گذاشت.
مرد هم هدفون دیگری را از کیف زن در آورد.
هر دو موبایلشان در دست، آهنگ گوش دادند.
صدای موزیک مرد آنقدر زیاد بود که گوش را سوراخ میکرد:
«هم اتاقی
هم اتاقی
هم اتاقی برس به دادم
اونی که دل و جونم روبرده
خیلی وقته نکرده یادم»
زن گفت چند گرفتی؟
مرد لبخوانی کرد و با انگشت جواب داد.
زن گفت هفت هزار تومان؟
مرد دوباره با انگشتانش بازی کرد تا عدد درست را نشان بدهد.
بازی با انگشتانش، آرنجش را مجبور به فرو رفتن در پهلوی من کرد.
دختر روبروی من پایش را تکان داد که پایم را جمع کنم.
خورشید توی چشم، سوزن فرو میکرد.
دختر روبرو با موبایلش حرف میزد: ۸ مارس راهپیمایی میکنیم مطمئن باش.
خورشید غروب کرده بود.
آهنگ مرد تمام شده بود. زن چادرش را مرتب کرد و گفت: هفتاد هزار تومان؟
بلندگو اعلام کرد: مسافرین محترم قطار به مقصد ایستگاه گلشهر به صورت تندرو است و فقط در ایستگاههای کرج و گلشهر توقف خواهد داشت.
هجوم مردم بیشتر از قبل شد. مترو هنوز درهایش را باز نکرده بود.
مقابل هر در، جمعیتی حدود 100 نفر ایستاده بود. چراغ کنار واگن روشن شد. درها باز شد. جمعیت هجوم آورد. میانهی جمعیت بودم. داخل که شدم مردی از زیر دست و پا بلند شد و مشتی روانهی صورت پشت سرش کرد. فرصت نداد که مرد بگوید از پشت سر هل داده بودند.
جمعیت مرا به طبقه بالا برد. تمام صندلیها پر شده بود. مردی 50 ساله و ریز نقش با صورتی استخوانی خودش را پرت کرد توی یکی از ردیفهای 4 صندلی. یک صندلی آنجا خالی بود. دستی مقابلش سد شد و گفت اینجا را برای بچههایم گرفتهام (منظورش همسرش بود).
مرد ریز نقش، نصف جثه مردِ نشسته را داشت. چهرهاش خیس عرق بود. خون به چهرهاش نشست؛ گفت مگر ارث پدرت است! گمشو کنار مرتیکه. پایش را روی پای من فشرد و به سمت صندلی خودش را پرت کرد.
برای صانع ژاله
مامور ایستگاه آمد و گفت سیگارت را خاموش کن..
چشمهای پسر پر از اشک بود.
پیرزن دست پسر را گرفت و گفت گریه نکن!
چشمهای پیرزن خیس بود و سرفه امانش را بریده بود.
بلندگو اعلام کرد ایستگاه نواب صفوی؛ لطفا از لبه سکو فاصله بگیرید!
صدای پشت بلندگو سرفهاش گرفت.
جمعیت دوباره به سمت پایین سرازیر شد.
مرد جوانی فریاد زد اگر این پایین بیایند دخلشان را میآوریم.
فریادهایی از دور به گوش می رسید: دوباره اشکآور زدند
صدایی میان جمعیت نجوا می کرد: لعنت به این نواب!
جوانی آمد و با صدایی خشدار گفت به خیابان میرویم، گازها این پایین ما را خفه خواهد کرد از اندرونی تهران بیرون بیایید مردم.
به خیابان رفتیم و صدای گلولهها بلند شد.