مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره یکصد و سی و نه

خیلی فاصله نبود بین مردی که از جنبش کارگری حرف می­زد و بوتهای تیمبرلندش پای من را له کرده بود با پسری که گوشه­ی چپ کتانی­اش سوراخ بود و اعتماد به نفسش کم شده بود و داشت از جنبش سبز حرف می­زد.

متروی تهران-کرج در هم رفتگی پاهای زیادی را دارد. پاهایی که روبروی هم می­نشینند و نزاع خیلی­ چیزها را تجربه می­کنند. پاهای بلند و دراز، پاهای کلفت و چاق، پاهای گستاخ و نافذ، پاهای کفشهای مارکدار، پاهای بازیهای اروتیک، پاهای چکمه­پوش و پاهای ته صندلی نشینی که سوراخ کفش سمت دیواره مترو باشد.

تکاپوی رهایی از زیر بوتهای تیمبرلند مشغولم کرده بود که پسر کفش سوراخ گفت: فکر کنید همین مترو وقتی به ایستگاه آخر می­رسد چه جمعیتی به راه می­افتد، این خودش پتانسیل خوبی است.

تیمبرلند گفت: جنبش سوژه­های اتمیزه شده­ی جامعه­ی توده­ای، چیزی جز توتالیتاریسم به دنبال نخواهد داشت.

کفش سوراخ به من نگاه کرد که چیزی بگویم.

چیزی نگفتم.

کفش سوراخ گفت: سکون شما هم چیزی جز پذیرش توتالیتاریسم نخواهد بود.

بلندگوی مترو ایستگاه آخر را اعلام کرد. پایم را از زیر تیمبرلند نجات دادم و پیاده شدم.

مترونوشت شماره یکصد و سی و دست

مترو زیاد شلوغ نبود. تقریبا بیشتر مسافرها نشسته بودند.

دو نفر داشتند روزنامه می­خواندند و عده­ای موبایل در دست، مشغول بودند.

ایستاده­ها، دستگیره­ها را گرفته بودند و بقیه مسافرها دست در دست گره کرده و یا دست روی دست گذاشته بودند. تقریبا هیچ مسافری با دستهای آزاد نبود.

مترو خراب بود و پشت سر هم ترمز می­گرفت و سرانجام ایستاد.

یک نفر گفت متروی کناری شلوغ کرده­اند. همه دست روی شیشه­ها حلقه کردند تا متروی کناری را بهتر ببینند که مسافرانش شیشه­ها و صندلی­ها را می­شکستند.

مترو دوباره حرکت کرد و مسافران نشستند و دست روی دست گذاشتند.

بلندگو اعلام کرد: مسافران محترم به علت خرابی مترو، تا ایستگاه انقلاب نخواهیم رفت؛ لطفا ایستگاه بعد، قطار را ترک کنید.

مترونوشت شماره یک صد و سی و بند

برای هیوا مجیدزاده و همه­ی روزهای مستقل بودنمان  

...

جمعیت در هم می­لولید. شلوغی، پناهگاه خوبی برای رهایی از سرما بود.

همه تحت فشار بودیم.

چند ایستگاه بیشتر به آزادی نمانده بود.

نیروهای امنیتی آمدند و مرد را از مترو بیرون کشیدند.

هر چه تلاش کردم نتوانستم مانع بشوم.  

پالتویش پیش من ماند.

درهای مترو بسته شد و کاری از ما ساخته نبود.

پالتو را نشانش دادم که یعنی هوا سرد است.

مرد فریاد زد: نوروز می­آید.

مترو به سمت آزادی حرکت کرد و همچنان تحت فشار بودیم.  

...

پانوشت

نوروز نام نشریه­ای بود که با تلاش هیوا منتشر می­شد.

مترونوشت شماره یکصد و سی خ و سنگ

آخرین مترو به سمت کرج بود. ساعت 11 شب و سوز سرما.

با عجله خودم را به درهای مترو رساندم که در حال بسته شدن بود.

از پله­ها پایین رفتم.

انگار هیچ­کس آنجا نبود.

از ردیف شش تایی جلوی واگن زمزمه­هایی می­آمد.

پنجره­ی کوچک باز بود.

نزدیک شدم.

پنج جوان به طرف هم جمع شده بودند.

صدای فندک اتمی.. دود.. نفس....صدای خنده­ی چندش آور

گفتم اینجا مکان عمومی است آقایان

صدای خش­داری گفت: چی؟ چه گهی خوردی؟

برگشتم به طرف انتهای واگن که یکی از آنها صدایم کرد.

سرم را که برگرداندم، مشتی روی صورتم نشست.

..

.

موش سیاهی آمد و روی دستهایم راه رفت. شروع کرد به جویدن لباسم. بعد آمد روی صورتم.

دهانم نیمه باز بود.

زبانم را بیرون کشید و شروع کرد به جویدن.

خون از دهان موش چکه می­کرد.

.

.

صدای ضعیف مامور ایستگاه می­آمد: چه بلایی سرت آوردند؟ بلند شو، ایستگاه آخر است.

مترونوشت شماره یکصد و سی و پنج

به پنجره تکیه داده بودم و کتاب می­خواندم. سه دختر آمدند؛ یکی کنار من نشست و دو نفر دیگر روبرو نشستند. پیرزنی هم آمد و کنار دختر اول نشست.

دخترها با لهجه­ای صحبت می­کردند که برای من ناآشنا بود. پر شور بودند و می­خندیدند.

درست نفهمیدم پیرزن گفت اهل بجنورد هستید یا بروجرد که دخترها گفتند: از کجا فهمیدید؟

گفت: من کارشناس هستم. ده سال کارشناس مواد غذایی بودم، بعد در وزارت علوم استخدام شدم.

دخترها خندیدند و زمزمه کردند که چه ربطی داشت.

پیرزن گفت: دارید می­روید سر قبر پدربزرگتان؟

دخترها لبخندشان خشک شد: بله

- پدربزرگ مادریتان؟

یکی از دخترها گفت: از کجا می­دانید؟

پیرزن گفت: از فکرتان همه را می­خوانم؛ من به همه کمک می­کنم اما برای خودم نتوانستم کاری انجام بدهم.

دیگر حتی یک خط کتاب نمی­توانستم بخوانم، فقط خیره شده بودم به صفحه­ی کتاب و به حرفهای پیرزن گوش می­دادم.

با صدای آرام و پر از بغض ادامه داد: پسر  من نیز مثل شما پر شور بود. سه سال رفت جبهه؛ وقتی برگشت دختر مورد علاقه­اش از ایران رفته بود. پسرم رفت به دنبال او. شش ماه در ترکیه بود، یکسال سوئد و دو سال دیگر از او بی­خبر بودم. بعد دچار بیماری شد و برگشت. سه سال از شدت بیماری در خانه زمینگیر شده بود و سرانجام مُرد.

دخترها دیگر آرام شده بودند و فقط گوش می­دادند.

پسرِ دیگرم کانادا است.

یکی از دخترها پرسید: پیش او نمی­روید؟

پیرزن با همان بغض در صدا گفت: می­روم اما زیاد دوام نمی­آورم. من کبوتر حرم هستم، هر جا بروم باز برمی­گردم به تهران. من عاشق تهران هستم. با همه­ی کوچه­هایش خاطره دارم.

دختری که کنار من نشسته بود سرش را به طرف پیرزن چرخاند: شوهرتان چطور؟ از او راضی هستید؟

بغض در چهره­ی پیرزن نشست: 30 سال پیش جدا شدیم.

دختر کم سن و سال­تر پرسید: پس فراموشش کردید.

پیرزن گفت: فراموش؟ در تمام این 30 سال به خاطرش گریه می­کردم.

- مرد خوبی نبود؟

پیرزن انگار نفسش بالا نمی­آمد: نمی­دانم شاید بد نبود. شاید به درد زندگی من نمی­خورد یا شاید من به درد او نمی­خوردم.

دخترها تقریبا تمام انرژی خود را از دست داده بودند.

پیرزن گفت: قوی باشید. دختر من پلیس است. قبلا کنگ­فو کار می­کرد بعد رفت و پلیس شد؛ فقط بدی­اش این است که مجبور می­شود چادر سرش کند.

موبایل پیرزن زنگ زد: سلام... به آن مردک بگویید پولم را توی حلق حیوانی مثل تو نخواهم ریخت، من خودم لاشخورتر از همه هستم.

دخترها دوباره خندیدند.

پیرزن گفت: من از دختر چهارده ساله تا زن هشتاد ساله دوست و رفیق دارم. شما هم امروز ناهار بیایید خانه­ی من. یک روز دیگر بروید بهشت زهرا.

به تهران که رسیدیم پیرزن به همراه سه دختر رفتند.