خیلی فاصله نبود بین مردی که از جنبش کارگری حرف میزد و بوتهای تیمبرلندش پای من را له کرده بود با پسری که گوشهی چپ کتانیاش سوراخ بود و اعتماد به نفسش کم شده بود و داشت از جنبش سبز حرف میزد.
متروی تهران-کرج در هم رفتگی پاهای زیادی را دارد. پاهایی که روبروی هم مینشینند و نزاع خیلی چیزها را تجربه میکنند. پاهای بلند و دراز، پاهای کلفت و چاق، پاهای گستاخ و نافذ، پاهای کفشهای مارکدار، پاهای بازیهای اروتیک، پاهای چکمهپوش و پاهای ته صندلی نشینی که سوراخ کفش سمت دیواره مترو باشد.
تکاپوی رهایی از زیر بوتهای تیمبرلند مشغولم کرده بود که پسر کفش سوراخ گفت: فکر کنید همین مترو وقتی به ایستگاه آخر میرسد چه جمعیتی به راه میافتد، این خودش پتانسیل خوبی است.
تیمبرلند گفت: جنبش سوژههای اتمیزه شدهی جامعهی تودهای، چیزی جز توتالیتاریسم به دنبال نخواهد داشت.
کفش سوراخ به من نگاه کرد که چیزی بگویم.
چیزی نگفتم.
کفش سوراخ گفت: سکون شما هم چیزی جز پذیرش توتالیتاریسم نخواهد بود.
بلندگوی مترو ایستگاه آخر را اعلام کرد. پایم را از زیر تیمبرلند نجات دادم و پیاده شدم.
مترو زیاد شلوغ نبود. تقریبا بیشتر مسافرها نشسته بودند.
دو نفر داشتند روزنامه میخواندند و عدهای موبایل در دست، مشغول بودند.
ایستادهها، دستگیرهها را گرفته بودند و بقیه مسافرها دست در دست گره کرده و یا دست روی دست گذاشته بودند. تقریبا هیچ مسافری با دستهای آزاد نبود.
مترو خراب بود و پشت سر هم ترمز میگرفت و سرانجام ایستاد.
یک نفر گفت متروی کناری شلوغ کردهاند. همه دست روی شیشهها حلقه کردند تا متروی کناری را بهتر ببینند که مسافرانش شیشهها و صندلیها را میشکستند.
مترو دوباره حرکت کرد و مسافران نشستند و دست روی دست گذاشتند.
بلندگو اعلام کرد: مسافران محترم به علت خرابی مترو، تا ایستگاه انقلاب نخواهیم رفت؛ لطفا ایستگاه بعد، قطار را ترک کنید.
برای هیوا مجیدزاده و همهی روزهای مستقل بودنمان
...
جمعیت در هم میلولید. شلوغی، پناهگاه خوبی برای رهایی از سرما بود.
همه تحت فشار بودیم.
چند ایستگاه بیشتر به آزادی نمانده بود.
نیروهای امنیتی آمدند و مرد را از مترو بیرون کشیدند.
هر چه تلاش کردم نتوانستم مانع بشوم.
پالتویش پیش من ماند.
درهای مترو بسته شد و کاری از ما ساخته نبود.
پالتو را نشانش دادم که یعنی هوا سرد است.
مرد فریاد زد: نوروز میآید.
مترو به سمت آزادی حرکت کرد و همچنان تحت فشار بودیم.
...
پانوشت
نوروز نام نشریهای بود که با تلاش هیوا منتشر میشد.
آخرین مترو به سمت کرج بود. ساعت 11 شب و سوز سرما.
با عجله خودم را به درهای مترو رساندم که در حال بسته شدن بود.
از پلهها پایین رفتم.
انگار هیچکس آنجا نبود.
از ردیف شش تایی جلوی واگن زمزمههایی میآمد.
پنجرهی کوچک باز بود.
نزدیک شدم.
پنج جوان به طرف هم جمع شده بودند.
صدای فندک اتمی.. دود.. نفس....صدای خندهی چندش آور
گفتم اینجا مکان عمومی است آقایان
صدای خشداری گفت: چی؟ چه گهی خوردی؟
برگشتم به طرف انتهای واگن که یکی از آنها صدایم کرد.
سرم را که برگرداندم، مشتی روی صورتم نشست.
..
.
موش سیاهی آمد و روی دستهایم راه رفت. شروع کرد به جویدن لباسم. بعد آمد روی صورتم.
دهانم نیمه باز بود.
زبانم را بیرون کشید و شروع کرد به جویدن.
خون از دهان موش چکه میکرد.
.
.
صدای ضعیف مامور ایستگاه میآمد: چه بلایی سرت آوردند؟ بلند شو، ایستگاه آخر است.
به پنجره تکیه داده بودم و کتاب میخواندم. سه دختر آمدند؛ یکی کنار من نشست و دو نفر دیگر روبرو نشستند. پیرزنی هم آمد و کنار دختر اول نشست.
دخترها با لهجهای صحبت میکردند که برای من ناآشنا بود. پر شور بودند و میخندیدند.
درست نفهمیدم پیرزن گفت اهل بجنورد هستید یا بروجرد که دخترها گفتند: از کجا فهمیدید؟
گفت: من کارشناس هستم. ده سال کارشناس مواد غذایی بودم، بعد در وزارت علوم استخدام شدم.
دخترها خندیدند و زمزمه کردند که چه ربطی داشت.
پیرزن گفت: دارید میروید سر قبر پدربزرگتان؟
دخترها لبخندشان خشک شد: بله
- پدربزرگ مادریتان؟
یکی از دخترها گفت: از کجا میدانید؟
پیرزن گفت: از فکرتان همه را میخوانم؛ من به همه کمک میکنم اما برای خودم نتوانستم کاری انجام بدهم.
دیگر حتی یک خط کتاب نمیتوانستم بخوانم، فقط خیره شده بودم به صفحهی کتاب و به حرفهای پیرزن گوش میدادم.
با صدای آرام و پر از بغض ادامه داد: پسر من نیز مثل شما پر شور بود. سه سال رفت جبهه؛ وقتی برگشت دختر مورد علاقهاش از ایران رفته بود. پسرم رفت به دنبال او. شش ماه در ترکیه بود، یکسال سوئد و دو سال دیگر از او بیخبر بودم. بعد دچار بیماری شد و برگشت. سه سال از شدت بیماری در خانه زمینگیر شده بود و سرانجام مُرد.
دخترها دیگر آرام شده بودند و فقط گوش میدادند.
پسرِ دیگرم کانادا است.
یکی از دخترها پرسید: پیش او نمیروید؟
پیرزن با همان بغض در صدا گفت: میروم اما زیاد دوام نمیآورم. من کبوتر حرم هستم، هر جا بروم باز برمیگردم به تهران. من عاشق تهران هستم. با همهی کوچههایش خاطره دارم.
دختری که کنار من نشسته بود سرش را به طرف پیرزن چرخاند: شوهرتان چطور؟ از او راضی هستید؟
بغض در چهرهی پیرزن نشست: 30 سال پیش جدا شدیم.
دختر کم سن و سالتر پرسید: پس فراموشش کردید.
پیرزن گفت: فراموش؟ در تمام این 30 سال به خاطرش گریه میکردم.
- مرد خوبی نبود؟
پیرزن انگار نفسش بالا نمیآمد: نمیدانم شاید بد نبود. شاید به درد زندگی من نمیخورد یا شاید من به درد او نمیخوردم.
دخترها تقریبا تمام انرژی خود را از دست داده بودند.
پیرزن گفت: قوی باشید. دختر من پلیس است. قبلا کنگفو کار میکرد بعد رفت و پلیس شد؛ فقط بدیاش این است که مجبور میشود چادر سرش کند.
موبایل پیرزن زنگ زد: سلام... به آن مردک بگویید پولم را توی حلق حیوانی مثل تو نخواهم ریخت، من خودم لاشخورتر از همه هستم.
دخترها دوباره خندیدند.
پیرزن گفت: من از دختر چهارده ساله تا زن هشتاد ساله دوست و رفیق دارم. شما هم امروز ناهار بیایید خانهی من. یک روز دیگر بروید بهشت زهرا.
به تهران که رسیدیم پیرزن به همراه سه دختر رفتند.