مرد میخ بزرگی را از کیفش بیرون آورد و نشست وسط مترو.
با چکش به جان میخ افتاد تا کف مترو را سوراخ کند.
گفتم آقا این چه کاری است که میکنید؟
گفت جای خودم است دارم سوراخش میکنم؛ اینجا دیگر دریا نیست که با سوراخ من همه غرق شوید.
گفتم صدایش آزاردهنده است.
کف زردی از دهانش بیرون آمد و ریخت کنار پایش؛ با پشت دستش کف را تمیز کرد و بعد، از جیبش هدفون و موزیک پلیری درآورد و گفت: تا من سوراخ میکنم، شما آهنگ گوش دهید.
زیگفرید حلقه نیبلونگ واگنر را که گوش میدادم مرد همچنان داشت سوراخ میکرد.
(تقطیع عنوان، به جهت رهایی از مسدود شدن وبلاگ بوده است)
فاصله میان دو تن بیش از آن بود که با مترو بتوان آن را پر کرد.
تهران-کرج فاصلهای به وسعت زیر پا گذاشتن تمام دوست داشتنها و وقت نداشتنها.
و مترو آخرین تلاشهای دور افتادگی برای بازیافتگیِ تمام حس بیفاصله.
خط میان دو هیاهو برای اثبات جبر ِ فقر ِ رمانتیک کافی بود تا درهمتنیدگی بدنهای بدون عشق را به چسبندگی ِ نشئهآور انگشتهای فرو رفته در پشت دختران، تقلیل دهد.
متروی تهران-کرج وصلهی پارگی ِ رابطهای انتزاعی بود که رفت و برگشتش به ارگاسمهای نابارور منتهی شد. آنقدر آمد و رفت که لذت اروتیک جای خود را به خراشهای خشونتبار فاصلهی دو شهر داد که یکی مسکن بود و یکی مـُسکّن.
و مترو این را نمیدانست.
نمیدانست زنی که از بلندگو میگوید ایستگاه بعد کرج، دیگر جذابیت خود را از دست داده است.
نمیدانست جنسیت فروکاسته به لذتهای ناشی از لطافت، جای خود را به خشونت ِ گوشتِ زیر دندان میدهد، وقتی که صدای ترمزهای مترو، مو را بر تن آدم راست میکند و آلتهای تناسلی مردان از تماسهای زادهی ترمز، بر پشت زنها راست میشود.
مترو هیچ نمیدانست. مترو هیچ چیز نمیگفت.
مترو سخن نگفت. مترو آهنپاره بود.
پسر روبروی من نشسته بود، از دوست دخترش پرسید: مگر خدا شیطان را به خاطر سجده نکردن از بهشت بیرون نکرده بود؟
دختر خندید. پسر ادامه داد: پس شیطان چگونه آمد و آدم و حوا را که وسط بهشت راه میرفتند، فریب داد؟
دختر گفت: ایمیلش برای من هم آمده بود، با نمک. اما جالب بود.
مردی با سبیل نازک کنارشان نشسته بود، گفت: خدا خودش به شیطان به خاطر عباداتش این اجازه را داد که تا قیامت بتواند انسان را فریب دهد.
دختر خندید.
مرد کناری من، حدود پنجاه سال سن داشت؛ کلاهش را برداشت و دستی روی سرش کشید و گفت: موهای من کو؟
همه به سر سفید مرد نگاه کردیم که برق میزد.
مرد گفت: آهان یادم آمد، من اصلا مو نداشتم.
نرسیده به ایستگاه اتمسفر، ریلها به اتوبان نزدیک شد؛ روی تابلوی تبلیغاتی بزرگی نوشته شده بود:
احمدی نژاد، بانیِ البرز میآید.
مرد کلاهش را بر سرش گذاشت و گفت: البرز ریشه در تاریخ دارد.
پسر روبرو خندید: استان البرز را میگویند حاج آقا، نه رشته کوه البرز.
ایستگاه توپخانه جمعیت زیادی هجوم آوردند و سوار شدند.
تمام دستگیرههای تبلیغاتیِ آویزان از میلههای مترو، با نوشتهای پوشانده شده بود:
تا توقف حکم اعدام، خود را از این دستگیرهها آویزان میکنیم.
مسافرها به سمت دستگیرهها رفتند و بندهای دستگیرهها را در گردن انداختند.
چند دقیقه به هم نگاه کردند و در یک لحظه همه آویزان شدند.
سراسر مترو بدنهای آویزانی در حال تکان خوردن بود.
ایستگاه آزادی مترو توقف کرد؛
صدایی از بلندگوی مترو: مسافرین محترم حکم اعدام متوقف شد.
(عزاداران کرج)
ایستگاه کرج شلوغتر از همیشه بود.
ساعت 7 صبح بود و از دهان همه بخار بیرون میآمد.
دستهای همه توی جیبهایشان بود.
لحظه به لحظه به جمعیت اضافه میشد.
عدهای میگفتند از این هم بدتر میشود؛ هنوز بنزینها تمام نشده است.
مردی گفت: فعلا مردم از 80 هزار تومان خوشحالند.
بلندگوی ایستگاه اعلام کرد:
مسافرین محترم به علت هدفمندی و عدم تخصیص اعتبارات مترو، از امروز تا اطلاع ثانوی مترو تعطیل است؛ لطفا ایستگاه را ترک نمایید.
همهمهای بالا گرفت. مردی گفت: از سر بدبختی آمدم کرج خانه گرفتم.
عدهای داشتند داد میزدند.
زنی لنگ لنگان داشت ایستگاه را ترک میکرد و میگفت: بدبخت شدیم. پیرمردی شنید و گفت: بدبختی تازه اولش است، از این بدتر هم میشود.
یک نفر فریاد میزد: هیچ کس از ایستگاه خارج نشود، همینجا میمانیم.
چند دانشجو خندیدند.
مردی از وسط جمعیت پرید روی ریل.
داد زد: من متروی تهران-کرجم... من متروی تهران-کرجم.... بووووووووووووووووق
عدهای شروع کردند به خندیدن. پیرزنی گفت: بیچاره، دیوانه شده است.
بلندگو به صدا در آمد: مسافر محترم برگرد روی سکو.
مرد داد زد: من مسافر نیستم. من متروی تهران-کرجم. من مسافر نیستم. مسافرها آن بالا منتظرند. من متروی تهران-کرجم... بووووووق
روزهای بعد مسافران، کنار اتوبان تهران-کرج مردی را میدیدند که میدود و فریاد میزند: من متروی تهران-کرجم.... بوووووووووووووق.