مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت

اینجا فروپاشی ِ خودشیفتگی ِ تصویر است.

مترونوشت شماره یکصد و سی و چهار

مرد میخ بزرگی را از کیفش بیرون آورد و نشست وسط مترو. 

 با چکش به جان میخ افتاد تا کف مترو را سوراخ کند.

گفتم آقا این چه کاری است که می­کنید؟

گفت جای خودم است دارم سوراخش می­کنم؛ اینجا دیگر دریا نیست که با سوراخ من همه غرق شوید.

گفتم صدایش آزاردهنده است.

کف زردی از دهانش بیرون آمد و ریخت کنار پایش؛ با پشت دستش کف را تمیز کرد و بعد، از جیبش هدفون و موزیک پلیری درآورد و گفت: تا من سوراخ می­کنم، شما آهنگ گوش دهید.

زیگفرید حلقه نیبلونگ واگنر را که گوش می­دادم مرد همچنان داشت سوراخ می­کرد.

مترونوشت شماره یکصد و سی و س ک س

 (تقطیع عنوان، به جهت رهایی از مسدود شدن وبلاگ بوده است)

 

فاصله میان دو تن بیش از آن بود که با مترو بتوان آن را پر کرد.

 تهران-کرج فاصله­ای به وسعت زیر پا گذاشتن تمام دوست داشتن­ها و وقت نداشتن­ها.

و مترو آخرین تلاش­های دور افتادگی برای بازیافتگیِ تمام حس بی­فاصله.

خط  میان دو هیاهو برای اثبات جبر ِ فقر ِ رمانتیک کافی بود تا درهم­تنیدگی بدن­های بدون عشق را به چسبندگی ِ نشئه­آور انگشت­های فرو رفته در پشت دختران، تقلیل دهد.

متروی تهران-کرج وصله­ی پارگی ِ رابطه­ای انتزاعی بود که رفت و برگشتش به ارگاسم­های نابارور منتهی شد. آنقدر آمد و رفت که لذت اروتیک جای خود را به خراش­های خشونت­بار فاصله­ی دو شهر داد که یکی مسکن بود و یکی مـُسکّن.

و مترو این را نمی­دانست.

نمی­دانست زنی که از بلندگو می­گوید ایستگاه بعد کرج، دیگر جذابیت خود را از دست داده است.

نمی­دانست جنسیت فروکاسته به لذتهای ناشی از لطافت، جای خود را به خشونت ِ گوشتِ زیر دندان می­دهد، وقتی که صدای ترمزهای مترو، مو را بر تن آدم راست می­کند و آلت­های تناسلی مردان از تماس­های زاده­ی ترمز، بر پشت زنها راست می­شود.

مترو هیچ نمی­دانست. مترو هیچ چیز نمی­گفت.

مترو سخن نگفت. مترو آهن­پاره بود.

مترونوشت شماره یکصد و سی و دو

پسر روبروی من نشسته بود، از دوست دخترش پرسید: مگر خدا شیطان را به خاطر سجده نکردن از بهشت بیرون نکرده بود؟

دختر خندید. پسر ادامه داد: پس شیطان چگونه آمد و آدم و حوا را که وسط بهشت راه می­رفتند، فریب داد؟

دختر گفت: ایمیلش برای من هم آمده بود، با نمک. اما جالب بود.

مردی با سبیل نازک کنارشان نشسته بود، گفت: خدا خودش به شیطان به خاطر عباداتش این اجازه را داد که تا قیامت بتواند انسان را فریب دهد.

دختر خندید.

مرد کناری من، حدود پنجاه سال سن داشت؛ کلاهش را برداشت و دستی روی سرش کشید و گفت: موهای من کو؟

همه به سر سفید مرد نگاه کردیم که برق می­زد.

مرد گفت: آهان یادم آمد، من اصلا مو نداشتم.

نرسیده به ایستگاه اتمسفر، ریلها به اتوبان نزدیک شد؛ روی تابلوی تبلیغاتی بزرگی نوشته شده بود:  

احمدی نژاد، بانیِ البرز می­آید.

مرد کلاهش را بر سرش گذاشت و گفت: البرز ریشه در تاریخ دارد.

پسر روبرو خندید: استان البرز را می­گویند حاج آقا، نه رشته کوه البرز.

مترونوشت شماره یکصد و سی و یک

ایستگاه توپخانه جمعیت زیادی هجوم آوردند و سوار شدند.

تمام دستگیره­های تبلیغاتیِ آویزان از میله­های مترو، با نوشته­ای پوشانده شده بود:

تا توقف حکم اعدام، خود را از این دستگیره­ها آویزان می­کنیم.

مسافرها به سمت دستگیره­ها رفتند و بندهای دستگیره­ها را در گردن انداختند.

چند دقیقه به هم نگاه کردند و در یک لحظه همه آویزان شدند.

سراسر مترو بدن­های آویزانی در حال تکان خوردن بود.

ایستگاه آزادی مترو توقف کرد؛

صدایی از بلندگوی مترو: مسافرین محترم حکم اعدام متوقف شد.

مترونوشت شماره یکصد و سی

(عزاداران کرج)

 

ایستگاه کرج شلوغ­تر از همیشه بود.

ساعت 7 صبح بود و از دهان همه بخار بیرون می­آمد.

دستهای همه توی جیبهایشان بود.

لحظه به لحظه به جمعیت اضافه می­شد.

عده­ای می­گفتند از این هم بدتر می­شود؛ هنوز بنزین­ها تمام نشده است.

مردی گفت: فعلا مردم  از 80 هزار تومان خوشحالند.

بلندگوی ایستگاه اعلام کرد:

مسافرین محترم به علت هدفمندی و عدم تخصیص اعتبارات مترو، از امروز تا اطلاع ثانوی مترو تعطیل است؛ لطفا ایستگاه را ترک نمایید.

همهمه­ای بالا گرفت. مردی گفت: از سر بدبختی آمدم کرج خانه گرفتم.

عده­ای داشتند داد می­زدند.

زنی لنگ لنگان داشت ایستگاه را ترک می­کرد و می­گفت: بدبخت شدیم. پیرمردی شنید و گفت: بدبختی تازه اولش است، از این بدتر هم می­شود.

یک نفر فریاد می­زد: هیچ کس از ایستگاه خارج نشود، همین­جا می­مانیم.

چند دانشجو ­خندیدند.

مردی از وسط جمعیت پرید روی ریل.

داد زد: من متروی تهران-کرجم... من متروی تهران-کرجم.... بووووووووووووووووق

عده­ای شروع کردند به خندیدن. پیرزنی گفت: بیچاره، دیوانه شده است.

بلندگو به صدا در آمد: مسافر محترم برگرد روی سکو.

مرد داد زد: من مسافر نیستم. من متروی تهران-کرجم. من مسافر نیستم. مسافرها آن بالا منتظرند. من متروی تهران-کرجم... بووووووق

روزهای بعد مسافران، کنار اتوبان تهران-کرج مردی را می­دیدند که می­دود و فریاد می­زند: من متروی تهران-کرجم.... بوووووووووووووق.